بهبود روابط در محیط کار

بهبود روابط در محیط کار

ده روش برای بهبود مهارت‌های بین فردی

امروزه خیلی از افراد اعم از زن یا مرد شاغل هستند و ساعت زیادی از وقت خود را در محیط کار می گذرانند پس موفقیت در محیط کار و داشتن وجه ای مناسب و آرامش در محیط کار برایشان بسیار مهم است .اهمیت مهارت‌های بین فردی در محیط کار را دست‌کم نگیرید.

اینکه همکاران، چه تصویری از شما در ذهن دارند، نقش بزرگی را در شادمانی و نشاط روزانه در محیط کار و مهم‌تر از آن در موفقیت و کارایی شغلی شما دارد.

اگر نتوانید با اطرافیان، ارتباط موثر و خوبی برقرار کنید ، با وجود همه‌ی این قابلیت‌ها، در زندگی شخصی و حرفه‌ای با مشکل روبه رو می‌شوید.

اگر شاغل هم نباشید می توانید از این مهارت ها در ارتباطات خانوادگی خود استفاده کنید.با به کارگیری توصیه‌های موجود در این مقاله ، می‌توانید مهارت‌های اجتماعی خودتان را ارتقاء دهید؛ می توانید با همکاران، صمیمی‌تر شده و در نهایت با رعایت این‌ توصیه‌ها می‌توانید در دنیای کاری امروز، موفق شوید:

۱- لبخند بزنید:

افراد، کمتر دور شخص اخمو، جمع می‌شوند. اگر می‌خواهید با همکاران خود رابطه‌ی شاد و دوستانه‌ای داشته باشید، سعی کنید همیشه نگرش مثبت و خوبی نسبت به کار و زندگی داشته باشید. اغلب وقت‌ها لبخند بزنید ، با این کار به دیگران، انرژی مثبت منتقل می‌کنید.

همیشه به دنبال یافتن یک نکته یا ویژگی مثبت در دیگران باشید و به آنان بگویید که چه ویژگی‌های خوبی دارند. سخاوتمند باشید و با کلمه‌های محبت‌آمیز، دیگران را تشویق کنید.

۲- قدرشناس باشید:

همیشه به دنبال یافتن یک نکته یا ویژگی مثبت در دیگران باشید و به آنان بگویید که چه ویژگی‌های خوبی دارند. سخاوتمند باشید و با کلمه‌های محبت‌آمیز، دیگران را تشویق کنید. وقتی کارمندی را صدا می‌زنید تا به اتاق شما بیاید ، به او خوش آمد بگویید تا احساس خوبی داشته باشد . اگر دیگران بدانند که قدردان آنان هستید ، آنگاه بهترین کارهایی را که دوست دارید ، برای شما انجام می‌دهند.

 

۳- به دیگران توجه کنید:

به آنچه در زندگی دیگران اتفاق می‌افتد ، توجه کنید. رویدادهای مهم شادی‌بخش (تاریخ تولد ، ازدواج) دیگران را به آنان تبریک بگویید و در شرایط ناگوار مانند بیماری و فوت عزیزان، با آنان هم‌‌دردی کنید.

با افراد، تماس چشمی برقرار کنید و با حالت صمیمیت ، دیگران را در صورت امکان به اسم کوچک صدا بزنید.  به نظرهای افراد گوش داده و به آنان اهمیت بدهید.

۴- گوش دادن موثر را تمرین کنید:

گوش‌ دادن، روشی است که می‌خواهید به دیگران نشان دهید که به‌طور واقعی نظرهای آنان را می‌شنوید. «گوش دادن موثر» یعنی به زبان خودتان، آنچه را که دیگران می‌گویند، بازگو کنید. وقتی به حرف‌های همکاران خود، دقیق گوش می‌‌دهید، آنان شما را تحسین می‌کنند.

۵- افراد را دور هم جمع کنید:

محیطی به وجود آورید که دیگران به کار گروهی تشویق شوند. با همه‌ی افراد به عدالت و مساوی رفتار کنید و از تبعیض و پارتی‌بازی خودداری کنید.

 

۶- تضادها را حل کنید:

وقتی افراد ، دور هم جمع می‌شوند ، اگر تضادی به وجود آمد ، آن را حل کنید. یاد بگیرید یک میانجی خوب باشید. اگر همکاران، راجع به مسائل کاری، جروبحث کردند ، جلسه‌ای با حضور آنان برگزار کنید و مشکل‌ها را حل کنید. اگر این‌چنین نقش رهبری را ایفا کردید ، مورد احترام و تحسین اطرافیان قرار می‌گیرید.

یک ارتباط‌گر روشن و شفاف، کمتر با همکاران خود ، دچار سوء‌تفاهم و اختلاف می‌شود. نفوذ کلام و بلاغت، نشان از فراست، هوش و بلوغ فکری شما می‌دهد و این ارتباطی به سن شما ندارد.

۷-ارتباط شفاف برقرار کنید:

توجه خاصی به آنچه که می‌گویید و اینکه چطور می‌گویید ، داشته باشید. یک ارتباط‌گر روشن و شفاف، کمتر با همکاران خود ، دچار سوء‌تفاهم و اختلاف می‌شود. نفوذ کلام و بلاغت، نشان از فراست، هوش و بلوغ فکری شما می‌دهد و این ارتباطی به سن شما ندارد. اگر به آنچه که می‌گویید ، توجه نکنید ، دیگران نیز به حرف‌ها و عقیده‌های‌تان اهمیتی نمی‌دهند.

 

۸- شوخ طبع باشید:

نترسید از این که با دیگران، شوخی و بذله‌گویی می‌کنید. بسیاری از افراد ، گرد کسانی جمع می‌شوند که بتوانند شادی را برای آنان فراهم کنند و لبخند بر لبان‌شان بنشانند.اما اینکار را از حد نگذرانید تا به شخصیتتان لطمه نزند و البته مراقب حد ارتباط با نامحرم نیز باشید.

 

۹- از دریچه‌ی چشم دیگران به موضوع‌ها بنگرید:

هم‌دلی به معنی این است كه : خودتان را جای دیگران بگذارید و احساس آنان را درک کنید و سعی کنید حادثه‌ها را از چشم‌انداز دیگران ببینید. شما می‌توانید با حس کردن هیجان‌های خودتان، وضعیت روانی خود را حفظ کنید . در حالی که اگر از درک هیجان‌های دیگران، غافل شوید ، نمی‌توانید توجه آنان را جلب کنید. افرادی که از شناخت، درک هیجان‌ها و احساس‌های دیگران عاجزند ، در ابراز هم‌دلی با دیگران نیز ناتوانند.

 

۱۰- شکایت نکنید و نق نزنید:

هیچ‌چیز بدتر از یک شاکی یا نق‌زن حرفه‌ای نیست. اگر به سادگی راجع به هر موضوعی عصبانی شوید ، دیگر روز خوشی برای شما باقی نمی‌ماند. سعی کنید همیشه نسبت به اطرافیان، گذشت داشته باشید و موضوع‌ها را آسان بگیرید تا از این طریق، بر اعتبار و محبوبیت خود نزد دیگران بیفزایید

بازتاب تفكر عارفانة حج معنوي

بازتاب تفكر عارفانة حج معنوي
عرفا و متصوفه در طول تاريخ ادبيات اين مرز و بوم در تحكيم مباني ادب پارسي نقشي به‌سزا داشتند. تا پيش از ورود عرفان به دنياي شعر و ادب، شعر فارسي از حيث معاني بلند بي‌بهره بود و اغلب به محافل درباري و مدح امرا و وزرا و شاهان صاحب زور تعلق داشت.
اما با ورود افكار عاشقانه ـ زاهدانة عرفاي بزرگ، شعر و ادب فارسي وسيله‌اي براي بيان مقاصد والاي عرفاني و اخلاقي قرار گرفت. در اين ميان «حسين بن‌منصور حلاج بيضاوي» به‌عنوان عارف اهل سكر و شوريده‌اي از ديار عاشقان، سبب دگرگوني بسياري در افكار و اقوال شعراي اهل ذوق گرديد؛ به گونه‌اي كه كمتر شاعري است (به‌ويژه شعراي قرن پنجم به بعد) كه ديوانش از دم حيات بخش انفاس‌ِ وي بي‌تأثير مانده است. در اين مقاله نگارنده به بررسي نظرية «حج معنوي» منصور حلاج و تأثير آن در آثار برخي از شعرا در جهت اثبات چگونگي تأثيرپذيري شعرا از معتقدات حلاج مي‌پردازد.
و از آنجايي كه اغلب باورهاي افراد بشر ريشه در وقايع و احوال زندگي آنان دارد. لذا از اين منظر به شرحي هرچند مختصر از سرگذشت اين شوريدة عاشق (منصور حلاج) مي‌پردازيم:

شرح احوال و افكار حلاج:
«ابوعبدالله الحسين بن منصور حلاج» ـ بزرگ‌مردي كه روزگار خويش در شوريدگي حق گذراند و آن هنگام كه شعله‌هاي آتش‌ِ عشق به ليلي ازلي (خداوند عالم) سراپاي درخت وجود مجنوني او را در ميان انبوه زبانه‌هاي خود سوزاند، از زبان حق فرياد اناالحق برآورد، ـ در قرن سوم هجري قمري در دهكدة «ثور» واقع در شمال شرقي شهر بيضاء در نزديكي استخر فارس تولد يافت.1
وي در سنين كودكي به همراه پدر بيضاء را ترك گفت و در شهر «واسط» اقامت گزيد و در دارالحفاظ شهر «واسط» به فراگيري علوم مقدماتي پرداخت و تا سن دوازده سالگي قرآن را از بر كرد. سپس در پي فهم كلام خدا، خانواده و دودمان را ترك گفت. چندي نيز مريد «سهل تستري» شد و سپس عازم بغداد شده و به بصره رفت و با «عمرو بن عثمان مكي» ملاقات كرد و هجده ماه در مصاحبت وي به سر برد.
پس از ازدواج حلاج با «ام‌الحسين» دختر «ابويعقوب اقطع بصري»، «عمرو بن عثمان مكي» با حلاج مخالفت كرد و به دلايلي چند از وي برنجيد.2
چندي بعد «حلاج» به همراهي گروهي چند از صوفيه نزد جنيد بغدادي رفت و از وي مسئله پرسيد و جنيد (از بزرگان تصوف زاهدانه) در پاسخ به وي گفت:
«زود باشد كه سر چوب پاره سرخ كني!»3
حلاج در سال 270 ه‍ . ق در سن 26 سالگي عزم كعبه مكر‌ّمه كرد و در راه سخنان وجدآميز گفت.
چندي نيز به خراسان، اهواز، هند، فارس، تركستان و كشمير و... سفر كرد و افكار زاهدانه و صوفيانة خويش را در آنجا پراكنده ساخت.4
و سرانجام پس از اقداماتي چند كه بر او وارد شد، پس از سه سال متواري بودن در اهواز، به دستور «المقتدر»، خليفة عباسي، او را يافته و به بغداد آوردند و در سال 301 ه‍ . ق وي را محبوس كردند و در روز سه‌شنبه، 24 ذي‌القعده سال 309 ه‍ . ق وي را به وحشيانه‌ترين حالتي تازيانه زده و سنگسار كردند، سپس سرش را بريدند و جسدش را سوزاندند و... خاكسترش را به دجله ريختند.
نقل است كه درويشي از وي پرسيد: «عشق چيست؟» گفت: «امروز بيني و فردا بيني و سپس فردا» كه اين شيوة مردن، همان تعريف منصور حلاج از عشق بود.


اعتقاد منصور حلاج در مورد حج معنوي:
ـ يكي از مواردي كه سبب اتهام عليه منصور حلاج شد (به جز اعتقاد وي به اناالحق) مسئله اعتقاد وي به حج معنوي بود.
از «منصور حلاج» دست‌نوشته‌اي يافته بودند كه در آن نوشته شده بود:
«انسان وقتي بخواهد به زيارت شرعي حج برود، حق دارد، در طاقي در خانة خود بنشيند و محرابي در آنجا برپا كند و با شرايط و احوالي خاص طهارت كند و احرام بندد و چنين بگويد و چنان كند و نماز و دعا بخواند و فلان مناسك ديني را انجام دهد كه اگر چنين كند، از انجام فريضة سفر به بيت‌الله الحرام معاف باشد و...5»
نيز در اين زمينه «ميشل فريد غريب» در كتاب خود از قول منصور حلاج (به نقل از پيوست تاريخ طبري) مي‌نويسد:
«هرگاه آدمي اراده حج كند و نتواند، شود كه بنايي مربع در گوشه‌اي از خانة خود بنا كند و هنگامي كه روزهاي حج فرا مي‌رسد، بدان طواف كند و مناسكي را كه در مكه برگزار مي‌كنند، برگزار كند و سپس سي يتيم را گرد كرده و تا آنجا كه مي‌تواند، بدانها طعام دهد و خود شخصاً خدمتشان كند و در پايان دستهايشان را بشويد و بر تنشان پيراهني كند و به هركدام سه درهم ببخشد، پس از اين مانند آن است كه حج گزارده است.6
از اشعار اوست:
يا لائمي في ه‍َواه‌ُ، كم تلوم‌ُ! فلو
ع‍َرفت‌َ م‍ِنه‌ُ الذي عنيتُ، لم تلم
تطوف‌ُ بالبيت‌ُ قوم لابجار حه
بالله‌ِ طافوا، فاغناهم‌ْ ع‍َن الحرم‌
للناس حج ولي حج إلي سكني
يهدي الأضاحي و أهدي مهجتي و دمي7
ترجمه:
«ملامت‌گرا! مرا در عشق دوست تا چند سرزنش همي كني؟
اگر تو نيز آنچه را كه من مي‌دانستم، مي‌دانستي. سرزنشم نمي‌كردي.
جمعي با دل خويش ـ نه با جسمشان ـ طواف دوست مي‌كنند و طواف دوست ايشان را از طواف خانة وي بي‌نياز مي‌سازد.
مردمان را حجي است و مرا حجي است در قرارگاه خويش. ايشان قربانيان پيشكش مي‌كنند و من، جان و دل خويش را. (رگ و خونم را)»8
«منصور» در جلسة محاكمه‌اي كه در دادگاه به جهت اين اتهام تشكيل شده بود، در پاسخ به اين سؤال كه آيا اقرار مي‌كني كه با دستان خود اين مطالب را نوشته‌اي؟ در پاسخ مي‌گويد: بلي چون خداي ـ تعالي ـ فرموده است:
«لله علي‌الناس حج‌‌ّ البيت من استطاع اليه سبيلا9
(هركه را بهر خداوند توانايي است، زيارت بيت‌الله تكليف است)
به باور منصور حلاج اين آيه اين‌گونه قابل تفسير و تعبير است كه هرگاه فرد، ارادة حج كند و نتواند (يعني در صورت ناتواني جسماني و عدم استطاعت مالي)، بايد كه به نوعي با ديگر مؤمنان همراه شود.
بر اين اساس مراد حلاج از طرح عقيده حج معنوي كه شايد عقيدة نوظهوري در ميان عرفا نباشد، از ياد بردن حج ظاهري نيست و اگر كسي دلش را با نماز و دعا تعالي بخشد و به يتيمان و مسكينان صدقه دهد، با روح خود قصد زيارت خانة خدا را كرده است، زيرا كه به اعتقاد «منصور حلاج» خانة خدا در دل مؤمناني است كه عاشق راستين پروردگارند و اگر آدميان روح فريضة حج را درنيافته باشند، تفاوتهاي نابه‌جايي در ميان طبقات مؤمنان فراهم مي‌آيد «مسلمانان توانگر سختيها و مخارج سفر را تحمل كرده و سرافراز از اين سفر باز مي‌گردند؛ اما مسكين بي‌چيز خزيده به جانب خانة خدا رفته و در حالي باز مي‌گردد كه حتي آخرين ذخيره نيرو و مال خويش را از دست مي‌دهد.»10
به باور حلاج «نخستين حرم مقدسي كه براي افراد بشر بنياد يافته است، حرمي است در مكه و تا زماني كه بشر به اين بيت دلبسته بماند، ازحق جدا مي‌ماند. اما آن‌گاه كه به حقيقت دل از آن برگيرد، به كسي كه رب البيت است، خواهد رسيد.»11
در اين راستا «محمد بن سعد» (كه به مدت بيست سال خادم منصور حلاج بود)، حكايتي بدين قرار از «حلاج» نقل مي‌كند:
منصور، «در مقابل كعبه معظمه، نشسته بود كه ناله‌اي مي‌شنود (كه از خانة كعبه به گوش وي مي‌رسيد): اي ديوار! از سر راه كساني كه من دوست دارم، دور شو! هر كسي تو را به خاطر تو (ديوار) زيارت كند، تو (ديوار) را طواف كرده است و آن‌كس كه مرا به خاطر من، زيارت كند، درون را طواف كرده است.»12
مع‌الوصف با استناد به كسب موثق تاريخي كه در اين زمينه نوشته شده است، منصور حلاج در طول عمر بي‌دلانة خويش، سه بار، حج خانة خدا را به جا آورد.
سفر اول وي در سال 270 ه‍ . ق (در سن 26 سالگي) و سفر دوم (به روايت پسر وي، حمد) در سال 291 ه‍ . ق به همراهي 400 مريد و سفر سوم وي در سال 294 ه‍ . ق انجام پذيرفت.13
گويند: در هنگام توقف در عرفات (در حج سوم) كه حاجيان، فريادكنان نام عزيزان خود را مي‌بردند تا خداوند عالم آنان را بيامرزد، منصور حلاج در اين حج واپسين خود، لبيك برآورده و گفت؛
«خداوندا! مرا بيش از اين بينوا ساز! خدايا رسوايم ساز تا لعنتم كنند. خدايا! مردمان را از من بيزار كن تا هر كلمة شكر كه بر لبانم آيد، فقط براي تو باشد و از كسي جز تو منت نكشم»14
اينك در اين بخش از مقاله به بررسي اشعاري چند از شاعراني كه تا اواخر قرن هشتم از تفكر «حج معنوي» حلاج بهره‌ها جسته‌اند، مي‌پردازيم.
«ملاي روم» ـ مولانا جلال‌الدين محمد بلخي ـ به تأثير از تفكر حج معنوي حلاج، چنين سروده است:
اي قوم به حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟
معشوق همين‌جاست، بياييد! بياييد!
معشوق تو همساية ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما بهر چراييد!
گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد،
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد!
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار از اين خانه برين بام برآييد!
آن خانه لطيفست نشان‍ْهاش بگوييد
از خواجة آن خانه نشاني بنماييد!15
به باور «مولانا» معشوق ازلي ـ مطلوب غايي ـ تنها در مسافتهاي دور و كعبه معظمه نيست، بلكه همساية ديوار به ديوار توست «ن‍َحن‌ُ أقرب‌ُ اليه م‍ِن‌ْ حبل‌ِ الوريد» لذا تنها در باديه و صحراي عربستان به جست‌وجوي او نباشيد زيرا «فاينما تول‍ّوا، ف‍َث‍َمٍ وجه‌َ الله»16 او در درون شما و در ميان دلهاي شكستة شما جا17 دارد. به قول «حافظ»:
بيدلي در همة احوال خدا با او بود
او نمي‌ديد و از دور خدايا مي‌كرد
آري، تنها در كعبة دل، اسرار معشوق ازلي وجود دارد18 زيرا به باور مولانا:
طواف كعبة دل كن اگر دلي داري!
دلست كعبة معني، تو گ‍ِل! چه پنداري!
طواف كعبة صورت، حقت بدان فرمود،
كه تا به واسطة آن دلي به دست آري!
هزار بار پياده طواف كعبه كني،
قبول حق نشود، اگر دلي بيازاري!
كمر به خدمت دلها ببند، چاكروار
كه برگشايد در تو طريق اسراري!19
كه اين سخنان يادآور سخنان «منصور» است، آنجا كه گفت: «...و سپس سي يتيم را گرد كرده و بدانها طعام دهد و خود شخصاً خدمتشان كند و... دستهايشان را بشويد و... پس از آن مانند آن است كه حج گزارده است»
نيز مولانا در بخشي از غزلي ديگر فرموده:
ـ در بتكده تا خيال معشوقة ماست،
رفتن به طواف كعبه در عين خطاست
ـ گر كعبه از او بوي ندارد، ك‍ُنش است
با بوي وصال او ك‍ُنش كعبة ماست20
«نزاري قهستاني» شاعر توانمند و اهل دل (تولد: 650 ه‍ . ق وفات: 721ـ720 ه‍ . ق) نيز به تأثير ازتفكر حج معنوي چنين سروده است.
كعبه جستن به ريا كافري پنهاني است
بت پرستيدن پيدا به صفا اولاتر
عاشقان را كه ز اسلام و صفا آزادند،
روي در قبلة جان، پشت دو تا اولاتر
هر وفايي كه نه با دوست به اخلاص كني،
جور لايق‌تر از آن است و جفا اولاتر21
بر اين اساس بت‌پرستي تنها در پرستش اصنام ظاهري محدود نمي‌شود؛ بلكه حتي طوافي هم كه از روي ريا گرد كعبه معظمه صورت پذيرد، نوعي «بت‌پرستي» و «شرك خفي» تلقي مي‌شود.
نيز در بخش ديگري از ديوان وي چنين آمده است:
دوش مرا پيش كرد، قافله سالار عشق
گفت: بيا طوف كن كعبة اسرار عشق!
قافله برداشتم، باديه بگذاشتم،
قافله بر ذكر حق، باديه بر خار عشق
تا به در كعبه برد، حاجي نفس مرا
داد به دست دلم، حلقة اسرار عشق
قومي ديدم كنار بر بت اخلاص دوست
جمعي ديدم ميان بسته به زنار عشق
گفت: كعبه‌ست اين، دير مغان نيست، گفت:
شرم نداري خموش! چون كني اقرار عشق
خود چه تعلق به تو كعبه و بت‌خانه را
توليت و سلطنت نيست مگر كار عشق
كعبه مقصود چيست؟ سينة ناك رجال
روضة فردوس چيست؟ خانة خمارعشق!
«علاءالدوله سمناني»، شاعر (متولد 695 ه‍ . ق و وفات 695) به تأثير از عقايد منصور (و شايد به پيروي از وزن و قافيه و... مولوي) چنين گفته است.
اي مردم حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟
سرگشته در اين راه چراييد؟ چراييد؟
در تيه از اين بيش ممانيد! ممانيد!
معشوقه همين‌جاست، بياييد! بياييد!
ما زان شماييم، شما راست بگوييد،
بي‌شائبه، كذاب كراييد؟ كراييد؟
گز ز آنكه ز هستي و خودي هيچ نداريد،
در باز گشاده است، درآييد! درآييد!
ور زانكه به خودتان نظري هست، درين كوه
ره نيست شما را كه گداييد! گداييد!
مي‌گفت «علاءالدوله»: اگر مرد خداييد،
از خود چو الف راست جداييد! جداييد!
ـ خوش گفت عزيزي كه در اين راه سفر كرد
كاي مردم حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟
در باديه سرگشته چراييد؟ چراييد؟
معشوقه هم اينجاست بياييد! بياييد!22
نيز در بخشي ديگر از «ديوان» وي چنين نقل شده است:
اي كعبه عاشقان بي‌دل، كويت!
وي قبلة صادقان مقبل، رويت
حاجي سوي كعبه رفت و عاشق سوي دوست،
محراب دل اوست خم ابرويت
در كتاب «مجالس العشاق» نيز شاعر به تأثير از حج معنوي سروده است:
ـ آن يكي پرسيد از مجنون مگر
كز كدامين سوي قبله است اي پسر!
گفت گر هستي كلوخ بي‌خبر
اين است كعبه، تو در سنگي نگر!
كعبة جان، روي جانان ديدن است
روي او در كعبة جان ديدن است
در حرم گاهي كه قرب جان بود
صد هزاران كعبه سرگردان بود


نيز «عمادالدين نسيمي» فرموده است:
قبلة جان نبود جز رخ جانان، زان رو
عاشقان، قبلة خود، ابروي دلدار كنند23
كه اين ابيات يادآور سخنان «حلاج» است، آنجا كه گفت:
«...اي ديوار! از سر راه كساني كه من دوست دارم، دور شو! هر كسي تو را به خاطر ديوار زيارت كند، تو (ديوار) را طواف كرده است و آن كس كه مرا به خاطر من، زيارت كند، درون را طواف كرده است.24»
سلمان ساوجي شاعر بنام سدة هشتم (تولد 709 ه‍ . ق وفات 769 ه‍ . ق) نيز در اين زمينه فرموده است:
عاشق سرمست را با دين و دنيا كار نيست
كعبة صاحب‌دلان جز خانة خمار نيست
روي زرد عاشقان چون مي‌شود گلگون به مي
گر خم خمار را رنگي ز لعل يار نيست
شمع ما گر پرده برمي‌دارد از روي يقين
در حق آتش‌پرستان، بعد از اين انكار نيست
نيز وي در جايي ديگر فرمود: ...
به گرد كعبه دل گرد و حجي كن همه عمره
چه پيرامون تن گردي كه پايان نيستش پيدا25
«كمال خجندي» شاعر برجسته قرن هشتم (وفات 798 ه‍ . ق) نيز همچون حلاج بر اين باور است كه عاشق حق، بايد از روي صفا و يك‌رنگي سر بر آستان حق گذارد و تنها در چنين صورتي، آنكه از روي اخلاص به درگاه حق روي آورد از صفا و مروة ظاهري بي‌نياز مي‌شود. هرچند كه اساس چنين حجي (حج معنوي) از خودي خود گذشتن و به قول حلاج «دع نفسك و تعال» مي‌باشد:
عرفات عشق‌بازان سر كوي يار باشد
به طواف كعبه زين در نروم كه عار باشد
چو سري بر آستانش ز سر صفا نهادي،
به صفا و مروه اي دل! دگرت چه كار باشد
قدمي ز خود برون نه، به رياض عشق، كاينجا
نه صداع نفخة گل، نه جفاي خار باشد
به معارج «اناالحق» نرسي ز پاي منبر
كه سري شناسد اين س‍ِر‌ّ، كه سزاي «دار» باشد
نكند «كمال» ديگر طلب حضور باطن
كه قرارگاه زلفش، دل بي‌قرار باشد26
و اما «عماد فقيه» از شعراي معروف سدة هشتم در اين زمينه فرموده است:
ـ ميان كعبه و ما گرچه صد بيابان است
دريچه‌اي ز حرم در سراچة جان است
به جان ملازم آن آستانه باش اي دل!
كه بار تن به در كعبه بردن آسان است
شنيده‌ام كه به حجاج، عاشقي مي‌گفت:
كه كعبة من سرگشته كوي جانان است
طواف كعبة دل، گر تو را ميسر گشت
«عماد»، حج پذيرفته در جهان آن است!
بر اين اساس دل، جام جمي است كه سزاوار طواف حاجيان به گرد اوست.
سرانجام اينكه:
طواف حاجيان، در كعبه باشد
طواف عاشقان، در كوي جانان


فهرست منابع و مأخذ
1ـ الهي، بيژن، اشعار حلاج، تهران، انتشارات انجمن فلسفة ايران، شهريور 1354.
2ـ آرنالدز ـ روژه، مذهب حلاج، ترجمة عبدالحسين ميكده، تيرماه 1347.
3ـ خجندي، كمال‌الدين مسعود؛ ديوان، به تصحيح عزيز دولت‌آبادي، انتشارات كتاب‌فروشي تهران، تبريز 1337.
4ـ عبدالصبور، صلاح، سوگنامه حلاج، ترجمة باقر معين، تهران، انتشارات اميركبير، چاپ اول، 1358.
5ـ عماد كرماني، خواجه عمادالدين علي فقيه، ديوان قصايد و غزليات، به تصحيح ركن‌الدين همايون فرخ، تهران، انتشارات ابن‌سينا، چاپ اول، 1348.
6ـ فريد غريب، ميشل، وضوي خون، ترجمه بهمن رازاني، مهر 1359.
7ـ قهستاني، حكيم نزاري، تدوين و مقابله و تصحيح و... از دكتر مظاهر مصفا، تهران، انتشارات علمي، چاپ اول، بهار 1371.
8ـ ماسينيون، لوئي، قوس زندگي حلاج، ترجمة دكتر عبدالغفور هادي، انتشارات بنياد فرهنگ، 1348.
9ـ ماسينيون، لوئي، مصايب حلاج، ترجمة دكتر سيدضياءالدين دهشيري، ناشر: بنياد علوم اسلامي، چاپ اول، تابستان 1362.
10ـ مشكور، محمدجواد، تاريخ شيعه و فرقه‌هاي اسلام تا قرن چهارم، تهران، انتشارات اشراقي، چاپ پنجم، 1372.
11ـ مولوي، جلال‌الدين محمد، كليات شمس، تهران، مؤسسة انتشارات اميركبير، چاپ سيزدهم 1372.
12ـ نسيمي، ميرعمادالدين، ديوان (ققنوس در شب خاكستر) به تصحيح و مقدمة سيد علي صالحي، انتشارات تهران، چاپ اول، 1368.
13ـ نوربخش، جواد، حلاج، شهيد عشق الهي، ناشر: مؤلف، چاپ اول، 1373.



پي‌نوشت
1ـ سوگنامه حلاج، ص 30.
2ـ مذهب حلاج، اثر روژه آرنالدژ، ص 18.
3ـ تاريخ شيعه و فرقه‌هاي اسلام، ص 131.
4ـ مصائب حلاج، ص 283.
5ـ وضوي خون، ص 42.
6ـ ديوان حلاج، ص 45.
7ـ همان مأخذ، ص 46.
8ـ سورة آل‌عمران، آية 97.
9ـ مصائب حلاج، ص 283.
10ـ همان مأخذ، ص 284.
11ـ همان مأخذ، ص 85 و نيز رجوع شود به كتاب حلاج، شهيد عشق الهي، ص؟؟
12ـ قوس زندگي حلاج، از لوئي ماسينيون، ص ؟؟
13ـ حلاج، شهيد عشق الهي، ص 44 / و نيز نگاه كنيد به جست‌وجو در تصوف ايران، ص 137.
14ـ كليات شمس، 114.
15ـ وضوي خون، ص 42.
16ـ انا عندالمنكسر القلوب
17ـ ان الله يأمر ان تعدوا الاماناة إلي اهلها
18ـ كليات شمس، ص 1145.
19ـ كليات شمس، ص 1338.
20ـ ديوان نزاري قهستاني، ص 1202.
21ـ ديوان علاءالدوله سمناني، ص 123.
22ـ همان مأخذ، ص 342.
23ـ مجالس العشاق، ص 278 و 279.
24ـ ديوان عمادالدين، نسيمي ص 116.
25ـ مصائب حلاج، ص 85.
26ـ كليات سلمان ساوجي، ص 11.
27ـ ديوان كمال خجندي، ص؟؟؟
28ـ ديوان عماد فقيه، ص 41.
29ـ همان مأخذ، ص 235.

گوته و تأثيرپذيري از حافظ

گوته و تأثيرپذيري از حافظ

حافظ، نمادي از انديشه و هويت اسلامي و ايراني است. او لسان‌‌الغيب است و علاوه بر رابطه وثيق و عميق با قرآن كريم و ادراكات وحياني‌اش، درك و احساس او به‌گونه‌اي است كه غيب وجود مردم و فرهنگ ايراني در او ظهور پيدا كرده است. او مراد ناديدني مردم ايران است و هر ايراني، بخش نامشكوفي از حافظة فرهنگي خود را در آن كشف مي‌كند.
چه كسي فكرش را مي‌كرد كه «حافظ» كه در نيمه راه اولين سفرش حتي نرسيده به ولايت هم‌جوار استان فارس؛ يعني «يزد»، از ادامه سفر باز ماند و وحشت‌زده و هراسان به سوي كاشانه خود بازگشت، روزگاري آن‌چنان جهاني شود كه شيفتگي بسياري از نخبگان جهان و از جمله «گوته» آلماني را برانگيزد.
«دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم»
سالها پيش، وقتي «باد صبا» از شرق مي‌وزيد و بوي خوشي را در فضاي لامتناهي پراكنده مي‌ساخت، «ولفگانگ فن گوته» در سرزمين سبز «آب مقدس» (شهر وايمار1) نشسته بود و به سوي مشرق عالم و به منظره پر رمز و راز طلوع خورشيد شرق خيره مانده بود. معلوم نيست بر آن پيرمرد هفتاد و چند ساله چه‌ها گذشت كه شيداي شنيدن «سخن آشنا» از زبان دلنشين «ديار آشنا»اي شد كه نه هم‌وطنش بود و نه هم‌زبانش. اما سخن او پس 5 قرن، هنوز آشنا و تازه مي‌نمود.
«بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
از يار آشنا، سخن آشنا شنيد»
پانصد سال پيش از آنكه «گوته» نواي دلنشين حافظ را بشنود، آن مرد شوريده حال در شيراز مي‌زيست و براي «برافشاندن گل» و «در انداختن طرحي نو» به تماميت جهانيان همفكر خود چشم دوخته بود. حافظ نيك مي‌دانست كه نمي‌تواند بدون ياري همدلانه مردم بلاد ديگر «سقف فلك» را بشكافد و طرحي نو دراندازد. او دانسته بود كه «لشگر غم» را، جز با مدد «همدلي» نمي‌توان از بنياد برانداخت.
«اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي بر او تازيم و بنيادش براندازيم».
حافظ در پي جهاني آكنده از تفاهم و همدلي بود و بارها از كج‌فهميهاي زمانه خود ناليده بود و روز خرم و خوبي را آرزو مي‌كرد كه از اين منزل ويران‌‌ ـ‌ جهان سرشار از سوءتفاهمها و دشمنيها‌‌ ـ‌ به سوي غايت «جانانه‌اش» رود. آن‌چنان كه با دلتنگي و به كنايه سروده بود.
«سخنداني و خوشخواني نمي‌ورزند در شيراز
بيا حافظ كه تا خود را به ملك ديگر اندازيم»
براي جهاني شدن ايدة «در انداختن طرحي نو» حافظ انديشه مي‌كرد كه بايد به سفر بپردازد. سفر حافظ، ناگفته پيداست كه سفري است به منظومه بي‌مرز انسانهايي كه بايد دست در دست همديگر مي‌دادند و سقف فلك را با طرحي نو مي‌شكافتند. اما حافظ در  دومين تجربه سفر جغرافيايي خود نيز، حتي تا نيمه راه بغداد دوام نياورد و وقتي دومين مسافرتش به «بلاد غريب» در نيمه راه، ناتمام ماند، از «مهيمن» بزرگوار خويش خواست تا او را به رفيقانش باز گرداند.
«من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم»
بدين ترتيب آن شوريده‌ حال، به شيراز بازگشت و در ديار «حبيب» گوشه عزلت اختيار نمود و از آن پس، به جاي آنكه همچون «سعدي» به جهانگردي بپردازد، «جهان» را به خانه آورد. او به جاي سفر به طول جغرافياي جهان، به سفر بزرگي در عرض انساني و بشري همت گماشت. سفري كه پس از سالها و قرنها، هنوز ادامه دارد و همواره قلب و جان آدميان شيفته را درمي‌نوردد و با آنان هم‌آوايي مي‌كند.
حافظ در زمان خويش، بذري كاشت و فارغ از اينكه آن بذر، كي «بر» دهد، به آينده چشم دوخت.
«تا درخت دوستي كي بر دهد
حاليا رفتيم و بذري كاشتيم»
پانصد سال از روزگار «حافظ» گذشت تا بالاخره «گوته» مانند معدودي ديگر از انديشمندان پيش از خود، او را كشف كرد و دريافت كه گنج بزرگي را پيدا كرده است. «گوته» 75 ساله بود كه تنها متن ترجمه شده «ديوان حافظ» را ديد و آن را با اشتياق مطالعه كرد. ديوان حافظ را «جوزف فون هامريور گشتال» در سال 1814 به آلماني ترجمه كرد و موجب بزرگ‌ترين اتفاق در علم ادبيات مقايسه‌اي گرديد.
همان‌طور كه اشاره گرديد آشنايي گوته با حافظ در سال 1814؛ يعني در 75 سالگي و از راه ترجمه خاورشناس اتريشي «فون هامريور گشتال» صورت گرفت. مطالعه همين برگردان نه چندان دقيق و كامل از غزليات حافظ، آن‌چنان شور و شوقي در دل گوته سالخورده به‌وجود آورد كه او را بر آن داشت تا اشعاري به شيوة اين شاعر سترگ و ژرف‌انديش بسرايد؛ شاعري كه گوته، جوهر شعر شرقي را در وجود او مي‌بيند.
اشعار موجود در «حافظ‌نامه»؛ يعني بخش دوم از دوازده بخش منظوم «ديوان شرقي‌‌ ـ‌ غربي» نشان‌دهنده آن است كه گوته چه‌سان شيفته حافظ بود و چه اندازه براي اين شاعر بزرگ ارج و اعتبار قائل مي‌شد. گوته در آئينه جمال حافظ تصوير خويش را به‌وضوح مشاهده مي‌كند. در عالم خيال، اين احساس به گوته دست مي‌دهد كه زماني در وجود حافظ زندگي مي‌كرده است.از اين رو همان‌گونه كه در برگردان شعر «بيكرانه» مشاهده مي‌نماييم، حافظ را همزاد خويش مي‌نامد:
«تو بزرگي؛ چه، تو را نقطه پاياني نيست/ بي‌سرآغازي نيز، قرعه فال به نام تو زدند. / شعر تو دوار است، همچنان ستاره سيارست، / مطلع و مقطع آن يكسان است / و آنچه در فاصله اين دو همي هست عيان / عين آنست كه در اول و در پايان است / تو همان چشمه شعري كه روان‌ست از آن / نغمه شوق و سرور همچو موج از پس موج/ و لبانت هر دم هوس بوسه دلدار كند. / غزلي دلكش از سينه تو مي‌تراود بيرون / و گلويت كه عطشناك، مدام جرعه‌اي مي‌طلبد. / و دلي داري نيك كه پراكنده كند مهر وصفا / گو جهان يكسره ويران گردد. / حافظا با تو و تنها با تو / خواهم اكنون به رقابت خيزم، / شادي و رنج از آن ما باد، / اين دو همزاد و شريك/ عشق‌ورزي و باده‌نوشي نيز/ فخر من باد و هستي من باد / اينك اي شعر به‌پا كن شر‌ري! / گشت ايام ندارد اثري، هر زمان تازه‌تري»(1)
ويژگي دوم از اين هم فراتر مي‌رود. گوته نه تنها در آئينه جمال حافظ تصوير خويش را مي‌بيند، بلكه در شعر و شاعري نيز، او را مرشد و مرادي مي‌داند كه مايل است با وي به رقابت برخيزد.
به اين ترتيب مي‌توان حافظ را سرمشق گوته براي سرودن شعر در دوران سالخوردگي به حساب آورد.
گرچه گوته سالخورده در شعر حافظ به ديده يك سرمشق و غنابخش مي‌نگرد، ليكن در انتخاب سبك ديوان به‌گونه‌اي معكوس عمل مي‌كند؛ چون آنچه گوته از ماهيت سبك شعر حافظ برداشت مي‌كند، با ذهنيت هنري او ـ اين پرورش يافته مغرب زمين و مكتب كلاسيك ـ‌ در تضاد است، آن را نوعي «بي‌سبكي» مي‌انگارد. گوته بر اساس اين پندار در بخش «يادداشتها و توضيحات» مي‌نويسد: «اين شيوه‌اي است كه بي‌محابا والاترين و فرومايه‌ترين تصاوير را در هم مي‌آميزد و براي آنكه تأثيرات شگرفي بيافريند، ناهمگونيها را در كنار يكديگر مي‌چيند، ما را در يك چشم به‌هم زدن از اين جهان خاكي به آسمانها پرواز مي‌دهد و از آنجا به اين خاكدان برمي‌گرداند و برعكس(2)»
بنابراين آنچه گوته به‌عنوان سرمشق براي اشعار ديوان انتخاب مي‌كند، تصوير متضادي است از دنياي شعري خود او و درست همين امر تأثيري دگرگون‌كننده بر وي مي‌گذارد و درواقع از اين كلاسيست بزرگ يك رمانتيسيت بزرگ مي‌سازد.
اين خصوصيت سوم ما را به ويژگي ديگري راهبري مي‌كند. گوته پس از آشنايي با اين تصوير متضاد، به آنچه كه حافظ آموخته است، قناعت نمي‌ورزد، بلكه احساس مي‌كند كه اين چهره‌هاي سه‌گانه؛ يعني «همزاد»، «مراد» و «رقيب» او را به مبارزه مي‌طلبند و اين مبارزه‌جويي قدرت خلاقه او را بيدار مي‌كند و وي را بر آن مي‌دارد كه بكوشد تا به دنياي خيال‌‌‌انگيز و شاعرانه حافظ گام نهد و در آن فضاي ملكوتي «نغمه‌هاي شوق و سرور» بسرايد.
با اندكي تأمل در سبك ديوان درمي‌يابيم كه از پشت نقاب شرقي آن، سبك آزاد شعر گوته در دوران جواني قابل تشخيص است، سبكي كه گوته در سالخوردگي بار ديگر به سراغ آن مي‌رود و با الهام گرفتن از حافظ آن را به اوج كمال مي‌رساند، پس حافظ نه تنها همزاد، مراد و رقيب اين شاعر بزرگ آلماني است، بلكه شعر حافظ را نيز مي‌توان «پيش‌فرم» اشعار گوته در ديوان شرقي ـ‌ غربي به‌شمار آورد. گوته خود در اين باب مي‌سرايد:
«سخن را عروس ناميده‌اند
و انديشه را داماد،
قدر اين پيوند را آن كس مي‌شناسد
كه حافظ را بستايد(3)»
اين سروده گوته، آشكارا به اين بيت حافظ اشاره دارد:
«كس چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند(4)»
اين سبك آزاد قبل از هر چيز در به كارگيري عناصر نثر در شعر خلاصه مي‌شود؛ يعني در آميزش جاندار نظم و نثر كه به‌واسطه آن شعر هم به زندگي نزديك‌تر مي‌شود وهم گستره‌ دروني پيدا مي‌كند.
اين سبك ضمن آنكه خودآگاه، بي‌پروا، روزمره و هزل‌آميز است، غني، والا و لطيف نيز هست و نه تنها قادر است به كمال و تعالي دست يازد، بلكه حتي به‌سان لهيبي سربرمي‌كشد، لهيبي كه در كوره آن، زبان نثر به‌ وسيله‌اي براي آفرينش والاترين شعرها تبديل مي‌شود. درواقع مي‌توان گفت كه گوته به هنگام تصنيف ديوان در انديشه دفاع از خويش در حوزه شعر غنايي بوده است. براي هر ايراني غرور‌آفرين و مايه مباهات است كه گوته از سوي يك شاعر پارسي‌گوي برانگيخته مي‌شود تا بار ديگر به سراغ اين «فرم آلماني» مورد استفاده‌اش در آثار دوران جواني برود.
گوته در اشعار حافظ به شكلي مطلوب و آرماني براي سرودن شعر در دوران سالخوردگي خويش مي‌نگرد، شعري كه در آن حكمت و شباب به زيباترين وجهي با يكديگر پيوند خورده‌اند. در مفهوم سالخوردگي، تعمق، تفكر و تعقل نهفته است و در مفهوم شباب گرمي، حيات و شور عشق؛ تسليم مصداق اين يكي است و چيرگي مصداق ديگري، اين دو در «شعر خيال‌ انگيز» كه همان شكل مطلوب و آرماني شعر است، درهم آميخته‌اند و اين درست همان برداشت است كه گوته از شعر همزاد ايراني خود داشته است. عنصر اصلي اشعار ديوان شرقي ـ‌ غربي را ديگر نه قالب و حدود و ثغور، بلكه آنچه بي‌حد و مرز است تشكيل مي‌دهد.
«هاينريش هاينه» در سال 1835 در جزء يكم اثر خود با‌عنوان «مكتب رمانتيك» درباره ديوان چنين اظهار نظر مي‌كند: «در اين اثر، گوته سرمست‌كننده‌ترين شوق زندگي را به نظم كشيده است و اين كار چنان ساده، موفق، لطيف و مدهوش‌كننده صورت گرفته است كه انسان در شگفت مي‌ماند كه چگونه انجام چنين كاري در زبان آلماني امكان‌پذير شده است. معجزه اين كتاب غير قابل توصيف است. ديوان گوته درودي است كه مغرب زمين به مشرق زمين مي‌فرستد. اين درود بدان معناست كه غرب از معنويت‌گرايي يخ‌زده و بي‌رمق خود خسته و دلزده شده است و مي‌خواهد در فضاي سالم شرق به كالبد خويش جاني تازه ببخشد. گوته پس از آنكه در «فاوست» ناخشنودي خود را از معنويت انتزاعي و نياز خويش را به لذتهاي واقعي و حقيقي ابراز مي‌دارد، خود را با تمام وجود در آغوش  تجربيات حسي مي‌اندازد و به اين ترتيب ديوان شرقي ـ‌ غربي را مي‌آفريند(5)»
پس ديوان شرقي ـ‌ غربي حاصل فرار يك رمانتيسيست از واقعيت حال به سرزمين رويايي گذشته نيست، بلكه حاصل فرار از فريب ظواهر بي‌ثبات به حقيقت جاودانه پديده‌هاي اوليه حيات است، بدين معني كه آنچه را كه باقي است، در آنچه كه فاني است مشاهده و تمام اشياي موجود در جهان را به‌عنوان تمثيلي از جاودانگي تفسير كنيم. جوهر هنري سبك ديوان هم در همين نوع برداشت و عملكرد نهفته است، به گفته گوته «آن‌گاه كه هنر در برابر شئي بي‌تفاوت و خود كاملاً مطلق مي‌شود، هنر والا شكل مي‌گيرد(6)». به ديگر سخن، هنر سبك ديوان در اين است كه اشكال هزار چهره اين جهان را به كمك قدرت تخيل بر مي‌نماياند و آنچه را كه به ظاهر بي‌اهميت به نظر مي‌رسد، به طرز معجزه‌آسايي پراهميت جلوه مي‌دهد. ديوان داراي سبك شاعرانه است كه مي‌توان آن را نوعي «بافندگي  ذهني» به شمار آورد و از اين رو شعري بسيط ارائه مي‌دهد كه هدف اصلي آن دست‌يازي به روابط معقولي است كه به واسطه آنها صور اين جهاني به‌طور سلسله‌وار به هم پيوند مي‌خورند.
اما چرا گوته بر آن شد تا به تقليد از حافظ بپردازد؟ پاسخ به اين پرسش را از زبان نيچه مي‌شنويم: «نوابغ بر دو دسته‌اند، يكي آنكه اصولاً بارور مي‌كند و خواستن اين است كه بارور كند و ديگري آنكه علاقه‌اي وافر به بارور شدن و زادن دارد».
از گروه نخست پيش از هر كس نامهايي چون حافظ و شكسپير به ذهن متبادر مي‌شوند و از گروه دوم به حتم نام گوته در صدر قرار مي‌گيرد. اشعاري كه گوته به سبك و سياق شعر يونان باستان سروده، بهترين گواه اين ادعاست. درواقع حضور عنصر يوناني در روح و روان گوته موجب شيفتگي او نسبت به فرمهاي يوناني بوده است، اما گوته به اين خاطر از اين قالبهاي شعري كهن استفاده كرده؛ كه در اين كار نوعي احساس «شوق وصال» به وي دست مي‌داده داده است. گوته در واقع نابغه‌اي است با ويژگيهاي جنس مؤنث كه در نتيجه بارور شدنهاي مكرر به باشنده‌اي غول‌آسا بدل شده، آن‌سان كه گويي كل جهان هستي را يك‌جا فرو بلعيده است. درواقع «وابستگي متضاد و چند موضوعي از خصوصيات غزلهاي حافظ است و اين خود موجب مي‌شود تا وسعت معنا و فهم، بيشتر از شعري باشد كه گفته مي‌شود(7)».
گوته از پس  ترجمه‌هاي تخميني و تقريبي، لسان‌الغيب را يافته و با او رابطه برقرار كرده است. اين البته حاكي از شدت نبوغ و ذوق گوته است، اما در عين حال نمونه‌اي است از يك مسير و مقصد درست در افق گفت‌وگوي تمدنها و فرهنگها و ملل.
شيدايي حاصل از مطالعه اشعار حافظ، چنان اثرگذار بود كه «گوته» را مشتاق كرد كه در سن 75 سالگي، به يادگيري زبان فارسي بپردازد تا بتواند حافظ را بي‌واسطه‌تر بخواند. بدين ترتيب آن پيرمرد 75 ساله، شاگرد «غمزه‌»هاي مكتب آن «مسئله‌آموز صد مدرس» شد. با آنكه حافظ در نگارش داستان پرشور شيدايي و باز گفتن حديث عشق، از حجاب زبان نيز در گذشته بود:
«يكي است تركي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني»
شايد به راستي «گوته» نيز آن‌گونه با حافظ زيسته و مغازله (غزل‌سرايي) كرده است كه خود او تجربه نموده:
«من اين حروف نوشتم چنان‌كه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني»
سرانجام گوته با تأثيراتي كه از حافظ گرفت، نام ديوان خود را كه در سال 1817 انتشار داد، «الديوان الشرقي و الغربي» گذاشت و احساس حيرت‌آور خود نسبت به شعر فارسي را به نمايش گذاشت. اين كتاب كه فصول مختلفي با عناوين: «حافظ نامه»، «عشق‌نامه»، «رنج‌نامه»، «زليخانامه»، «تيمورنامه» و ... دارد، به روشني از حافظ و فرهنگ شرقي او الهام گرفته و به انعكاس تلقي گوته از نوع مسلماني و اعتقادات اسلامي صادقانه حافظ مي‌پردازد. بسياري معتقدند كتاب «گوته» آن‌چنان از نام و ذكر ياد حافظ مشحون است كه انگار فكر مي‌كني گوته براي نوشتن آن، مستقيما‌ً از حافظ ياري جسته است. آن‌گونه كه خود او بارها، ديوان شرقي ـ‌ غربي را حاصل عمر خويش توصيف نموده است. در حقيقت، گوته با يافتن اكسير عشق در اشعار حافظ، نيروي جواني را دوباره باز يافته بود و اينك تنها از ساقي معرفت، يك چيز بيشتر نمي‌خواست.
«قدح پر كن كه من از دولت عشق
جوانبخت جهانم، گرچه پيرم»
گوته با معرفي حافظ نه تنها ادبيات قرن هجدهم اروپا را تحت تأثير قرار داد، بلكه زمينه‌ساز خلق آثار بسياري در قرن 19 و 20 شد.
شمار كمي از مفسر‌ّان از اينكه گوته را در زمرة اعجوبه‌هاي عالم ادبيات قرار دهند امتناع مي‌ورزند؛ زيرا به نظر اينان آثار او بيش از اندازه خود، زندگينامه دارند و به هيچ روي منعكس‌كنندة عظمت روح صاحب اثر‌ ـ‌ يكي از شروطي كه لونگينوس براي تعالي اثر ادبي قائل است ـ‌ نيستند. لكن بيشتر منتقدان به ستايش از گوته پرداخته‌‌اند. از جمله هانيريش هاينه مي‌گويد كه «طبيعت مي‌خواست تصوير خود را تماشا كند و گوته را آفريد(8)». ماتيو آرنولد او را «حكيم‌ترين مرد اروپا... طبيب عصر آهن(9)» مي‌نامد. و معتقد است كه گوته با ذوق‌ترين اديبي است كه تا كنون جهان شناخته است و «هرمان گريم» حرف آخر  را در توصيف گوته مي‌زند و او را «بزرگ‌ترين شاعر همة ملل و همة‌اعصار(10)» مي‌خواند.
شايد پاره‌اي از اين ستايشها اندكي نشان از حرارت و شيفتگي مفرط داشته باشند، اما در طي بيش از يك قرن، بيشتر مردم در اينكه گوته يكي از چهار پنج چهرة برتر جهان ادب است با هم اتفاق نظر دارند. براي مطالعه انديشه، جهان‌بيني و باورهاي عمومي گوته و اينكه معلوم شود چه عواملي گوته را به آشنايي با ادبيات ايران واداشت و در پي اين آشنايي، «ديوان غربي و شرقي» را به‌وجود آورد، بهتر است نخست اين نكته روشن شود كه اصولا‌ً چگونه اروپاي جديد با ادب شرق آشنا شد.


«اهميت موضوع»
تا اين زمان؛ يعني تا سال 1814، «شرق» براي گوته گريزگاهي براي فرار از آشفتگي و هرج و مرج اروپا و ناراحتي روحي همة مردم اين سرزمين، بيش نبود. گوته و بسياري از متفكران و ادباي اروپا و به‌ويژه آلمان، رو به سوي مشرق زمين برده بودند تا مگر در عالم خيال، كشور و عصر خويش را ترك كنند و به سرزميني كه بوي صفا و آرامش روحاني مي‌دهد قدم گذارند.
در اين دوره، خستگي روحي و آشفتگي اجتماعي در اروپا به حد اعلاي خود رسيده بود. همگان فرسوده و نگران و افسرده بودند و مثل امروز، هيچ كس از فرداي خويش خبر نداشت. توده‌هاي اروپايي كه انقلاب كبير فرانسه و جنگهاي آن، ايشان را از خواب كهن برانگيخته بود، به‌طور مبهم احساس مي‌كردند كه در آستانه تحول اجتماعي بسيار بزرگي به سر مي‌برند، ولي اين احساس براي ايشان  چيزي جز آن ناراحتي و اضطراب كه لازمة اين قبيل دورانهاي حد فاصل مراحل مختلف تمدن بشري است به همراه نداشت متفكرين طبعا‌ً از اين اضطراب روحي، بيش از توده‌ها سهم داشتند و همين روح خستگي و فرسودگي بود كه در عالم ادب، يكي از عوامل بزرگ پيدايش رمانتيسم و قهرمانان حساس و نوميد و افسردة آن گرديد. چنان‌كه گفته شد، تا اين هنگام، مشرق زمين و ادب و فلسفة آن براي گوته و بسياري ديگر از متفكران اروپايي به منزلة «ترياك» يا «گريزگاهي» بيش نبود. گوته كه در اين زمان در منتهاي اشتهار خويش بود و گذشته از احراز بزرگ‌ترين مقامات سياسي و اجتماعي، از شهرت و افتخاري فراوان در همة اروپا بهره داشت، از مشرق زمين و تجليات هنر و فرهنگ آن چيزي جز وسيلة دوري از حقايق مادي نامطبوع دنياي غرب نمي‌خواست.
ولي دوران اين كناره روي و سفر خيالي سطحي و آسان او به ديار شرق در سال 1814، در‌حالي‌كه گوته و  اروپا يكي از آشفته‌ترين سالهاي عمر خويش را مي‌گذرانيدند، به پايان رسيد و دوران تازه‌اي براي گوته آغاز شد؛ زيرا اين سال بود كه «كوتا» كتابفروشي كه ناشر آثار گوته بود، براي وي دو جلد كتاب فرستاد كه اخيرا‌ً توسط «هامر» از زبان فارسي ترجمه شده و در شهر «وين» در اتريش به چاپ رسيده بود. عنوان كتاب، «ديوان» غزليات محمد شمس‌الدين حافظ، شاعر ايران» بود.
گوته اين كتاب تازه را با ميل و اشتياق پذيرفت و مثل ساير آثار ادب شرق، به خواندن آن پرداخت. ولي هنوز صفحه‌اي چند از آن نخوانده بود كه بي‌اختيار «بانگ تحسين سر داد» و خواندن كتاب را از نو آغاز كرد؛ زيرا به گفتة خودش، ناگهان دريافت كه «با اثري روبه‌رو شده كه تا آن روز نظير آن را نديده است(11)». روز هفتم ژوئن 1814 كه گوته براي نخستين‌بار در دفتر خاطرات خود نام حافظ، را برد، در زندگاني وي روزي بسيار بزرگ بود؛ زيرا گوته در اين روز آن «جام جم» را كه سالها دل از او مي‌طلبيد يافت؛ يعني ره به ديوان حافظ برد كه به قول نيچه «اعجاز واقعي هنر بشري» است و اين اعجاز ادب شرق او را ديوانة خود كرد.
حافظ براي گوته دنيايي تازه، روحي تازه، شوق و حالي تازه به ارمغان آورد. او را با روح واقعي شرق، با جمال فلسفه و ذوق و حكمت ايران آشنا كرد. آن شرابي را در پيمانة شاعر آلماني ريخت كه به تعبير زيباي نيچه: «سرمست‌كنندة خردمندان جهان است». گوته خود در وصف اين جاذبة شگرف، مي‌نويسد: «ناگهان با عطر آسماني شرق و نسيم روح‌پرور ابديت كه از دشتها و بيابانهاي ايران مي‌وزيد آشنا شدم و مرد خارق‌العاده‌اي را شناختم كه شخصيت شگرف او، مرا سراپا مجذوب خويش كرد(12)». گوته ديوان حافظ را خواند و از وراي ترجمة هامر كه غالبا‌ً نارسا و گاه نيز غلط بود، بهتر از همة معاصران خود و بيش از بسياري از هموطنان حافظ به عظمت روح لسان‌الغيب پي برد؛ زيرا روح او با حافظ بسيار نزديك بود. او نيز مثل  حافظ جمال‌پرست و حقيقت‌دوست بود و همچون او تا روز آخر، زندگي را ستود و آنچه را كه روزگار به او داده بود با نظر قبول و رضا پذيرفت. او نيز هميشه كوشيد تا مثل حافظ به روح و معني هر چيز بنگرد و هر آنچه زيبا است جمال ايزدي ببيند و ستايش كند. هامر در مقدمة ديوان حافظ خود نوشته بود: «در دوران زندگاني حافظ، پيوسته وضع سرزمين پارس دستخوش انقلاب بود. اميران و پادشاهان پياپي بر سر كار امدند و از سر كار رفتند و در هر آمدن و رفتن، سيل خون روان ساختند. با اين همه، حافظ آرامش طبع و حسن خلق خويش را از دست نداد و همچنان نغمة بلبل و عطر گل فرشتة شراب و زيبايي عشق را ستود و از تكريم جمال در هر صورت كه آن را متجلي ديد، فرو ننشست(13)».
گوته در اين تصوير، عيناً قيافة خود را منعكس ديد؛ زيرا او نيز به قول خود: «مثل شاعر شيراز، تا روزگار كهنسالي، جواني و زيبايي و نور و خورشيد را ستود و در عطر گل و نغمة بلبل و شور عشق، جمال خدا را نگريسته بود(14)». در عين حال، او نيز همچون حافظ در دوراني كه از هر سو سيل خون روان بود، هرگز آرامش فيلسوفانة خويش را از دست نداد  و حتي پيش از آنكه با حافظ شيراز آشنا شود، اين پند او را به كار بست كه:
«به گوشه‌اي بنشين سر‌خوش و تماشا كن
ز حادثات زماني رخ شكر دهني»‌(15)
و چنان‌كه در يكي از قطعات «رنج‌نامه» و ساقي‌نامة ديوان خود، اعتراف مي‌كند، راز دل از رياكاران و خودپرستان پوشيده داشت و با جام مي خلوت گزيد به مصداق آنكه:
«‌به روز واقعه، غم با شراب بايد گفت
كه اعتماد به كس نيست در چنين زمني(16)»
يك وجه شباهت ديگر بين حافظ و گوته كه شاعر بزرگ آلماني بارها از آن نام مي‌برد، مبارزه با رياكاران دين است. گوته نيز مثل حافظ پيوسته از تنگ‌نظري سالوسان روحاني‌نما در عذاب بود و با آنان مي‌جنگيد اين نكته مخصوصاً در «رنج نامه» ديوان وي به خوبي پيداست.
در تابستان 1814، گوته گوشه عزلت برگزيد براي آنكه تنها با حافظ شيراز خلوت كند.
در همة اين مدت، گوته سراپا غرق در درياي حكمت و سخن حافظ بود. هر غزل او را يك بار و دوبار و ده بار خواند، تا آن حد كه نه تنها با روح و فكر حافظ بلكه با طرز بيان وي نيز آشنا شد و چنان با استعارات و تشبيهات او خو گرفت كه بعدها در بسياري از قطعات ديوان، سخن وي را با همان صورت اصلي تكرار كرد، بي‌آنكه گاه خود بدين نكته متوجه باشد.
اواخر تابستان بود كه در دفتر خاطرات خود نوشت: «دارم ديوانه مي‌شوم، اگر براي تسكين هيجان خود دست به غزلسرايي نزنم، نفوذ عجيب اين شخص خارق‌العاده را كه ناگهان پا در زندگاني من نهاده تحمل نمي‌توانم كرد(17)»
از اين زمان بود كه اندك‌اندك به سرودن قطعات و اشعاري پرداخت كه خود در آغاز، قصد جمع‌آوري آنها را نداشت، ولي بعد كه تعدادشان رو به فزوني نهاد، فكر آفرينش يك «ديوان آلماني» در سر شاعر پديد آمد و از آن پس، وي به گردآوري اين قطعات همت گماشت.
هنگام سفر به در‌ّة «دراين» گوته به اين فكر افتاد كه در عالم خيال به كشور حافظ سفر كند و ديوان خويش را ارمغان اين «سفر روحاني قرار دهد. از آن پس، وي خود را مسافر ديار شرق پنداشت و قسمت اعظم قطعات «ديوان» را با اين تصوير سرود كه با «كاروانهاي مشك و ابريشم» سفر مي‌كند و «از كوره راههاي ناهموار» به سوي شيراز مي‌رود و به گوش خويش مي‌شنود كه «راهنماي سفر، ترانة شورانگيز حافظ را مي‌خواند». خودش در اين باره مي‌گويد: «آهنگ سفر شيراز كردم تا اين شهر را منزلگه ثابت خويش قرار دهم و از آنجا چون اتابكان و اميران فارس كه هر چند يك بار به عزم سفرهاي جنگي رو به اطراف مي‌كردند، گاهگاه راه سفرهاي كوچك در پيش گيرم و باز به شيراز خودم برگردم(18)».
قطعات مختلف ديوان، هر يك به اقتضا و مناسب حوادثي كوچك يا بزرگ، سروده شده‌اند كه طبعا‌ً همه اين حوادث در خاك آلمان مي‌گذرد، ولي گوته اغلب آنها را وقايع سفر خيالي خويش به سرزمين حافظ مي‌شمارد تا بتواند در وصف آنها آن‌چنان سخن گويد كه حافظ شيراز يا مسافري كه از ديار غرب رو به ايران آورده است در اين مورد سخن مي‌تواند گفت.
پس از آنكه با قطعة «خفته» (يا اصحاب كهف) تعداد قطعات كتاب به پنجاه رسيد، گوته در صدد برآمد كه مجموع آنها را به رسم شعراي ايران، «ديوان» نام بگذارد و با اين نظر به‌عنوان مقدمه ديوان، قطعة «هجرت» را ساخت تا آن را مظهر «هجرت» خويش به سوي مشرق زمين قرار دهد. در اين زمان بود كه وي براي نخستين‌بار (14 سپتامبر 1814) در دفتر خاطرات خود از «ديوان آلماني» نام برد و نوشت:
«مي‌خواهم اين ديوان را به صورت آئينة دنيا يا جام جهان‌نما درآورم و در آن، شرق و غرب را در كنار هم به بينندگان نشان دهم(19)». اندكي بعد، در همين مورد نوشت: «به ساختن جام جمي مشغولم كه با آن، با وجود زاهدان ريايي، دنياي ابديت را عيان خواهم ديد و ره به آن بهشت جاودان كه خاص شاعران غزلسرا است خواهم برد تا در آنجا در كنار حافظ شيراز مسكن گزينم(20)».
روز 16 مه 1815، گوته به «كوتا» ناشر آثار خود، دربارة «ديوان» چنين نوشت: «اين كتاب را نه فقط با مراجعه دايم به ديوان محمد شمس‌الدين حافظ شاعر ايراني تنظيم كرده‌ام، بلكه در سرودن قطعات آن، ساير آثار ادب شرق را از معل‍ّقات و قرآن گرفته تا اشعار جامي شاعر ايراني در نظر داشته‌ام. حتي گاه به آثار شعراي ترك نيز متوجه بوده‌ام(21)». ... و در نامه‌اي  ديگر در همين باره چنين گفت: «آرزو و هدف من اين است كه با اين اثر، شرق را با غرب و گذشته را با حال و ايراني را با آلماني نزديك كنم و طرز فكر و عادات و آداب مردم اين دو سرزمين را با هم آشنا سازم(22)».
اندكي بعد، در ششم اكتبر 1815، گوته در دفتر چه يادداشت خود نوشت: «ديوان را به كتابهاي مختلف تقسيم كردم(23)». در تمام طول سال 1816 وي همچنان به تكميل اين اثر مشغول بود و پس از اتمام «ديوان» در سال 1818، به تنظيم و تدوين شرحها و حواشي آن، كه از خود كتاب مفصل‌تر است، پرداخت. نخستين چاپ ديوان در 1819 وچاپ دوم آن در سال 1820 انتشار يافت و با موفقيتي عظيم مواجه گرديد. روزنامه‌ها و نق‍ّادان ادب آن را «يكي از عالي‌ترين آثار حكمت گوته» دانستند و موسيقي‌دانان آلماني بسياري از قطعات آن را در قالب موسيقي درآوردند.
در سال 1836 پس از مرگ گوته، چندين قطعة تازه در يادداشتهاي خطي او يافت شد كه مربوط به «ديوان» بود، ولي گوته قسمتي از آنها را بعد از نشر ديوان سروده و قسمتي ديگر را نيز كه قبلاً سروده شده بود عمدا‌ً منتشر نكرده بود (مانند قطعه معروفي كه در آن به «صليب» و موضوع تثليث در دين مسيح حمله مي‌كند). قطعه شيوا و دلپسندي كه در آن، گوته، حافظ را كشتي بزرگ و خود را تخته پاره‌اي ناچيز مي‌شمارد و مي‌گويد: «حافظ، چگونه مي‌توان با تو لاف همسري زد(24)»، از همان قطعاتي است كه بعد از مرگ وي به ديوان افزوده شده. برخي از اين قطعات نيز بعدا‌ً از ساير آثار گوته، ضميمه «ديوان شرقي» كه بيشتر با آنها مناسبت داشته، شده است.
«ديوان غربي و شرقي» كه خود گوته نام عربي «الديوان الشرقي للمؤلف الغربي» را بر آن نهاده بود، از آغاز انتشار خود تاكنون، يكي از عالي‌ترين آثار تغزلي زبان آلماني شناخته شده و به عنوان يك شاهكار ادبي شهرت و اهميت جهاني يافته است. «ديوان شرقي» تاكنون به اغلب زبانهاي مهم جهان ترجمه شده و گاه به هر زبان چندين بار تجديد ترجمه و تجديد چاپ شده است.


«نتيجه‌گيري و جمع‌بندي»
با آنكه گوته پروايي نداشت كه بزرگان عرصه ادب الهام‌بخش او باشند، اما هيچ‌گاه در طول زندگي مقلد محض نبوده است. آنچه به ظاهر تقليد مي‌نمايد، الگوبرداري به معناي واقعي كلمه نيست بلكه گوته نكته‌اي غير خودي را برمي‌گزيند و آن‌گاه در ذهن و زبان خود بدان شكل مأنوس و مورد نظر خويش را مي‌دهد.
گوته خود نحوه فعاليت هنري‌اش را در اين سطور خلاصه مي‌كند:
«هميشه تنها آنچه را به رشته تحرير درآوردم، / كه احساس مي‌كردم و بدان باورمند بودم، / به اين سان، اي عزيزان! خود را پاره پاره مي‌كردم / و همواره باز به همان هيئتي درمي‌آمدم كه بودم‌(25)».
گوته در تاريخ 16 مه 1815 به ناشر خود «فريدريش كوتاهفون كوتندروف» مي‌نويسد:
«هدف من از تصنيف ديوان شرقي‌ ـ‌ غربي اين است كه به شيوه‌اي شعف‌‌انگيز غرب را به شرق، گذشته را به حال و عنصر ايراني را به عنصر آلماني پيوند كنم و سنتها و طرز تفكرهاي دو طرف را در هم بياميزيم(26)».
گوته در دفتر ششم ديوان با عنوان «حكمت‌نامه» در چهارپاره‌اي چنين مي‌سرايد: «چه باشكوه اين شرق / از پس درياي مديترانه به اين سوي راه گشود؛ / تنها آن كس مي‌داند كالدرون چه‌سان نغمه‌سرايي كرده است / كه قدر حافظ را بشناسد و به او عشق بورزد(27)».
گوته برجسته‌ترين ويژگي شعر حافظ را نيز در ذهنيتي مي‌بيند كه بر آن است.
«به ذهن يك شرقي در همه حال فكري خطور مي‌كند كه براي او كه عادت دارد به سادگي دور از ذهن‌ترين مفاهيم را به هم پيوند زند، اين امكان را فراهم مي‌سازد تا با ايجاد پيچشي در يك حرف يا يك هجا باز اضداد را از هم جدا كند‌(28)». و البته «حافظ با اشعار چند موضوعي خويش، غزل را كامل مي‌كند و به شعر اوج و ارتقا مي‌بخشد(29)».
آنچه گوته همواره در سرمشق خود، حافظ مشاهده مي‌كند و مورد ستايش قرار مي‌دهد، همانا زنده‌دلي است. شكل متعالي زنده‌دلي، شوخ‌طبعي است ياهمان چيزي است كه ما در مورد حافظ به «رندي» تعبير مي‌كنيم. ويژگي بارز ديوان نيز اين است كه گوته در اين اشعار جاويدان، در قالب نوعي كمدي الهي، به والاترين شكل شوخ‌طبعي دست مي‌يازد. اين شوخ‌طبعي و بازتاب احساس آزادي باطني انساني انديشه‌گراست كه توانايي آن را دارد كه عشق به دنيا و چيرگي بر آن را به هم پيوند بزند.
اين شوخ‌طبعي بر اساس ماهيتش مفهومي دوگانه است، درست مانند وسيله ابزار آن؛ يعني خنده.
با هرهر خنده در آن واحد هم به دنيا تبسم مي‌كنيم و هم آن را به سخره مي‌گيريم. علاقه به دنيا و توان دل بركندن از آن، دو احساس شادي‌بخش هستند كه ابتدا با يكديگر به رقابت برمي‌خيزند تا سرانجام صلح‌جويانه باز با هم يكي شوند. پس ماهيت شوخ‌طبعي در حقيقت اين است كه بر هر آنچه جوي است و موجب دلبستگي بي‌قيد و شرط انسان به اين خاكدان مي‌شود، خط و بطلان بكشد يا به بيان رند شير‌از سخن بگوييم.
«غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است(35)».
در نهايت در باب تأثير و جاذبه حافظ بر گوته، «شردر» محقق آلماني مي‌گويد: «بزرگ‌ترين نوآوري در نزد حافظ، جدا نكردن جنبه‌هاي غير روحاني از جنبه‌هاي روحاني آن است و اين عدم تفكيك، بالاترين درجه فهم از دنيا و جايگاه انسان در آن را نشان مي‌دهد. گوته اين ويژگي حافظ را تشخيص مي‌دهد و او را برادر دوقلوي خود تلقي مي‌كند(30)».
اين‌گونه است كه گوته در آئينه جمال حافظ تصوير خود را مي‌بيند و رند شيراز را برادر دوقلوي خويش خطاب مي‌كند و هواي آن را در سر مي‌پروراند كه با وي به رقابت برخيزد.
در خاتمه بايستي گفت كه حافظ و گوته، مظهر تجلي گفت‌وگوي ميان شرق و غرب بوده‌اند. سخن گفتن از اين اديبان گران‌قدر را نه فقط تكريم دو هنرمند، بلكه «سخن گفتن از همدلي و هم‌زباني» بايد توصيف كرد كه در دو عصر و دو سرزمين متفاوت روي داده است.
شعر عرصه گفت‌وگو است و هم‌زباني و هم‌سخني اين دو اديب (نه به معناي كلمه)، بيانگر حقيقت مشترك وجود است. ما اگرچه ناهم‌زبانيم، اما حقيقت ما هم‌زباني است، هم‌زباني در شعر تجلي مي‌يابد ولي در شعر متوقف نمي‌شود و عرصه انديشه، رفتار و عمل اجتماعي را مي‌پيمايد.


منابع و مآخذ
1ـ يوهان ولفگانگ فن گوته، «ديوان غربي ـ‌ شرقي»، ترجمه كوروش صفوي، تهران، انتشارات مركز بين‌المللي گفت‌وگوي تمدنها و نشر هرمس، ج اول، 1380.
2ـ‌ همان.
3. Philippi, “Histoirc dc la Litterature allemande”, Plon, Paris.
4. «ديوان حافظ» به اهتمام محمد قزويني و دكتر قاسم غني، تهران، انتشارات زوار، چاپ اول، 1369.
5. Walter Silz, “Early German Romanticism, “Cambridge, Mass Harvard University Press, 1922.
6. Otto Heller, “Studies in Modern German Literature,” Boston. Ginn & Co. 1905.
7. L.M. Kecceli, “Gete izapando, istocni Divan, “Moskva, 1973.
8. Benjamin W. Wells, “Modern German Literature,” Boston, Reberts Brothers, 1897.
9. Ibid.
10. William cleaver Wilkinson, “German Classics in English, “ York, Funk and Wagnalls co, 1900.
11. Sol. Liptzin, “Historical Survey of German Literatuer,” York. Prerntice – Hall. 1936.
12. Ibid.
13. Wilhelm, Schercr, “A History of German Literatuer,” Transated by Mrs. F.C Conybeare. 3 rded, York. Charlcs Scribner’s Sons, 1899. 2 vols.
14. Ibid.
15ـ دكتر محمد‌امين رياحي، «گلگشت در شعر و انديشه حافظ»، تهران، چ دوم، 1374.
16ـ دكتر حسينعلي هروي، «شرح غزلهاي حافظ»، تهران، نشر نو، ج 4‌ـ‌1، چ چهارم، 1375.
17. Camillo Von Klenze, “From Goethe to Hauptmann.” York, Viking Perss. 1926.
18. Goethe Werke Festausgabe: “West – Ostlicher Diwan, “Bibliographisches Institul, Lcipzing. (نسخه كتابخانه دانشگاه تهران)
19. George Madison Priest, “A Brief History of German Literature. “ York, Charles Scribner’ s Sons, 1982.
20. Ibid.
21. Ibid.
22. Ibid.
23. John G. Robertson, “A History of German Literatuer”, Reviscd, London, Blackwood. 1949.
24. Ibid.
25ـ‌ يوهان ولفگانگ فن گوته «ديوان غربي ـ شرقي»، پيشين.
26ـ همان.
27. همان.
28. همان.
29. Vid . A. “Bombaei Laletteratural ncopcrsiana,” milano. 1968.
30ـ‌ «ديوان حافظ»، پيشين.
31. Goethe Erlebnis des osten, Leipzig. 1938.


1ـ در زبان آلماني قديم، به آب ساكن MARI مي‌گفتند و از ارتباط آن WIIIA كه ژرمنها براي معاني مقدس آن را به كار مي‌بردند، كلمه «وايمار» يا «آب مقدس» ساخته شده است.

سیمای قرآن به روایت قرآن

سیمای قرآن به روایت قرآن

قرآن

اشاره:

استاد احمد فغانی شاعرآیینی پرداز کشورمان، در جلسه افتتاحیه چهاردمین دوره مسابقات حفظ و قرائت و تفسیر قرآن که در محل حسینیه ارشاد برگزار گردیده است، با استفاده از آیات کتاب وحی، به گونه ای تحسین برانگیز به معرفی قرآن پرداخته که از نظر و محضرتان می گذرد:

 

من کلام درنشان ایزدم

من فروغ جاودان سرمدم

عروة الوثقی (1) و برهان (2) و بشیر (3)

 ذکر حق (4) و رحمت (5) و روح (6) و نذیر

مخزن الاسرار آیات حقم

من بلاغم (7) رهنمای مطلقم

هست گفتارم همه فصل الخطاب

زنده گردانم بشر را همچو آب (8)

حکمت (9) و مجموعه روشنگری (10)

عدل (11) و بشری (12) قول از نقصان بری (13)

گوهر اندیشه را بخشم کمال

نور (14) و علم (15) و حکمت من بی‏زوال

من شفای دردهای سینه‏ام (16)

پاک (17) و صافی همچنان آئینه‏ام

گنجهای معرفت در من نهان

آفتاب معدلت در من عیان

می‏کنم تثبیت قلب مصطفی (18)

تا کند تبیین آیات خدا (19)

معجز جاوید پیغمبر منم

کشتی توحید را لنگر منم

من صراط مستقیم (20) و قول (21) رب

قیم (22) و حبل الله (23) ، بشری (24) ، عجب

(25) خصم باطل، خصم اهریمن منم

کهف دینم، کشتی ایمن منم

و ایمان (27) و مبارک (28) ، نعمتم (29)

وحی (30) و تبیان (31) هادی این امتم (32)

متقین را من هدایت می‏کنم (33)

مؤمنین را من حمایت می‏کنم

چون کنی در من تدبر بیشتر (34)

می‏زنی بر قلب جهلت نیشتر

می‏کنم آسان تمام مشکلات

حل کنم یکسر تمام معضلات

گر شوم نازل به کوه استوار

می‏شود از خوف و خشیت چون غبار (35)

بسته‏ام من راه بر تردید و ریب (36)

قول حقم نیست در من هیچ عیب

گشته‏ام نازل که انسان شرور

آورم بیرون ز ظلمت‏سوی نور (37)

گر که خواهی پیش یزدان منزلت

باز کن با ذکر حق، قفل دلت (38)

گر کنی پیراهن قرآن به تن

آورم بیرون شما را از فتن

در هجوم فتنه‏های غرب و شرق

رو به من آرید مردم (39) همچو برق

می‏کنم حق را ز باطل من جدا (40)

می‏کنم تصدیق جمله انبیاء (41)

گر که می‏جوئی تو راه خود ز چاه

پیروی از غیر من باشد گناه (42)

گر که می‏خواهی به جنت تو مقام

ساز قرآن را برای خود امام (43)

گر بیندازی تو من را پشت‏سر

جایگاهت هست در قعر سقر (44)

ظاهر من هست زیبا و انیق (45)

باطن من هست‏بس ژرف و عمیق (46)

عالمان از من نمی‏گردند سیر (47)

ظالمان در پنجه من چون اسیر

می‏نگردم کهنه از تکرار من (48)

می‏نگردم خسته از تذکار من

هر که دعوت کرد به ذکر حکیم

کرده دعوت بر صراط مستقیم (49)

نور قرآن کی فروکش می‏کند

نور حق دائم فروزش می‏کند (50)

گر تمام انس و جن و دشمنان

جمع گردند از پی اطفای آن

می‏کند کامل خداوند از درون

نور خود را «لوکره الکافرون‏» (51)

حضرت حق وحی خود را حافظ است (52)

هزل (53) و باطل را ز قرآن رافض است (54)

معدن ایمان (55) و دریاهای علم (56)

مخزن عرفان و وادیهای حلم

پایه‏های استوار دین حق (57)

چشمه زاینده (58) آئین حق

رایت دین، بحر ناپیدا کران (59)

ناصح بی غل و غش (60) مهتران

ثقل اکبر (61) ، صیقل زنگار دل (62)

قول برتر، دیده بیدار دل

اهل دل را مونس شبها منم

عارفان را زینت لبها منم

چنگ زن محکم تو بر حبل‏المتین (63)

تا نگردی منحرف از راه دین

ثقل اصغر عترت پیغمبر است

اعتبارش همچو ثقل اکبر است

انفکاک این دو میزان کمال

هست تا هنگامه محشر محال (64)

ای «فغانی‏» در هجوم فتنه‏ها

تو نکن قرآن و عترت را رها

هست تاکید رسول ممتحن

«حلیة القرآن الصوت الحسن (65) »

گر که می‏خواهی تو قلب صیقلی

«فاقرء القرآن بالصوت الجلی‏»

 

پی‏نوشتها:

1- فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی، بقره‏256.

2- قد جاءکم برهان من ربکم، نساء 174.

3- بشیرا و نذیرا، فصلت 4.

4- وانزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم، نحل 44.

5- فقد جاءکم بینة من ربکم و هدی و رحمة، انعام‏157.

6- و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا، شوری 52.

7- هذا بلاغ للناس، ابراهیم 52.

8- وجعلنا من الماء کل شی‏ء حی، انبیاء 30، همانگونه که آب مایه حیات بشر است، قرآن نیز دل بشر را زنده می‏گرداند.

9- حکمة بالغة فما تغنی النذر، قمر 5.

10- و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی‏ء، نحل‏89.

11- و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا، انعام 115.

12- هدی و بشری للمؤمنین، بقره‏97.

13- الحمدلله الذی انزل علی عبده الکتاب و لم یجعل له عوجا، کهف 1.

14- فامنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا.

15- لئن اتبعت اهواءهم من بعد ما جاءک من العلم، بقره 145، والراسخون فی العلم یقولون آمنا، آل عمران(ع).

16- و شفاء لما فی الصدور، یونس(ع)5.

17- فی صحف مکرمة مرفوعة مطهرة، عبس‏14.

18- کذلک لنثبت‏به فؤادک، فرقان 32.

19- لتبین للناس ما نزل الیهم، نحل 44.

20- ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه، انعام‏153، اهدنا الصراط المستقیم، حمد 5.

21- الذین یستمعون القول ویتبعون احسنة، زمر 18.

22- قیما لینذر باسا شدیدا، کهف 2.

23- واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا، آل عمران‏103.

24- هدی و رحمة و بشری للمسلمین، نحل‏89.

25- قل اوحی الی انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قولا عجبا، جن 1.

26- ذلک امرالله انزله الیکم، طلاق 5.

27- ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنوا بربکم فآمنا، آل عمران‏193.

28- و هذا کتاب انزلناه مبارک، انعام 92.

29- و اما بنعمة ربک فحدث، ضحی 5.

30- قل انما انذرکم بالوحی، انبیاء 45.

31- و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی‏ء، نحل‏89. ونیز: القرآن هدی من الضلالة وتبیان من العمی عن رسول‏الله، اصول کافی، ج‏4، ص‏420.

32- هدی للناس، بقره 185.

33- هدی للمتقین، بقره 2.

34- کتاب انزلناه الیک لیدبروا آیاته، صاد29.

35- لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله، حشر 21.

36- ذلک الکتاب لا ریب فیه، بقره 2.

37- کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور، ابراهیم‏1.

38- افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها، محمد 24.

39- اذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن عن رسول‏الله، اصول کافی، ج‏4، ص‏339 کتاب فضل القرآن.

40- تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا، فرقان 1.

41- لکن تصدیق الذی بین یدیه، یونس(ع)3.

42- من ابتغی الهدی بغیره اضله الله، عن رسول الله، مجمع البیان، ج‏1، ص‏16.

43- من جعله امامه قاده الی الجنة، عن رسول الله، اصول کافی، ج‏4، کتاب فضل القرآن.

44- من جعله خلفه ساقه الی النار، عن رسول الله، اصول کافی، ج‏4، کتاب فضل القرآن.

45- ظاهره انیق، عن رسول الله، همان.

46- باطنه عمیق، عن رسول الله، همان.

47- لاتشبع منه العلماء، عن رسول الله، صحیح ترمذی، ج‏11، ص‏31، و نیز سنن دارمی، ج‏2، ص‏435.

48- ولا یخلق عن کثرة التکرار، عن رسول الله، سر البیان، ص‏136.

49- من دعا الیه دعا الی صراط المستقیم، عن رسول الله، سر البیان، ص‏136.

50- ثم انزل علیه الکتاب نورا لا تطفا مصابیحه عن علی(ع)، نهج البلاغه، خ‏198.

51- یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون، صف 8.

52- انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون، حجر9.

53- انه لقول فصل و ما هو بالهزل، طارق 14.

54- ولا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید، فصلت 42.

55- فهو معدن الایمان، عن علی(ع)، خ‏198.

56- وینابیع العلم و بحوره، عن علی(ع)، خ‏198.

57- واساسا فی الاسلام وبنیانه، نهج‏البلاغه، خ‏198.

58- ومنا هل یغیضها الواردون، عن علی(ع). خ‏198.

59- وبحرا لایدرک قعره، عن علی(ع)، خ‏198.

60- واعلموا ان هذا القرآن هو الناصح الذی لایغش، عن علی(ع)، نهج‏البلاغه، خ‏176.

61- انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی.

62- ان هذه القلوب تصدا کما یصدا الحدید و جلاء تلاوة القرآن، عن رسول‏الله، نهج الفصاحه.

63- واعتصموا بحبل الله جمیعا، آل عمران‏103.

64- وانهما لن‏یفترقا حتی یردا علی الحوض، عن رسول الله، اصول‏کافی.

65- عن رسول‏الله.

حرفه ای ترین آرایشگر دنیا

 حرفه ای ترین آرایشگر دنیا

راستی آیا حرفه ای ترین آرایشگر دنیا را می شناسید؟ دکان و محل کسب و کار او را بلدید؟

نه اشتباه نکنید این آرایشگر فوق حرفه ای منظور نظر ما، مو یا صورت شما را آرایش نمی کند، اما کلکسیون بزرگی دارد که انواع مدها و مدلهای آرایش ریخت و اندام را به صورت کاملا رایگان به شما عرضه می کند.

تخصص و چیرگی دست او در پنهان کردن زشتیها بدون اغراق دومی ندارد؛ نه تنها زشتیها و پلشتیها را کاملا می پوشاند بلکه آنها را به بهترین وجه ممکن می آراید.(1)

با این همه، آرایشگری تنها یکی از هنرمندیهای بی بدیل اوست.

او اما در آن واحد به مشاغل متعددی اشتغال دارد؛ مثلا در کنار حرفه آرایشگری، کارگاه نقاشی بزرگی دایر کرده است که در آنجا رنگ بطلان بر چهره حقیقت می زند و جامه کژی برقامت راستی می پوشاند.

گاهی بازیگر است و در کثیری از نقشهای مثبت و منفی و در هیئت و قالب افراد گوناگون تمثل و تجسم می یابد و از این رهگذر، ابنای آدم را به سراشیبی سقوط در پرتگاه تباهی هل می دهد.(2)

به تنها چیزی که اصلا فکر نمی کند، درآمد یا موقعیت اجتماعی مشاغل است؛ به همین دلیل گاهی مسافر کش است و عجیب اینکه بر حسب عادت همیشه چراغ خاموش حرکت می کند.

ایستگاه دائمی او  دو راهی حق و باطل نرسیده به اتوبان گمراهی است و از آنجا مسافران را در بست به سفر جهنم می برد.(3)

اگر زمین حاصل خیزی بیابد کشاورزی هم بلد است و در همه فصلها بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشاند.

حرفه دیگری هم دارد که کمتر کسی از آن مطلع است و من بعید می دانم که شما هم توانسته باشید حدس بزنید.

آری!خلبانی تنها حرفه ایست که هیچگاه از آن خسته نمی شود.

بیشتر اوقات در این پست مشغول است.  

با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی می چرخد تا باند مناسب برای فرود بیابد.(4)

اکنون ببینم با این همه تبلیغات آیا توانسته اید هویت واقعی این موجود چند هزار چهره را حدس بزنید؟

راهنمایی بیشتر اینکه او سوگند یاد کرده است که شما را لحظه ای آسوده نگذارد و هر کجا راه نجاتی باشد بر سر آن راه کمین گذاشته رهزن راهتان گردد.(5)

 

آری! حدس شما صائب است! اما آنچه باید همیشه آویزه گوشتان باشد اینکه: 

بساط کار این گرگ ایمان خوار در هر کوی و برزنی پهن است، پس مراقب باشید هیچگاه بر سر راه او قرار نگیرید.

------------------------

پی نوشت ها:

1- انعام/43: ...وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا كَانُوا یَعْمَلُونَ

(...شیطان كارهایى را كه مى كردند براى آنان آراست)

 و نیز نهج البلاغه، خطبه 64:

وَ الشَّیْطَانُ مُوَكَّلٌ بِهِ، یُزَیِّنُ لَهُ الْمَعْصِیَةَ لِیَرْكَبَهَا

( شیطان همواره مراقب اوست و گناه را در نظرش جلوه مى دهد، تا مرتكب شود)

2- در تفسیر آیه 48 از سوره انفال برخی از مفسران قائلند به اینکه شیطان حتی قادر است درقالب اجسام نیز تمثل یابد؛ به عنوان مثال ر.ک: مطهری، مرتضی، آشنایی با قرآن3، صص 109-108

3- فاطر/6: إِنَّ الشَّیطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمَا یدْعُو حِزْبَهُ لِیكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ

البته شیطان دشمن شماست، پس او را دشمن بدانید؛ او فقط حزبش را به این دعوت می‌کند که اهل آتش سوزان (جهنم) باشند!

4 - در سوره اعراف آیه 201 می خوانیم:

"ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون"

(هنگامی که اهل تقوی دچار وسوسه های شیطان می شوند به یاد خدا می افتند و ناگهان بینا می گردند.)

طائف یعنی طواف کننده؛ گویا شیطان همچون طواف كننده‏اى پیرامون فكر و روح انسان پیوسته گردش مى‏كند تا راهى براى نفوذ بیابد؛ ویاد خدا اکسیری است که ابرهای تیره و تار وسوسه ها ی شیطان را کنار می زند.

5- اعراف/16:

قَالَ فَبِمَا أَغْوَیتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِیمَ

(گفت: «اکنون که مرا گمراه ساختی، من بر سر راه مستقیم تو، در برابر آنها کمین می کنم!)

ا

عزراییل امروز مهمان خانه شماست!

عزراییل امروز مهمان خانه شماست!

پایان عمر گل

باور می کنید فرشته مرگ، جناب عزرائیل، همین امروزمیهمان خانه شماست؟! چه می گویم! او نه تنها امروز بلکه دیروز و روزهای پیشتر نیز 5 بار به خانه شما سر زده است!

اگر همچنان گفته مرا باور نمی کنید پس از زبان رحمت عالمیان بشنوید که:

 

متن حدیث:

عَنِ الزُّهَرى، عَنْ اَنَسِ ابْنِ مالِك قالَ، قالَ رَسُولُ الله(صلى الله علیه وآله وسلم) ما مِنْ بَیْت اِلاّ وَ مَلَكُ الْمَوْتِ یَقِفُ عَلى بابِه كُلَّ یَوْم خَمْسَ مَرّات;

 فَاِذا وَجَدَ اْلاِنْسانَ قَدْ نَفَدَ اَجَلُهُ، وَ انْقَطَعَ اُكُلُهُ اَلْقى عَلَیْهِ الْمَوْتَ فَغَشِیَتْهُ كُرُباتُهُ، وَ غَمَرَتْهُ غَمَراتُهُ; فَمِنْ اَهْلِ بَیْتِهِ النّاشِرَةُ شَعْرَها، وَ الضّارِبَةُ وَجْهَها، الصّارِخَةُ بِوَیْلِها، الْباكِیةُ بِشَجْوِها فَیَقُولُ مَلَكُ الْمَوْتِ: وَیْلَكُمْ! مِمَّ الْجَزَعُ؟ وَ فیمَ الْفَزَعُ؟ وَ اللهِ ما اَذْهَبْتُ لاَِحَد مِنْكُمْ مالا، وَ لا قَرَّبْتُ لَهُ اَجَلا، وَ لا اَتَیْتُهُ حَتّى اُمِرْتُ، وَ لا قَبَضْتُ رُوحَهُ حَتّى اسْتَأمَرْتُ. وَ اِنَّ لى اِلَیْكُمْ عَوْدَةً، ثُمَّ عَوْدَةً، حَتّى لا اُبْقِىَ مِنْكُمْ اَحَداً. ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله وسلم): وَ الَّذى نَفْسى بِیَدِه، لَوْ یَرَوْنَ مَكانَهُ وَ یَسْمَعُونَ كَلامَهُ، لَذَهَلُوا عَنْ مَیِّتِهِمْ، وَ بَكَوْا عَلى نُفُوسِهِمْ، حَتّى اِذا حُمِلَ الْمَیِّتُ عَلى نَعْشِه، رَفْرَفَ رُوحُهُ فَوْقَ النَّعْشِ وَ هُوَ یُنادى: یا اَهْلى وَ وُلْدى، لاَتَلْعَبَنَّ بِكُمُ الدُّنْیا كَما لَعِبَتْ بى. جَمَعْتُهُ مِنْ حِلِّه وَ مِنْ غَیْرِ حِلِّه وَ خَلَّفتُهُ لِغَیْرى، وَ الْمُهَنَّأُ لَهُ وَ التَّبَعاتُ عَلَىَّ، فَاحْذَرُوا مِنْ مِثْلِ ما نُزِّلَ.(1)

ترجمه حدیث:

زُهرى از انس بن مالك روایت كرده كه حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:

هیچ خانه اى نیست مگر این كه فرشته مرگ بر در آن خانه در شبانه روز پنج بار مى آید تا ببیند آیا عمر صاحب این خانه و افرادى كه در آن هستند تمام شده یا نه؟ اگر دید پیمانه سر آمده و روزى او تمام شده است، مرگ را بر او مى اندازد و چون سكرات و سختى هاى مرگ تمام وجود او را مى پوشاند; سر و صداى اهل خانه بلند مى شود، موها پریشان مى گردد، بر سر و صورت مى زنند و گریه مى كنند; ملك الموت مى گوید: واى بر شما، از چه جزع و فزع مى كنید؟ به خدا سوگند! مال كسى را نبرده ام، اجل او را نزدیك نساخته ام، من كه بدون دستور به سوى شما نیامده ام، بلكه با اجازه كس دیگرى قبض روح مى كنم. من باز بطور مكرّر به سوى این خانواده بر مى گردم تاكسى از این خانواده باقى نماند.

سپس حضرت(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: قسم به كسى كه روح و جان من در دست اوست، اگر جایگاه ملك الموت را، كه بر در خانه ایستاده، ببینند و سخن او را بشنوند مرده خودشان را فراموش مى كنند، بلكه براى خودشان اشك مى ریزند. تا این میت را بر تابوت حمل مى كنند روح میّت بالاى تابوت مى رود بال و پر مى زند و فریاد مى كشد: اى خانواده من، فرزندان من، دنیا با شما بازى نكند آن چنان كه با من بازى كرد من از حلال و حرام جمع كردم و براى دیگران گذاشتم; خوشى و شادیش براى آنها اما مسؤولیتهایش براى من مانده است. بترسید از این كه مثل آنچه بر من نازل شد بر شما هم فرود آید.

پی نوشت ها:

1. بحار، ج 74، ص 188.

ادبیات حماسی



منظومه های حماسی

حماسه در لغت به معنای دلاوری و شجاعت است و دز اصطلاح، شعری است داستانی با زمینه ی قهرمانی، قومی و ملی که حوادثی خارق العاده در آن جریان دارد. دراین نوع شعر، شاعر هیچ گاه عواطف شخصی خود را در اصل داستان وارد نمی کند و آن را طبق میل خود تغییر نمی دهد، به همین سبب در سرگذشت یا شرح قهرمانی های پهلوانانه و شخصیت های داستان خود، هرگز دخالت نمی کند و به میل خود درمورد آنها داوری نمی کند.

در این جا، شاعر با داستان هایی شفاهی و مدون سروکار دارد که در آنها شرح پهلوانی های عواطف و احساسات مختلف مردم یک روزگار و مظاهر میهن دوستی و فداکاری و جنگ با تباهی و سیاهی ها آمده است.

انواع منظومه حماسی


در ادبیات ملل، از یک دیدگاه، دو نوع منظومه ی حماسی می توان یافت.

منظومه های حماسی طبیعی و ملی

که عبارت است از نتایج افکار و علایق و عواطف یک ملت که در طی قرن ها تنها برای بیان عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده است. این نوع حماسه ها سرشار از یاد جنگ ها، پهلوانی ها، جان فشانی ها و در عین حال، لبریز از آثار تمدن و مظاهر روح و فکر مردم یک کشور در قرن های معینی از دوران حیات ایشان است که معمولاً از آنها به دوره های پهلوانی تعبیر می کنیم. از این گونه منظومه های حماسی می توان حماسه کیل گمش و ایلیاد و ادیسه هومر، شاعر بزرگ یونان باستان و شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی را در ادبیات فارسی نام برد. در این دسته منظومه ها شاعر به ابداع و آفرینش توجهی ندارد بلکه داستان های مدرن کتبی یا شفاهی را با قدرت شاعرانه ی خویش نقل می کند.

منظومه های حماسی مصنوع

در این منظومه ها شاعر با داستان های پهلوانی مدون و معینی سر و کار دار ندارد بلکه خود به ابداع و ابتکار می پردازد و داستانی را به وجود می آورد. در این گونه داستان ها، شاعران آزادند با رعایت قوانینی که ناظر بر شعر حماسی است به دلخواه موضوع داستان خود را ابداع کنند و تخیل خودرا در آن دخیل سازند، از این دسته می توان ظفرنامه ی حمدالله مستوفی در زبان فارسی و "انه ادید" سروده ی ویرژیل، شاعر روم باستان را برشمرد.

ادبیات حماسی را از چشم اندازی دیگر، به حماسه های اساطیر و پهلوانی، حماسه های عرفانی و حماسه های دینی تقسیم کرده اند.

حماسه اساطیری

قدیمی ترین و اصیل ترین نوع حماسه است. این گونه حماسه مربوط به دوران ما قبل تاریخ است و بر مبنای اساطیر شکل گرفته است. مثل حماسه سومری گیل گمش و بخش اول شاهنامه فردوسی (تا داستان فریدون). در این قسمت شاهنامه از "اوایل" سخن رفته است و مثلاً گفته شده است که اول کسی که گرمابه ساخت یا نوشتن آموخت که بوده است. قسمت هایی از ایلیاد و اودیسه رامایانا و مهابهاراتا را هم می توان جزو حماسه های اساطیری دانست. البته گاهی نمی توان ردپای قهرمان را دقیقاً در تاریخ جستجو کرد. در حماسه های پهلوانی، قهرمان معمولاً یک پهلوان مردمی است و برای او مرگ بهتر از ننگ است.

تصویر

نمونه ای از حماسه سومری گیل گمش


حماسه پهلوانی

در این نوع حماسه از زندگی پهلوانان سخن رفته است. حماسه پهلوانی ممکن است جنبه اساطیری داشته باشد، مثل زندگی رستم در شاهنامه و ممکن است جنبه تاریخی داشته باشد، مثل ظفرنامه حمدالله مستوفی و شهنشاهنامه صبا که قهرمانان آنها وجود تاریخی داشته اند.

تصویر


حماسه دینی یا مذهبی

قهرمان این نوع حماسه یکی از رجال مذهبی است و ساخت داستان حماسه بر مبنای اصول یکی از مذاهب است، مثل کمدی الهی دانته، خاوران نامه ابن حسام (شاعر قرن نهم) خداوند نامه ملک الشعراء صبای کاشانی.

تصویر

صفحه ای از خاوران نامه


برخی از محققان، برای این نوع، حماسه های اخلاقی نام گذاشته اند و مهابهاراتا و رامایانا را مثال زده اند. به نظر ما حماسه های اخلاقی همان حماسه های دینی هستند و حتی می توان به آنها حماسه فلسفی هم گفت، زیرا در آنها مسایل عمیقی تفکر بشری از قبیل مرگ و زندگی و خیر و شر مطرح شده است.

معمولاً اقوامی که دارای زندگی فعال بودند و با اقوام دیگر جنگ یاصلح داشتند، دارای حماسه پهلوانی هستند؛ مانند یونانیان و ایرانیان باستان. اما اقوامی که فعالیت های برون مرزی نداشتند و به اصطلاح در خود بودند، بیشتر حماسه های دینی و فلسفی دارند، مانند چینیان و مصریان و هندیان باستان. در ایران هم بعد از حملات خانمانسوری از قبیل حمله غزان و مغولان و تیموریان، زندگی درونی و درونگرایی بر زندگی بیرونی و برونگرایی غالب آمد و حماسه های عرفانی، جای حماسه های پهلوانی را گرفت.

حماسه های عرفانی


این نوع حماسه در ادبیات فارسی فراوان است. در این گونه ،قهرمانان بعد از شکست دادن دیو نفس و طی سفری مخاطره آمیز در جاده طریقت، درنهایت به پیروزی که همانا حصول جاودانگی، از طریق فنا فی الله است، دست می یابد. مثل حماسه حلاج در تذکره الاولیا، منطق الطیر هم یک حماسه عرفانی است. منتها به شیوه تمثیلی سروده شده است. بگهوت گیتا را هم که از متون مذهبی هند محسوب می شود، گاهی حماسه عرفانی خوانده اند.

ممکن است انواع دیگری از حماسه هم وجود داشته باشند. مثلاً در ادبیات اروپایی نوعی از حماسه هست که به آن حماسه طنز و مسخره Mock Epic می گویند. این نوع حماسه بر خلاف حماسه های واقعی، از زندگی امروزین انسان مایه می گیرد و جنبه طنز و مسخره دارد. بودلر می گوید:"حماسه طنز آن است که از زندگی امروزی بشر، ابعاد حماسی را استخراج و مشخص کنیم و به خود نشان دهیم که چگونه با کراوات و پوتین های واکس زده شاعرانه زندگی می کنیم و بزرگیم." این نوع حماسه در ادبیات فارسی چندان مرسوم نیست، اما به هر حال ما هم نوعی حماسه مسخره داریم که قهرمان آن به اصطلاح یک "پهلوان پنبه" است، یا کسی است که در توهمات خود اوضاع و احوال دیگری را می بیند، مثل رمان معروف دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزاد. دن کیشوت سروانتس را هم شاید بتوان از این مقوله محسوب داشت.

در اینجا توضیح این نکته ضروری است که حماسه در هر صورت، چه فلسفی باشد چه عرفانی و چه اساطیری باید همواره در بافتی از شهسواری ها و بهادری ها و خطر کردن ها ارائه شود. به عبارت دیگر دل به دریازدن ها و تن به خطر سپردن ها، مشخصه اصلی حماسه است.

ویژگی های حماسه


هر حماسه باید دارای چهار زمینه ی داستانی، قهرمانی، ملی، خرق عادت باشد.

زمینه داستانی حماسه


یکی از ویژگی های حماسه، داستانی بودن آن است بنابراین حماسه را می توان مجموعه ای از حوادث دانست. با این که در حماسه- بی هیچ تردیدی- مجموعه ای از وصف ها، خطبه ها و تصویرها وجود دارد ،اما همه ی این عناصر نسبت به داستانی بودن در مرتبه ی دوم هستند.

زمینه قهرمانی حماسه


بیشترین موضوع حماسه را اشخاص و حوادث تشکیل می دهند و وظیفه ی شاعر حماسی آن است که تصویرساز انسان هایی باشد که هم از نظر نیروی مادی ممتازند و هم از لحاظ نیروی معنوی، قهرمانان حماسه، با تمام رقتی که از نظر عاطفی و احساسی در آنها وجود دارد، قهرمانانی ملی هستند؛ مانند "رستم" در شاهنامه ی فردوسی.

زمینه حماسی ملی


حوادث قهرمانی که به منزله تاریخ خیالی یک ملت است در بستری از واقعیات جریان دارند. واقعیاتی که ویژگی های اخلاقی نظام اجتماعی، زندگی سیاسی و عقاید آن جامعه را در مسائل فکری و مذهبی در برمی گیرد. شاهنامه نیز تصویری است از جامعه ی ایرانی در جزئی ترین ویژگی های حیاتی مردم آن. در همان حال که با خواندن شاهنامه از نبردهای ایرانیان برای کسب استقلال و ملیت در برابر ملل مهاجم، آگاهی می یابیم، مراسم اجتماعی، تمدن و مظاهر و مدنیت و اخلاق ایرانیان و مذهب ایشان و حتی خوشی های پهلوانان و بحث های فلسفی و دینی آنان مطلع می شویم.

زمینه خرق عادت


از دیگر شرایط حماسه، جریان یافتن حوادثی است که با منطق و تجربه ی علمی سازگاری ندارد. در هر حماسه ای، رویدادهای غیرطبیعی و بیرون از نظام عادت دیده می شود که تنها از رهگذر عقاید دینی عصر خود، توجیه پذیر هستند. هر ملتی، عقاید ماورای طبیعی خود را به عنوان عاملی شگفت آور، در حماسه ی خویش به کار می گیرد و بدین گونه است که در همه ی حماسه ها، موجودات و آفریده های غیرطبیعی، در ضمن حوادثی که شاعر تصویر می کند، ظهور می یابند. در شاهنامه نیز وجود سیمرغ، دیو سپید، رویین تن بودن اسفندیار و عمر هزار ساله ی زال ... عناصر و پدیده هایی هستند که همچون رشته هایی استوار، زمینه تخیلی حماسه را تقویت می کنند.

انواع نثر از نظر محتوا یا درونمایه

حماسی و پهلوانی
غنایی

تاریخی

دینی

عرفانی

حکمی و اخلاقی

علمی و فلسفی

انتقادی

زندگینامه  






تصویر

زندگینامه

زندگینامه یا بیوگرافی که به آن شرح حال، حسب حال ،سرگذشت، گزارش و ترجمه احوال، تذکره حال، نیز گفته اند شامل نوشته هایی است که در آنها رویدادهای زندگی شخصیت هایی از مشاهیر دین و دانش و بزرگان ادب و سیاست شرح داده شده است.
کتابهایی نظیر سرگذشت پیامبران که برخی از آنان به نام قصص انبیاء شهرت دارد یا شرح وقایع زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که در فن تاریخ نویسی زبان تازی،سیره نام دارد.

نظیر: سیره ابن اسحق (ف: 151 ه.ق) مولف کتاب مغازی که درباره غزوات حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نوشته شده است و سیره این هشام (ف: 218 ه.ق) با شرح حال ائمه هدی –علیه السلام- و زندگینامه شهدا و کتب رجال که مشتمل بر ذکر احوال حکماء، علماء، مشایخ صوفیه است و یا ترجمه احوال شاعران که تذکره نام دارد، از نوع زندگینامه به شمار می رود.

در عصر حاضر کتابها و مقالاتی در بزرگداشت شخصیتهای مذهبی، ادبی، علمی و . . . نوشته می شود که مشتمل بر شرح احوال و سال شمار رخدادهای عمر این شخصیتهاست همراه با مجموعه مقالاتی که برخی از نویسندگان به یاد آنان در زمینه موضوعات گوناگون می نویسند.

این گونه آثار که گاه با عنوان "یاد نامه" نظیر یادنامه علامه امینی، یادنامه استاد شهید مطهری، یادنامه سالگرد دکتر علی شریعتی، یادنامه علامه طباطبائی منتشر می شود و گاه با عناوینی که مرکب از نام شخصیت مورد نظر با کلمه "نامه" است مانن: همائی نامه، آرامنامه و گهگاه به نامهای دیگر نظیر: فرخنده پیام (یادگار نامه استاد دکتر غلامحسین یوسفی) منتشر می شود، جزء زندگینامه ها به شمار می آید. یادنامه های مذکور از آنجا که معمولاً به قلم پژوهندگان و نویسندگانی فاضل به رشته تحریر در می آید، اغلب دارای نثری استوار و خواندنی است و از لحاظ ادبی قابل توجه می باشد.

در زمان ما ایروینگ استون نویسنده آمریکایی که در 1989 در گذشت در این زمینه به شهرت رسید. معروف ترین اثر او شور زندگی است که در باب زندگی ونسان وان گوگ نوشته است. آثار دیگری هم دارد از قبیل رنج و سرمستی در باب زندگی میکل آنژ و ملوان سوار کار درباره زندگی جک لندن. زندگینامه فروید و چارلز داروین را هم نوشته است. رومن رولان هم در این زمینه معروف است. او زندگینامه بتهوون، میکل آنژ، تولستوی و گاندی را نوشته است.

از قدیمی ترین نمونه های زندگینامه نویسی در غرب کتاب حیات مردان نامی اثر پلوتارک است که در قرن اول میلادی نوشته شده است. البته ممکن است کسی خود، زندگی نامه خود را بنویسد که به آن Autobiography گویند مثل "زندگی من" از احمد کسروی، از قدیمی ترین نمونه های اتوبیوگرافی در ایران، اتوبیوگرافی ابوعلی سینا است که آن را بر شاگردان خود املاء کرده است.

یکی از فروع زندگی نامه نویسی، خاطره نویسی است، زیرا این دو معمولاً با هم در آمیخته اند. چنان که سیمون دو بوار و گوته خاطرات خود را نوشته اند. عارف قزوینی هم بخش هایی از زندگی و خاطرات خود را نگاشته است که در مقدمه دیوانش به طبع رسیده است. از برخی از نویسندگان هم یادداشت هایی به جا مانده که جنبه هنری و ادبی دارند. مثل یادداشتهای کافکا.

سفرنامه نویسی هم از فروع زندگینامه نویسی است. زیرا بخشی از زندگی نویسنده را در بر می گیرد. تذکره نویسی را هم می توان از فروع زندگینامه نویسی محسوب داشت. زیرا در آنها از شرح حال و آثار شاعران یا عارفان سخن رفته است. از آنجا که خاطره نویسی و سفرنامه نویسی و زندگی نامه نویسی ادبی، با بیان احساسات و عواطف همراه است می توان آنها را جزو ادب غنایی محسوب داشت.


اتوبیوگرافی (Autobigraphie)


اتوبیوگرافی به آثاری گفته می شود که شرح حال افراد و رخدادهای زندگی آنان ضمن تحلیل و توصیف جریانهای فکری، سیاسی و اجتماعی زمان ایشان، به قلم خود آن اشخاص نوشته می شود. در نگارش این گونه آثار «اگر نویسنده هوشمند و نکته بین و خوش قلم باشد، خاطراتی را به رشته تحریر خواهد کشید، که لطف و مزه ای خاص تواند داشت. بعلاوه گاه مطالبی را در بر دارد که در جای دیگر نمی توان یافت. حالت صمیمی و بی تکلفی نیز که ممکن است در آنها احساس شود .

این نوع خاطرات، گاه با ادعاها و خودستاییها و اظهار نظرهای یک طرفه نویسنده همراه است. نویسندگان آنها به چیزهایی می پردازند که به جهتی مورد توجه یا علاقه و احیاناً مخالف سلیقه و نظرشان بوده است. اما چه بسا اطلاعات و نکته هایی هم در آنها مندرج است که از نظر مطالعات اجتماعی و نیز تاریخی فوایدی آشکار دارد.

بعضی از این کتابها چنان مطبوع نوشته شده است که نظیر داستانی دلکش توجه خواننده را به خود جلب می کند و چون از اشخاص و حوادث واقعی سخن میگوید گاهی از برخی از داستانها زنده تر و گیراترمی شود. حتی اگر نویسنده خاطرات، از قریحه ادبی و هنری برخوردار باشد، بسا که اثر او به صورت یکی از انواع ادبی در می آید و ارزش خاص داشته باشد.
نظیر خاطرات سن سیمون (1675- 1755 م- simon- saint) نویسنده فرانسوی، حسب حال بنیامین فرانکلین (1706- 1790 م- Beniamin Franctin) سیاستمدار آمریکایی، و شعر و حقیقت اثر گوته (1742-1832 Johann- Wolfgang Goethe) نویسنده و شاعر آلمانی و....

این گونه آثار خود انواعی دارد. مثلاً ممکن است نویسنده بیشتر به ذکر وقایع و مشاهدات خود بپردازد، یا به شرح احوال و تجارب و عوالم خویش. و نیز بسته به این که وی از چه طبقه ای است و علاقه اش چیست، کیفیت و اهمیت این یادداشتها متفاوت خواهد بود.

گاه خاطره نویس در نمایش حوادث حیات و حتی افکار و احوال درونی خویش صداقتی خاص به خرج می دهد و به عبارتی دیگر تصویری از خود عرضه می دارد، و اثر او جنبه ی اعتراف گونه ای دارد.

مانند المنقذ من الضلال امام محمد غزالی و اعترافات سنت اگوستن (354-430 saint Augustin)، اعترافات ژان ژاک روسو (1712-1778 Jean Jaeques Rousseau) نویسنده و منتقد فرانسوی.

در زبان فارسی آثاری که جنبه اتوبیوگرافی دارد، اغلب با عناوین زندگی من، خاطرات، خاطرات زندگانی من، ترجمه و نگاشته شده است. نظیر خاطرات و اسناد علیخان ظهیرالدوله (ف: 1342 ه . ق) خاطرات سیاسی میرزا علیخان امین الدوله (ف 1322 ه.ق)- زندگانی من، به قلم ابوالقاسم لاهوتی (و. 1305 ه.ق)- زندگانی من، نوشته سید احمد کسروی (1324 ش)- شرح زندگانی من به قلم: عبدالله مستوفی (1255-1329 ش) یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه. به شرح حال سید محمد علی جمال زاده به قلم خود او، از سید حسن تقی زاده در نشریه دانشکده ادبیات تبریز، سال ششم، شماره 3 (آذر 1323 ش)
سیاحت شرق یا زندگینامه حجه الاسلام آقا نجفی قوچانی (1254-1322 ش) زندگی من، در مجموعه مقالاتی از علامه سید محمد حسین طباطبایی (ف: 1360 ش) روزها، نوشته دکتر محمد علی اسلامی ندوشن و...

نمونه

از کتاب «شرح زندگانی من» به قلم عبدالله مستوفی

«مکتب خانه:کم کم موقع درس خواندن من فرا می رسید، یک روز ساعت خوش کردند و مرا با یک کله قند نیم منی و یک توپ قدک برای آخوند، به مکتب فرستادند .... همین که چشم آخوند به من و بعد از آن به سینی محتوی قند و قدک افتاد، بعد از جواب سلام، چند کلمه ای راجع به هوش و شعور من و این که انشاء اله پسر کار کن معقولی خواهم شد و آقای سنگین و رنگینی بار خواهم آمد، نظر داد و مرا پهلوی برادرم و نزدیک خود نشاند.

عمه جزوی هم که برای من قبلاً تدارک کرده بودند. با یک چوب الف کاغذی حاضر بود. آخوند بلافاصله مرا پیش طلبید. عمه جزو را باز کرد و «هوالفتاح العلیم» را با شعر بعدش:

پس مبارک بود چو فرهما ----- اول کارها به نام خدا


طوطی وار به من آموخت. من هم بدون آنکه اشکال را به آنچه می گویم تطبیق کنم، چوب الف را روی کلمات می گردانم و جمله ها عربی و شعر فارسی را تکرار می کردم. آن روز به همین قدر قناعت شد. فردا الفبا را به من آموختند.

حسب حال ننوشتی و شد ایامی چند ------ مهر می کو که فرستم به تو پیغامی چند "حافظ"


از نوشته های خواندنی و صمیمی هر زبان، خاطرات و یادداشت هایی است که گاه اشخاص در گزارش احوال خود می نویسند. این نوشته ها که سرشار از نکات و لطایف تاریخی، اجتماعی، سیاسی و ادبی است، "حسب حال" نامیده می شود و اگر به قلم نویسنده ای با ذوق و نکته بین نگاشته شود، در ادبیات عصر خویش جایگاهی ویژه می یابد. برخی از این گونه کتاب ها آن چنان جذاب و شیوا نوشته شده اند که همچون داستانی دلکش و شیرین، خواننده را به خود می خوانند و چون بازگو کننده ی حوادث و وقایع عصر مولف هستند، از گیرایی و طراوتی دو چندان برخوردارند. اگر نویسنده ذوق و قریحه ی لازم را نیز داشته باشد، بسا که اثر او به صورت یکی از انواع ادبی در آید و در ادبیات عصر خویش جا باز کند. این گونه نوشته ها "حسب حال" نامیده می شوند و طبیعی است که به تناسب کیفیت و نوع زبان ارزش های متفاوتی خواهند داشت.

گاه خاطره نویس، حوادث عصر خویش و حتی افکار و احوال درونی خویش را آن چنان با صمیمیت و صداقت به تصویر می کشد که اثر وی به اعتراف گونه ای ماندنی و با ارزش تبدیل می شود؛ مانند: «المنقذ من الضلال» از امام محمد غزالی.

گروهی دیگر از نوشته ها که از منابع با ارزش تحقیق به حساب می آیند، زندگی نامه هستند. در قرون گذشته کمتر اتفاق می افتد که چهره های علمی، دینی و ادبی شرح حالی از خود برجا می گذارند؛ از این رو دسترسی به احوال و آثار و اندیشه های آنان دشوار بود و تنها منبع و مأخذ موجود، کتاب های شرح احوال و زندگی نامه ها بود که برخی از آنها دقت علمی کافی نداشتند. این گونه کتاب ها که درباره ی زندگی مشاهیر دین و دانش و ادب است.

انواع زندگینامه


زندگی نامه (بیوگرافی) خوانده می شود و بر حَسَب محتوا انواعی دارد:

1- "سیره" و "مغازی" که گزارش زندگی و جنگ های پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است و از انواع مشهور آن می توان به سیره ی رسول الله از قاضی ابرقو و سیرت رسول الله از دکتر عباس زریاب خویی اشاره کرد.

2- شرح حال انبیای الهی چون قصص الانبیای ابواسحاق نیشابوری.

3- شرح حال ائمه و بزرگان دین چون زندگانی علی بن الحسین علیه‌السلام از دکتر سید جعفر شهیدی و قصص العلمای تنکابنی.

4- کتب تذکره که شرح و ترجمه ی احوال مشایخ صوفیه یا شعر است؛ چون تذکره الاولیای عطار، تذکره ی لباب الالباب محمد عوفی ، تذکره الشعرای دولتشاه سمرقندی.

امروزه زندگی نامه برخی از مشاهیر علم و ادب به شیوه ای نو نوشته می شود و برخی از آنها در شمار آثار ارزشمند ادبی هستند؛ مانند: پله پله تا ملاقات خدا (شرح حال مولانا)، پیر گنجه در جست و جوی ناکجا آباد (درباره ی نظامی) و فرار از مدرسه (شرح حال امام محمد غزالی) از دکتر عبدالحسین زرین کوب، شرح احوال و آثار رودکی از استاد سعید نفیسی، غزالی نامه (شرح حال امام محمد غزالی) و . . .


سفرنامه



سفرنامه

سفرنامه، نوعی گزارش است که نویسنده در قالب آن مشاهدات خود را از اوضاع شهرها یا سرزمینهایی که بدان مسافرت کرده است شرح می دهد و اطلاعاتی از بناهای تاریخی، مساجد، کتابخانه ها، بازارها، بزرگان، آداب و رسوم ملی و مذهبی مردم، موقعیت جغرافیایی، جمعیت، آب و هوا، زبان اهالی، مناطقی که بازدید نموده است در اختیار خواننده می گذارد.

سفرنامه ها گنجینه ای از اطلاعات هستند که از طریق آنها گاه می توان به واقعیتهایی از وضع اجتماعی، سیاسی، اقتصادی ادواری از تاریخ مردم یا منطقه ای پی برد که دست یابی به آنها از طریق کتب تاریخی میسر نیست.

سفرنامه ها بسته به آن که مسافرت نویسنده از نوع سفرها و سیاحتهای معمول و گردش در آفاق و انفس باشد، یا سیری درونی و معنوی، به دو نوع ذیل تقسیم می شود:

سفرنامه های خیالی




تصویر
این گونه از سفرنامه ها که اغلب به صورت قصه یا تمثیل بیان می شود، گزارشی از ذهنیات نویسنده است درباره امری باطنی و اعتقادی، نظیر آثاری چون کتاب اردا ویرافنامه، که موضوع آن سفر معنوی یا معراجی است که برای ارداویراف، مؤبد فرزانه زردشتی- معاصر اردشیر بابکان (224-241 م) پیش می آید و او ضمن این سیاحت روحانی، از جهنم و بهشت دیدار می کند و مشاهدات خود را بر اساس اعتقادات دین زردشت به رشته تحریر می کشد، مانند سیری که دانته ادیب نامور ایتالیایی (1265-132 م) در اثر معروف خود کمدی الهی به دوزخ و برزخ و بهشت دارد. یا سفرنامه های منظومی چون منطق الطیر فریدالدین عطارو مصباح الارواح شمس الدین محمد بردسیری کرمانی (قرن ششم هجری) که اولی قصه رمزی است از سفر پر رنج عارف سالک و گذشتن او از هفت شهر عشق، و دومی شرح مشاهدات و منازل سیر و سلوک را به وی نشان می دهد.

سیاحتنامه سه جلدی ابراهیم بیک، نوشته زین العابدین مراغه ای (1255-1328 ه، ق) که شرح سفر خیالی ابراهیم بیک فرزند یکی از تجار برزگ آذربایجان مقیم مصر می باشد. در این کتاب، ابراهیم بیک پس از مرگ پدر و به توصیه او همراه با له له اش یوسف عمو، به آرزوی زیارت مشهد مقدس، از بندر اسکندریه مصر به استامبول می رود و از راه باطوم، تفلیس، باکو، انزلی، ساری، مشهدسر، عشق آباد رهسپار مشهد می شود. او «در این خط سیر طولانی، آنچه را دیده و آنچه را به سرش آمده تفصیل می نگارد و به مناسبت همان واقعه و پیش آمد، اوضاع کلی مملکت را به باد انتقادی می گیرد و پس از پایان سرگذشت خود در هر شهر و محل، خلاصه ای زیر عنوان «این است اجمال سیاحت قزوین یا مراغه یا جاهای دیگر» از اوضاع و عادات و گرفتاریها و بدبختیهای آن جا ذکر می کند و تقریباً همه جا با این عبارت خاتمه می دهد که «مرده اند، ولی زنده وزنده اند ولی مرده.... این سیاحتنامه درواقع دائره المعارف جامع اوضاع ایران در اواخر قرن سیزدهم هجری است که با قلمی تند و بی پروا و بی گذشت تحریر شده است.»

ترجمه کتابهایی نظیر بیست هزار فرسنگ زیر دریا، دور دنیا در هشتاد روز، مسافرت به مرکز زمین، نوشته ژول ورن (Jules Verne) رمان نویس فرانسوی (1828-1905 م)از نوع سفرنامه های تخیلی علمی به شمارمی رود.

سفرنامه های واقعی


محتوای این نوع از سفرنامه ها، شرح مسافرتهایی است که واقعاً عملی شده است و نویسندگان خاطرات خود و رخدادهایی را که در جریان سفر عیناً دیده و شنیده و با آنها مواجه شده اند، به رشته تحریر درآورده اند. نظیر سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی که شرح مسیر سفر دو هزار و دویست فرسنگی است از بلخ تا مصر، که از راه مرو و نیشابور و سمنان و ری و قزوین و آذربایجان و آسیای صغیر و شام و فلسطین و حجاز تا قاهره پایتخت مصر انجام می گیرد، همچنین مسیر برگشت اوست از این سفر که پس از آخرین زیارتش از خانه خدا در سال 442 هجری از راه طائف و یمن و لحساء و بصره و فارس و اصفهان به بلخ مراجعت می کند و جمعاً مدت هفت سال (از 437 تا 444 هجری) طول می کشد.

در این اثر که ناصر خسرو آن را با انشایی روان و دل انگیز نگاشته است، اطلاعات دقیق و ارزشمندی را از اوضاع جغرافیایی و تاریخی و آداب و رسوم مردم شهرهای مسیر مسافرت خود به دست می دهد.

ترجمه سفرنامه مارکوپولو جهانگرد ایتالیایی که با عنوان «عجایب» منتشر شده است، شامل شرح مسافرت او در قرن هفتم هجری، از راه آسیای صغیر و ایران به چین و گزارشی است از مشاهدات نویسنده در مسیر راه ابریشم از چین و ترکستان و مغولستان و قسمتی از جنوب شرقی آسیا.

سفرنامه ابن بطوطه (703-770 ه) سیاح معروف مراکشی، از جمله سفرنامه های واقعی است که نویسنده از سفرهای طولانی خود در شمال آفریقا و سرزمینهای مصر، شام، عراق، ایران و سه بار سفر او به مکه و زیارت خانه خدا و دیگر مشاهداتش از بحراحمر، یمن، آسیای صغیر، ماوراء النهر، افغانستان، هند بنگال و آسام تا چین و .... اطلاعات با ارزشی را نگاشته است.

از ویژگیهای این سفرنامه، بی پیرایگی و سادگی سبک نگارش در بیان وقایع می باشد. این بطوطه در سفرنامه خود: «چهره نگاری به کمال و صادق در تشریح اوضاع، وقایع و فرهنگ اجتماعی شهرها و کشورهایی است که از آنها بازدید می کند و چون فطره به مسایل مذهبی علاقه ای خاص دارد، در هر شهر و کشوری که وارد می شود، ابتدا اماکنی را مورد بازدید قرار می دهد که متعلق به اولیاء وبزرگان دین است.»

سفر نامه نویسی در ایران

سفرنامه نویسی در ایران، از زمان صفویه مورد توجه قرار می گیرد و علاوه بر آثاری که توسط سلاطینی چون ناصرالدین شاه و پسر او مظفرالدین قاجار و گروهی از رجال درباری و سیاسی آنان نوشته می شود، نظیر سفرنامه نظام السلطنه (آجودان باشی فتحعلی شاه) به کشورهای اتریش، فرانسه و انگلستان که در فاصله سالهای 1254 و 1255 هجری صورت می گیرد. وسیاحتنامه علی خان امین الدوله (ف 1322 ه ، ق) صدر اعظم مظفرالدین شاه قاجار به مکه معظمه و سفرنامه فرخ خان امین الدوله (1230-1288 ه ، ق) سفیر ایران در اروپا، به نام مخزن الوقایع و.....

از سیاحان اروپایی نیز که از قرن هفدهم به ایران مسافرت می کنند و اوضاع سیاسی و اجتماعی و آداب و رسوم مردم ما و وضع دربارهای صفوی و قاجاریه را در آثار خود منعکس می نمایند، سفرنامه های فراوانی باقی است که اغلب آنها به زبان فارسی ترجمه شده است.

- سفرنامه برادران شرلی: آنتونی شرلی و روبرت شرلی، مأموران انگلیسی که در زمان شاه عباس بزرگ صفوی (حد: 985 ه ، ق) عهده دار کارهای سیاسی و نظامی مختلف هستند.

- سفرنامه ژان شاردن (Jean Chardin) سیاح فرانسوی با عنوان: « سفر به ایران و هند شرقی» که در فاصله سالهای 1664 تا 1667 میلادی نگاشته شده است.

- سفرنامه ژان باتیست تا ورنیه (Jean-Baptister Tavernier) جهانگرد هلندی الاصل فرانسوی (1605-1689 م) به ممالک عثمانی و ایران و هند.

- سفرنامه دکتر ادوارد پولاک (1818-1891 Dr.Edward Pulak) سیاح آلمانی، طبیب مخصوص ناصرالدین شاه قاجار، به نام: «ایران، سرزمین و مردم آن»

- سفرنامه کنت دوگوبینوی فرانسوی (1816-1882 josebh Artur Conte de Gobineau) تحت عنوان سه سال در ایران
- سفرنامه ادوارد برون (Edward Browne) خاورشناس انگلیسی، با عنوان یک سال در میان ایرانیان و....

- در دوره معاصر نیز چند اثر منشور جالب در قالب سفرنامه نگاشته شده است که از جمله کتابهای ذیل را می توان نام برد:
- مسیر طالبی، نوشته: میرزا ابوطالب اصفهانی (ف 1182 ه ، ق) که ظاهراً اولین سفرنامه فارسی است که در عصر اخیر نگاشته شده است.

- حیرت نامه یا سفرنامه ابوالحسن خان ایلچی به لندن

- مجموعه سفرنامه های میرزا صالح شیرازی

- خسی در میقات، از جلال آل احمد همچنین: گذری به حاشیه کویر و سفری به شهر بادگیرها از همین نویسنده.
- از پاریز تا پاریس، نوشته دکتر ابراهیم باستانی پاریزی. زیر آسمان کویر، نگارش: علی اصغر مهاجر. صفیر سیمرغ و در کشور شوراها و کارنامه سفر چین از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن. سفر ژاپن، نوشته ایرج افشار. سفرنامه بلوچستان با عنوان دیدار بلوچ از محمود دولت آبادی.دیدار از شوروی، به روایت کیومرث صابری. اقلیمهای دیگر، نوشته دکتر محمد جعفر یا حقی و....

سفرنامه های واقعی در ارتباط با اهدافی که نویسندگان آنها از مسافرتهای خویش داشته اند، نظیر: هدفهای تبلیغات مذهبی، سیر و سیاحت، مطالعات علمی، مأموریتهای سیاسی و غیره به انواع مختلفی تقسیم می شود.

یک سفر نامه

گزیده ای از سفرنامه جلال آل احمدبه مکه در سال 1343 ش.با نام ًخسی در میقاتً :
همان روز شنبه
مکه
این سعی میان «صفا» و «مروه» عجب کلافه میکند آدم را. یکسره برت می‌گرداند به هزار و چهار صد سال پیش. به ده هزار سال پیش. با “هروله”اش (که لی لی کردن نیست، بلکه تنها تند رفتن است.) و با زمزمه بلند و بی‌اختیارش؛ و با زیر دست و پا رفتن‌هایش؛ و بی“خود”ی مردم؛ و نعلین‌های رها شده؛ که اگر یک لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی؛ و با چشم‌های دودوزنان جماعت، که دسته دسته بهم زنجیر شده‌اند؛ و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی میدوند؛ و چرخهایی که پیرها را میبرد؛ و کجاوه‌هایی که دو نفر از پس و پیش بدوش گرفته‌اند؛ و با این گم شدن عظیم فرد در جمع. یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر...؟ شاید ده هزار نفر، شاید بیست هزار نفر، در یک آن یک عمل را می‌کردند. و مگر می‌توانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فرادا عمل کنی؟ فشار جمع میراندت. شده است که میان جماعتی وحشت زده، و در گریز از یک چیزی،‌ گیر کرده باشی؟ بجای وحشت “بیخودی” را بگذار، و بجای گریز “سرگردانی” را؛ و پناه جستن را. در میان چنان جمعی اصلا بی‌اختیار بی‌اختیاری. و اصلا “نفر” کدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چیست؟...
...نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی می‌بینی؛ که اندکی سر بالاست و باید دور بزنی و برگردی. و یمنی‌ها هر بار که میرسند جستی میزنند و چرخی، و سلامی بخانه، و از نو...که دیدم نمی‌توانم. گریه‌ام گرفت و گریختم....

داستان کوتاه




تعریف داستان کوتاه


قرن اخیر، قرن غلبه جهانی داستان کوتاه بر دیگر انواع ادبی است. انسان دیگر آن ذوق و فراغت را ندارد که رمانهای بلند چند جلدی بخواند؛ از این رو با مطالعه داستان کوتاه گویی خود را تسکین می دهد.

زندگی را و خود را و در آیینه داستان کوتاه می جوید.



تصویر

داستان کوتاه را می توان از نظر شخصیتها، نوع بیان داستان و کوتاهی و بلندی آن مورد برسی قرار داد.

در "رمان" اغلب مجموعه زندگی شخصیتی تجسم می یابد و اشخاص یا شخص مهم داستان در طول زمانی که داستان آن را در بر می گیرد پرورده می شود، ولی در داستان کوتاه چنین فرصتی وجود ندارد.

در داستان کوتاه شخصیت قبلاً تکوین یافته است و پیش چشم خواننده ی منتظر، در گیرودار کاری است که به اوج و لحظه حساس و بحرانی خود رسیده یا در جریان کاری است که قبلاً وقوع یافته اما به نتیجه نرسیده است.

نویسنده در داستان کوتاه، برشی می زند به زندگی قهرمان داستان و نقطه ای از آن را که باید به مرحله حساسی برسد انتخاب می کند.

در حالی که در رمان قسمتی یا تمام دوره زندگی قهرمانان در پیش چشم خواننده است و چشم انداز وسیع تر و گسترده تری از زندگی شخصیتها را نشان می دهد.

داستان کوتاه مثل دریچه یا دریچه هایی است که به روی زندگی شخصیت یا شخصیتهایی، برای مدت کوتاهی باز می شود و به خواننده فقط امکان می دهد که از این دریچه ها به اتفاقاتی که در حال وقوع است نگاه کند.

شخصیت در داستان کوتاه فقط خود را نشان می دهد و کمتر گسترش و تحول می یابد.

"ادگار آلن پو" نویسنده آمریکایی می گوید:

"داستان کوتاه قطعه ای تخیلی است که حادثه واحدی را، خواه مادی باشد و خواه معنوی، مورد بحث قرار دهد.
این قطعه تخیلی بدیع باید بدرخشد، خواننده را به هیجان بیارود، یا در او اثر گذارد باید از نقطه ظهور تا پایان داستان در خط صاف و همواری حرکت کند."

"داستان کوتاه" باید کوتاه باشد، اما این کوتاهی حد مشخص ندارد. "ادگار آلن پو" در این مورد نیز گفته است:

"داستان کوتاه" روایتی است که بتوان آن را در یک نشست (بین نیم ساعت تا دو ساعت) خواند. همه جزئیات آن باید پیرامون یک موضوع باشد و یک اثر را القاء کند، یک اثر واحد را.

در داستان کوتاه تعداد شخصیتها محدود است. فضای کافی برای تجزیه و تحلیل های مفصل و پرداختن به امور جزئی در تکامل شخصیتها وجود ندارد و معمولاً نمی توان در آن تحول و تکامل دقیق اوضاع و احوال اجتماعی بررسی کرد. حادثه اصلی به نحوی انتخاب می شود که هر چه بیشتر شخصیت قهرمان را تبیین کند و حوادث فرعی باید همه در جهت کمک به این وضع باشند. البته بسیاری از داستاهای کوتاه خوب هم هست که در آن این قوانین رعایت نشده است.

داستان کوتاه ممکن است خیلی کوتاه باشد و مثلا حدود 500 کلمه بیشتر نداشته باشد.

داستان کوتاه در غرب


در غرب "داستان کوتاه" به معنی امروزی در قرن نوزده شکل گرفت و اولین کسی که به صورت جدی بدان پرداخت "ادگار آلن پو" است. ادگان آلن پو علاوه بر نوشتن داستانهای کوتاه از نظر تئوری هم مطالبی در مورد آن نوشته است و داستان کوتاه را به عنوان یک نوع ادبی مطرح کرده است.

بزرگترین نویسندگان اروپایی و آمریکایی که در زمینه داستان کوتاه نام و آوازه پیدا کرده اند عبارتند از:

گوگول، گی دوموپاسان، آنتوان چخوف، کاترین منسفیلد، شرود اندرسن، اوهنری، ارنست همینگوی، کنراد، کیپلینگ و سالینجر.

داستان کوتاه در ایران


نوع ادبی "داستان کوتاه" در ایران گذشته سابقه ای ندارد.



تصویر

در ایران نخستین داستان های کوتاه فارسی یعنی مجموعه ی شش داستان کوتاه "یکی بود یکی نبود" را محمد علی جمالزاده نوشت و در سال 1300 شمسی منتشر کرد.

پس از جمالزاده نویسندگانی چون صادق هدایت ، بزرگ علوی، صادق چویک، جلال آل احمد و دیگران داستانهایی نوشتند و به لحاظ کمی و کیفی در ارتقاء این نوع پدید ادبی اهتمام ورزیدند.

"داستان کوتاه" مانند هر جریان نوین ادبی در آغاز با بی مهری ها و گاه مخالفت هایی مواجه شد؛ اما به رغم این همه نویسندگانی ظهور کردند و در توجیه نظری و عملی آن دست به کوشش هایی زدند.

"داستان کوتاه" اگر با "یکی بود یکی نبود" در سطح انتقادی و طنز اجتماعی آغاز شد، به دست امثال صادق هدایت و محمود دولت آبادی و هوشنگ گلشیری به سطح بالاتری ارتقاء یافت.

رمان  



تصویر

رمان مهم ترین و معروف ترین شکل تبلور یافته ادبی روزگار ماست. معمولاً گفته می شود رمان با "دن کیشوت" اثر سروانتس (نویسنده اسپانیایی 1547-1616) در خلال سال های 1605 تا 1615 تولد یافته است و با رمان "شاهزاده خانم کلو" نوشته مادام دولافایت (1634-1693) و رمان های آلن رنه لوساژ (1668-1747) فرانسوی به خصوص با اثر مشهورش "ژیل بلاس" پی ریزی شد و با رمان های نویسندگانی چون دانیل دفو (1660-1731) و ساموئل ریچاردسن (1689-1761) و هنری فیلدینگ (1707-1754) نویسندگان انگلیسی و والتر اسکات (1771-1832) نویسنده اسکاتلندی را به تحول گذاشت.

پیش از "دن کیشوت" اثری در چنین قالب هنری در ادبیات جهان پیدا نمی شود. پیش از این کتاب، حماسه های منثور و منظوم و لطیفه ها و حکایت هایی بر سبیل تمثیل، قصه های عامیانه و اساطیر و افسانه های خدایان بسیاری چون ایلیاد و ادیسه هومر و رمانس ها موجود بود که از نظر معنا و کیفیت ساختاری با رمان به مفهوم امروزی آن تفاوت بسیار داشت.

رمانس


اصطلاح رمانس در اوائل قرون وسطی به معنی زبان های محلی جدیدی بود که از زبان لاتین مشتق می شد، رمانس، همچنین به معنی کتاب هایی بود که از لاتین ترجمه می شد یا به زبان های محلی نوشته می شد. در قرن های نخستین غیرعادی، صحنه های عجیب و غریب، ماجراهای شگفت انگیز و عشق های احساساتی و پر شور و اعمال سلحشورانه بود، رمانس می نامیدند.

شکل رمانس، تحت تأثیر قصه های "هزار و یک شب" به وجود آمد و در قرن دوازدهم در فرانسه رونق گرفت و از این کشور به کشورهای غربی دیگر نیز راه یافت.

در ابتدا در قالب شعر روایتی بود و بعد به تدریج به نثر گرایید و عمومیت بیشتر یافت.

رمانس، جهان با شکوه و با عظمت غیرواقعی و خیال پردازانه به نمایش می گذارد و بر خلاف حماسه، تنها به جنگ و میدان های کارزار اختصاص ندارد بلکه بیشتر قصه های خیالی است که جنبه سرگرم کننده دارد و به قهرمان های اصیل زاده ای اختصاص می یابد که از واقعیت های زندگی روزمره دور بودند و به ماجراهای عاشقانه اغراق آمیز دلبسته و در راه رسیدن به محبوب، به اعمال جسورانه دست می زدند و با جادوگران و شخصیت های شرور می جنگیدند. رمانس به ندرت دارای محتوای اخلاقی و تعلیمی است و به کلی متفاوت از اسطوره می باشد.

قصه ها عمری طولانی دارد و تاریخ پیدایش آنها تقریباً همان اندازه قدیمی است که تاریخ زندگی بشر. اما شکل و روال تازه ادبی که ما در رمان مجسم می بینیم، یعنی خلق داستانی منثور و طولانی با تاکیدی بر واقعیت و اصالت و تجربیات و تخیلات فردی و شخصی، هرگز گذشته طولانی نداشته است و تاریخ پیدایش و طلوع آن در فرهنگ ادبی جهان از سه قرن تجاوز نمی کند. در حقیقت وقتی آدمی شناسنامه و هویت فردی خود را پیدا کرد، رمان نیز تولد یافت.

قصه های قدیمی بیشتر به مطلق گرایی و نمونه های کلی توجه داشت. قهرمان های قصه ها، نمونه های کلی از سرگذشت های کلی و مظاهر کلی بودند، نمونه های صفات بد و خوب انسانی. شخصیت ها در این آثار به دو گروه متفاوت و متمایز تقسیم می شدند:

گروه خدایی با همه صفات و خصایل پسندیده، گروه اهریمنی با همه رذالت ها و پستی ها و پلیدی ها. درگیری این دو گروه باعث پدید آمدن ماجراهای قصه ها و رمانس ها می شد. از اواخر قرن هفده جهان بینی انسان، از جهان بینی قهرمان جدا شد. شناخت افراد از مسائل تغییر یافت و موضوع رمان ها نیز از این دگرگونی های تازه فردی مایه گرفت. برای اولین بار خصوصیات عاطفی و درونی و تجزیه و تحلیل روحی به ادبیات راه یافت و رمان به معنی واقعی و امروزی آن به وجود آمد.

تعریف رمان


ویلیام هزلیت متقد و مقاله نویس انگلیسی در قرن نوزده، رمان را چنین تعریف کرده است:

رمان، داستانی است که براساس تقلیدی نزدیک به واقعیت، از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده باشد و به نحوی از انحاء شالوده جامعه را در خود تصویر و منعکس کند.
تصویر
تعریفی است کلی که داستان کوتاه را نیز در برمی گیرد و بیشتر بر رمان های واقع گرا قابل تطبیق است، مثل رمان های "چشم هایش"، "سووشون"، "همسایه ها" و "شوهر آهو خانم" زیرا عناصر تشکیل دهنده آنها از وقایع شبیه زندگی واقعی گرفته شده و محیط اجتماعی شخصیت های داستان نیز در آنها تصویر شده است.

اما بر رمان های تمثیلی و نمادین و سوررئالیستی قابل تطبیق نیست، مثلاً با رمان های "شازده کوچولو" سنت اگزوپری (نویسنده فرانسوی 1900-1944) و "قصر" کافکا و "بوف کور" هدایت و "یکلیا و تنهایی او" تقی مدرسی کاملاً مطابقت ندارد. چه این رمان ها براساس تقلیدی نزدیک و به واقعیت از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده اند و تصویری از جامعه واقعی نیز به دست نمی دهند، بلکه شخصیت های رمان، مخلوق ذهن نویسنده است و وقایع و فضا و رنگ حاکم بر محیط داستان جنبه تمثیلی و نمادگرایانه و سوررئالیستی دارد.

تعریف های دیگری که برای رمان عنوان کرده اند هر کدام بر نوعی از رمان قابل تطبیق است و بر نوع دیگر نیست، از این رو من تنها به یکی دو تعریف اکتفا نکرده ام و چند تعریف را که از دایره المعارف ها و فرهنگ های اصطلاحات ادبی معتبر برداشته ام در اینجا می آورم. این تعریف ها هر کدام نوعی از رمان را در بر می گیرد و هیچ کدام حرف آخر را نمی زند، به اصطلاح جامع و مانع نیست.
تصویر


رمان در فرهنگ های مختلف


در فرهنگ کوچک انگلیسی اکسفورد، رمان چنین تعریف شده است:

روایت منثور داستانی با طول شایان توجه که در آن شخصیت ها و اعمال که نماینده زندگی واقعی اند با پیرنگی که کمابیش پیچیدهاست، تصویر شده اند.

در فرهنگ و بستر چنین آمده:

روایت منثور خلاقه ای که معمولاً طولانی و پیچیده است و با تجربه انسانی همراه با تخیل سروکار دارد و از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیت ها در صحنه مشخصی شرکت دارند.

در فرهنگ پیشرفته لرنر می خوانیم:

کتابی طولانی داستانی درباره شخصیت های خیالی یا تاریخی، مثل رمان های جین اوستین.

در فرهنگ کاسل:

روایت منثور داستانی که طول آن بتواند کتابی تشکیل بدهد و شخصیت ها و وضعیت موقعیت های زندگی واقعی را تصویر کند.

فرهنگ قرن بیستم چامبرس:

روایت منثور داستانی که نشان دهنده تصویر زندگی واقعی، مخصوصاً تصویر بحران های عاطفی در پیشینه زندگی مردان و زنان است.

فرهنگ لوین:

روایت منثور داستانی که سروکارش با ماجراها و احساسات آدم های خیالی و تصوری است به این منظور که از طریق توصیف عمل و فکر، گوناگونی های زندگی و شخصیت آدمی را تصویر کند.

فرهنگ زبان انگلیسی آمریکایی هری تج:

روایت منثور داستانی به نسبت طولانی که نوعاً دارای پیرنگی است که با اعمال و گفتار و افکار شخصیت ها گسترش داده می شود.

فرهنگ جهانی زبان انگلیسی ویلد:

روایت داستانی (معمولاً نثر) با طول قابل توجه که افراد بشر و اعمال و ماجراها و شور و سوداهایشان را نشان می دهد و گوناگونی های شخصیت های انسانی را مرتبط با زندگی به نمایش می گذارد.

سرانجام در فرهنگ اصطلاحات ادبی هاری شارمان چنین تعریف شده:

روایت منثور داستانی طولانی که شخصیت ها و حضورشان را در سازمان بندی مرتبی از وقایع و صحنه ها تصویر کند. اثری داستانی که کمتر از 30 تا 40 هزار کلمه داشته باشد، غالباً به عنوان قصه، داستان کوتاه، داستان بلند یا ناولت محسوب می شود اما رمان حداکثری برای طول و اندازه واقعی خود ندارد. هر رمان شرح و نقلی است از زندگی هر رمان متضمن کشمکش، شخصیت ها، عمل، صحنه، پیرنگ و درونمایه است.

رمان  



تصویر

رمان مهم ترین و معروف ترین شکل تبلور یافته ادبی روزگار ماست. معمولاً گفته می شود رمان با "دن کیشوت" اثر سروانتس (نویسنده اسپانیایی 1547-1616) در خلال سال های 1605 تا 1615 تولد یافته است و با رمان "شاهزاده خانم کلو" نوشته مادام دولافایت (1634-1693) و رمان های آلن رنه لوساژ (1668-1747) فرانسوی به خصوص با اثر مشهورش "ژیل بلاس" پی ریزی شد و با رمان های نویسندگانی چون دانیل دفو (1660-1731) و ساموئل ریچاردسن (1689-1761) و هنری فیلدینگ (1707-1754) نویسندگان انگلیسی و والتر اسکات (1771-1832) نویسنده اسکاتلندی را به تحول گذاشت.

پیش از "دن کیشوت" اثری در چنین قالب هنری در ادبیات جهان پیدا نمی شود. پیش از این کتاب، حماسه های منثور و منظوم و لطیفه ها و حکایت هایی بر سبیل تمثیل، قصه های عامیانه و اساطیر و افسانه های خدایان بسیاری چون ایلیاد و ادیسه هومر و رمانس ها موجود بود که از نظر معنا و کیفیت ساختاری با رمان به مفهوم امروزی آن تفاوت بسیار داشت.

رمانس


اصطلاح رمانس در اوائل قرون وسطی به معنی زبان های محلی جدیدی بود که از زبان لاتین مشتق می شد، رمانس، همچنین به معنی کتاب هایی بود که از لاتین ترجمه می شد یا به زبان های محلی نوشته می شد. در قرن های نخستین غیرعادی، صحنه های عجیب و غریب، ماجراهای شگفت انگیز و عشق های احساساتی و پر شور و اعمال سلحشورانه بود، رمانس می نامیدند.

شکل رمانس، تحت تأثیر قصه های "هزار و یک شب" به وجود آمد و در قرن دوازدهم در فرانسه رونق گرفت و از این کشور به کشورهای غربی دیگر نیز راه یافت.

در ابتدا در قالب شعر روایتی بود و بعد به تدریج به نثر گرایید و عمومیت بیشتر یافت.

رمانس، جهان با شکوه و با عظمت غیرواقعی و خیال پردازانه به نمایش می گذارد و بر خلاف حماسه، تنها به جنگ و میدان های کارزار اختصاص ندارد بلکه بیشتر قصه های خیالی است که جنبه سرگرم کننده دارد و به قهرمان های اصیل زاده ای اختصاص می یابد که از واقعیت های زندگی روزمره دور بودند و به ماجراهای عاشقانه اغراق آمیز دلبسته و در راه رسیدن به محبوب، به اعمال جسورانه دست می زدند و با جادوگران و شخصیت های شرور می جنگیدند. رمانس به ندرت دارای محتوای اخلاقی و تعلیمی است و به کلی متفاوت از اسطوره می باشد.

قصه ها عمری طولانی دارد و تاریخ پیدایش آنها تقریباً همان اندازه قدیمی است که تاریخ زندگی بشر. اما شکل و روال تازه ادبی که ما در رمان مجسم می بینیم، یعنی خلق داستانی منثور و طولانی با تاکیدی بر واقعیت و اصالت و تجربیات و تخیلات فردی و شخصی، هرگز گذشته طولانی نداشته است و تاریخ پیدایش و طلوع آن در فرهنگ ادبی جهان از سه قرن تجاوز نمی کند. در حقیقت وقتی آدمی شناسنامه و هویت فردی خود را پیدا کرد، رمان نیز تولد یافت.

قصه های قدیمی بیشتر به مطلق گرایی و نمونه های کلی توجه داشت. قهرمان های قصه ها، نمونه های کلی از سرگذشت های کلی و مظاهر کلی بودند، نمونه های صفات بد و خوب انسانی. شخصیت ها در این آثار به دو گروه متفاوت و متمایز تقسیم می شدند:

گروه خدایی با همه صفات و خصایل پسندیده، گروه اهریمنی با همه رذالت ها و پستی ها و پلیدی ها. درگیری این دو گروه باعث پدید آمدن ماجراهای قصه ها و رمانس ها می شد. از اواخر قرن هفده جهان بینی انسان، از جهان بینی قهرمان جدا شد. شناخت افراد از مسائل تغییر یافت و موضوع رمان ها نیز از این دگرگونی های تازه فردی مایه گرفت. برای اولین بار خصوصیات عاطفی و درونی و تجزیه و تحلیل روحی به ادبیات راه یافت و رمان به معنی واقعی و امروزی آن به وجود آمد.

تعریف رمان


ویلیام هزلیت متقد و مقاله نویس انگلیسی در قرن نوزده، رمان را چنین تعریف کرده است:

رمان، داستانی است که براساس تقلیدی نزدیک به واقعیت، از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده باشد و به نحوی از انحاء شالوده جامعه را در خود تصویر و منعکس کند.
تصویر
تعریفی است کلی که داستان کوتاه را نیز در برمی گیرد و بیشتر بر رمان های واقع گرا قابل تطبیق است، مثل رمان های "چشم هایش"، "سووشون"، "همسایه ها" و "شوهر آهو خانم" زیرا عناصر تشکیل دهنده آنها از وقایع شبیه زندگی واقعی گرفته شده و محیط اجتماعی شخصیت های داستان نیز در آنها تصویر شده است.

اما بر رمان های تمثیلی و نمادین و سوررئالیستی قابل تطبیق نیست، مثلاً با رمان های "شازده کوچولو" سنت اگزوپری (نویسنده فرانسوی 1900-1944) و "قصر" کافکا و "بوف کور" هدایت و "یکلیا و تنهایی او" تقی مدرسی کاملاً مطابقت ندارد. چه این رمان ها براساس تقلیدی نزدیک و به واقعیت از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده اند و تصویری از جامعه واقعی نیز به دست نمی دهند، بلکه شخصیت های رمان، مخلوق ذهن نویسنده است و وقایع و فضا و رنگ حاکم بر محیط داستان جنبه تمثیلی و نمادگرایانه و سوررئالیستی دارد.

تعریف های دیگری که برای رمان عنوان کرده اند هر کدام بر نوعی از رمان قابل تطبیق است و بر نوع دیگر نیست، از این رو من تنها به یکی دو تعریف اکتفا نکرده ام و چند تعریف را که از دایره المعارف ها و فرهنگ های اصطلاحات ادبی معتبر برداشته ام در اینجا می آورم. این تعریف ها هر کدام نوعی از رمان را در بر می گیرد و هیچ کدام حرف آخر را نمی زند، به اصطلاح جامع و مانع نیست.
تصویر


رمان در فرهنگ های مختلف


در فرهنگ کوچک انگلیسی اکسفورد، رمان چنین تعریف شده است:

روایت منثور داستانی با طول شایان توجه که در آن شخصیت ها و اعمال که نماینده زندگی واقعی اند با پیرنگی که کمابیش پیچیدهاست، تصویر شده اند.

در فرهنگ و بستر چنین آمده:

روایت منثور خلاقه ای که معمولاً طولانی و پیچیده است و با تجربه انسانی همراه با تخیل سروکار دارد و از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیت ها در صحنه مشخصی شرکت دارند.

در فرهنگ پیشرفته لرنر می خوانیم:

کتابی طولانی داستانی درباره شخصیت های خیالی یا تاریخی، مثل رمان های جین اوستین.

در فرهنگ کاسل:

روایت منثور داستانی که طول آن بتواند کتابی تشکیل بدهد و شخصیت ها و وضعیت موقعیت های زندگی واقعی را تصویر کند.

فرهنگ قرن بیستم چامبرس:

روایت منثور داستانی که نشان دهنده تصویر زندگی واقعی، مخصوصاً تصویر بحران های عاطفی در پیشینه زندگی مردان و زنان است.

فرهنگ لوین:

روایت منثور داستانی که سروکارش با ماجراها و احساسات آدم های خیالی و تصوری است به این منظور که از طریق توصیف عمل و فکر، گوناگونی های زندگی و شخصیت آدمی را تصویر کند.

فرهنگ زبان انگلیسی آمریکایی هری تج:

روایت منثور داستانی به نسبت طولانی که نوعاً دارای پیرنگی است که با اعمال و گفتار و افکار شخصیت ها گسترش داده می شود.

فرهنگ جهانی زبان انگلیسی ویلد:

روایت داستانی (معمولاً نثر) با طول قابل توجه که افراد بشر و اعمال و ماجراها و شور و سوداهایشان را نشان می دهد و گوناگونی های شخصیت های انسانی را مرتبط با زندگی به نمایش می گذارد.

سرانجام در فرهنگ اصطلاحات ادبی هاری شارمان چنین تعریف شده:

روایت منثور داستانی طولانی که شخصیت ها و حضورشان را در سازمان بندی مرتبی از وقایع و صحنه ها تصویر کند. اثری داستانی که کمتر از 30 تا 40 هزار کلمه داشته باشد، غالباً به عنوان قصه، داستان کوتاه، داستان بلند یا ناولت محسوب می شود اما رمان حداکثری برای طول و اندازه واقعی خود ندارد. هر رمان شرح و نقلی است از زندگی هر رمان متضمن کشمکش، شخصیت ها، عمل، صحنه، پیرنگ و درونمایه است.

افسانه  



تعریف افسانه

افسانه که در کتب لغت، مترادف واژه های: قصه و اسطوره به کار رفته است از لحاظ ادبی به سرگذشت یا رویدادی خیالی از زندگی انسانها، حیوانات، پرندگان یا موجودات و همی چون دیو و پری و غول و اژدها اطلاق می شود که با رمز و رازها و گاه مقاصدی اخلاقی، آموزشی توأم است و نگارش آن بیشتر به قصد سرگرمی و تفریح خوانندگان انجام می گیرد.



تصویر

تفاوت افسانه و اسطوره

میان افسانه با اسطوره و قصه تفاوتهایی وجود دارد. اسطوره ها ریشه در "اندیشه مذهبی، خرافات، سحر و جادوگری و افسون کاری " دارند و جنبه های سمبولیک آنها باعث می شوند که در حال و هوای رویدادهایشان مافوق انسانها به وجود آیند و نیروی خدایی به آنان داده شود. بنابراین از جمله فرقهای بین افسانه و اسطوره این است که افسانه ها هیچگاه مرجع ایمان و اعتقاد ملتی نیستند و صرفاً زائید خیالند و اغلب برای مشغول کردن و مسرت خاطر خواننده و شنونده ساخته شده اند، در حالی که اساطیر توام با معجزات، معتقدان مذهبی بوده و مضامینی را در بردارند که از اتفاقات و حوادث واقعی سرچشمه گرفته است. به تعبیری دیگر: اساطیر، شامل روایاتی از اعمال فوق العاده انسانها یا موجوداتی آرمانی است که زاده تخیل افراد یا اقوام بوده و خود از حوادث تاریخی و واقعی که در بستر زمان تغییر شکل یافته است نشأت گرفته اند.

و فرق میان افسانه با قصه نیز در این است که افسانه قالبی است که کلیه ویژگیهای لفظی قصه را داراست با این تفاوت که عناصر خیالی و امور خارق العاده در آن زیادتر و قوی تر است.

افسانه های ایرانی، بخش عظیمی از فولکور غنی ما را تشکیل می دهد و قرنهاست که زندگی و آداب و رسوم جامعه ما ایرانیان با هزارن افسانه و قصه ممزوج است.

افسانه ها- بطور کلی- در زندگی و ادبیات هر قوم و ملتی دارای اهمیت و شایان مطالعه است. جمعی از دانشمندان علم فولکور معتقدند که هند، مهد بسیاری از افسانه هایی است که هم اکنون در کشورهای جهان و از جمله ایران وجود دارد. پس از اسلام ترجمه های متعدد و منظمی از افسانه ها توسط ایرانیان از آثار پهلوی به زبان عربی و فارسی دری به عمل آمده و در حفظ بسیاری از این افسانه ها موثر بوده است.

انواع افسانه های فارسی

افسانه های موجود در زبان و ادب فارسی- همانند قصه های آن بسته به موضوع، سبک نگارش و تیپ قهرمانانشان، به انواع مختلف: عامیانه، ادبی، حماسی، عشقی، اخلاقی، مذهبی، ملی و با نامهای: کودکان، پریان، حیوانات و غیره تقسیم می شوند.


!!افسانه تمثیلی

اغلب قصه کوتاهی است درباره حیوانات که از آن با عنوان افسانه حیوانات نیز یاد شده است. در افسانه تمثیلی گاهی انسان و اشیاء نیز شخصیت های اصلی هستند. افسانه تمثیلی به علت خصوصیت تمثیلی آن دارای دو سطح است، سطحی حقیقی و سطحی مجازی.
در سطح حقیقی قصه ای درباره موضوعی نقل می شود و در سطح مجازی دورنمایه قصه یا خصلت و سیرت شخصیت قصه اشاره به موضوع دیگری دارد. سطح حقیقی اغلب با حیوانات سروکار دارد و در آنها حیوانات چون انسان رفتار می کنند و سخن می گویند و سطح مجازی همیشه جنبه ای از رفتار و کردار انسان را نشان می دهد؛ مثلاً قهرمانان به صورت حیواناتی با خصوصیات ممتاز و پسندیده یا شخصیت های شریر با صفاتی ناپسند و نکوهیده ظاهر می شوند، دوشیزگان معصوم به هیأت کبوتر و قو و خرگوش در می آیند و آدم های بی رحم و حیله گر به شکل لاشخور و روباه و گرگ. از نمونه های ممتاز و معروف افسانه های تمثیلی کتاب کلیله و دمنه است.

حکایت اخلاقی

حکایت اخلاقی نیز مثل افسانه تمثیلی گاهی از خصوصیت های تمثیلی برخوردار است اما شخصیت های آن مردمانند. حکایت اخلاقی که برای ترویج اصول مذهبی و درس های اخلاقی نوشته شده؛ قصه ساده و کوتاهی است که حقیقت های کلی و عام را تصویر می کند و ساختار آن نه به مقتضیات عناصر درونی خود بلکه در جهت تحکیم و تأیید مقاصد اخلاقی گسترش می یابد و این قصد و غرض معمولاً صریح و آشکار است.
بیشتر حکایت های قابوس نامه و گلستان سعدی و بعضی از قصه های "کلیه و دمنه" و "مرزبان نامه" و "جوامع الحکایات" از نوع حکایت های اخلاقی است.



تصویر


افسانه پریان


قصه هایی است درباره پریان، دیوها، جن ها، غول ها، اژدها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند و در زندگی افراد بشر اغلب از بدجنسی و گاه از مهربانی تغییراتی به وجود می آورند. افسانه پریان اغلب پایانی خوش دارد و بخشی از ادبیات عامیانه است و از سنت شفاهی قصه گویی ملت ها، سینه به سینه به ما رسیده است. بعضی منشاء قصه های پریان را کتاب "هزار و یک شب" دانسته اند.

افسانه پهلوانان


قصه هایی است که در آن ها از نبرد میان پهلوانان و قهرمانان واقعی و تاریخی و افسانه ای صحبت می شود. این نوع افسانه ها در میان جهان اسطوره و جهان علم، جهان خیال و وهم و جهان واقعی معلق هستند.
بعضی از پهلوانان و قهرمانان این افسانه ها از نظری واقعی هستند و در حوادث واقعی تاریخی شرکت دارند اما اعمالی که از آن ها سر می زند چنان مبالغه آمیز است که گاهی پهلو به اسطوره و حماسه می زند و امروز نمی توان باور کرد که آن ها شخصیت های معمولی اند. از نمونه های افسانه پهلوانان می توان از پهلوانان قصه های بلند عامیانه مثل «سمک عیار»، «اسکندرنامه»، «ابومسلم نامه» و غیره نام برد.
بعضی ها گفته اند که شاهنامه فردوسی به سه دوره تقسیم شده، دوره نخست به پهلوانان اسطوره ای و دوره دوم به پهلوانان افسانه ای و دوره سوم به پهلوانان تاریخی اختصاص یافته است و از این لحاظ مثلاً کیومرث پهلوانی اسطوره ای، رستم پهلوانی افسانه ای و بهرام گور، پهلوانی تاریخی است.



تصویر


اسطوره (اساطیر)


قصه ای است درباره خدایان و موجودات فوق طبیعی که ریشه اصلی آن ها اعتقادات دینی مردم قدیم است و خاستگاه و آغاز زندگی و معتقدات مذهبی و قدرت های مافوق طبیعی و اعمال قهرمان های آرمانی را بیان می کند. اسطوره، حقیقت تاریخی ندارد و پدید آورندگان اصلی آن ها ناشناخته اند.
اسطوره کمتر جنبه اخلاقی دارد و از این نظر از افسانه ها و حکایت ها متفاوت است. در اسطوره اغلب به مظاهر طبیعت و رویدادها و آفت های طبیعی ، شخصیتی انسانی داده شده و برای آن ها ماجراهایی آفریده شده است، مثلاً در اساطیر ایرانی، آناهیتا، ایزد بانوی جنگ و نگهدار آب است و ایزد تشتر نگهبان باران است. َ

قصه  




قصه (story) که جمع آن در زبان تازی قصص و اقصیص می باشد بیان وقایعی است غالباً خیالی که در آنها معمولاً تاکید بر حوادث خارق العاده، بیشتر از تحول و تکوین آدمها و شخصیتها است.

در قصه "محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه استوار است.
قصه ها را حوادث به وجود می آورند و در واقع رکن اساسی و بنیادی آن را تشکیل می دهند، بی آنکه در گسترش بازسازی آدمهای آن نقشی داشته باشند، به عبارت دیگر شخصیتها و قهرمانان در قصه کمتر دگوگونی می یابند و بیشتر دستخوش حوادث و ماجراهای گوناگون واقع می شوند.



تصویر

قصه ها شکلی ساده و ابتدایی دارند و ساختار نقلی و روایتی، زبان آنها اغلب نزدیک به گفتار و محاوره عامه مردم و پر از آثار اصطلاحها و لغات و ضرب المثل های عامیانه است."

هدف اصلی در نگارش اغلب قصه های عامیانه، سرگرم کردن و مشغول ساختن خواننده و جلب توجه او به کارهای خارق العاده و شگفت انگیز چهره هایی است که نقش آفرین رویدادهای عجیب هستند.

ظهور عوامل و نیروهای ماوراء طبیعی نظیر هاتف غیبی، سروش، سیمرغ و فریادرسی قهرمانان قصه ها وجود قصرهای مرموز، باغهای سحرآمیز، چاهها و فضاهای تیره و تار، دیو و پری و اژدها و سحر و خسوف و کسوف و رعد و برق و تاثیر اعداد سعد و نحس و جشم شور و خوابهای گوناگون و رمل و اسطرلاب و چراغ جادو و داروی بیهوشی و نظایر آن، از عناصر اصلی و سازنده اغلب قصه های ایرانی و کلاً قصه هایی است که در مشرق زمین و سرزمینهایی چون هند، توسط قصه نویسان ساخته و پرداخته شده است.

شخصیتهای موجود در قصه ها، غالباً مظهر آرمانها، خوشیها و ناخوشیهای مردمی هستند که قصه نویس خود به عنوان سخنگوی آن مردم، در خلال رفتار و گفتار آنان، با زبانی ساده و جذاب و سرگرم کننده به شرح آن احساسات و عواطف می پردازد و خصال نیک و فضایل اخلاقی ایشان را بیان می کند.

از مشخصات اصلی قصه، مطلق گویی به سوی خوبی یا بدی و ارائه تیپهای محبوب یا منفور، به عنوان نمونه ها و الگوهای کلی، فرض و مبهم بودن زمان و مکان، همسانی رفتار قهرمانها، اعجاب انگیزی رویدادها و کهنگی موضوعات است.
در قصه، طرح و نقشه رویدادها بر روابط علت و معلول و انسجام و وحدت کلی و تحلیل ویژگیهای ذهنی و روانی و فضای معنوی و محیط اجتماعی قهرمانان استوار نیست و از این جهت با داستان تفاوت دارد.

تعریف قصه

به آثاری که در آن ها تأکید بر حوادث خارق العاده بیشتر از تحول و پرورش آدم ها و شخصیت هاست، قصه می گویند. در قصه محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه می گردد. حوادث، قصه ها را به وجود می آورد و در واقع رکن اساسی و بنیادی آن ها را را تشکیل می دهد بی آنکه در گسترش و تحول قهرمانان و شخصیت های شریر قصه نقشی داشته باشد. به عبارت دیگر، شخصیت های شریر و قهرمانان ها، در قصه کمتر دگرگونی می یابند و بیشتر دستخوش حوادث واقعی و غیر واقعی و تصادفی به وجود آمده است. در بعضی از قصه ها، عملی واقعی، تعبیر و تفسیری غیرواقعی به دنبال می آورد.

گاهی وقایع منطقی در قصه بر حوادث استثنایی می چربد و قصه به واقعیت نزدیک و از پیرنگی بدوی و خام برخوردار می شود اما واقعیتی که آشکار می کند، در خور اعتماد نیست، در قصه، وقایع اتفاقی و تصادفی بر واقعیت ها غلبه دارد و زمانی قصه صرفاً اثری خیالی است و از حقایق امور و تظاهرات زندگی فاصله می گیرد. شگفتی آور است که قصه های کهن و قدیمی تر، بیشتر ناظر بر حقایق و مظاهر زندگی اند تا قصه های متأخرتر که اغلب به خیال پردازی های نامعقول و منحط روی آورده اند و از موازین عقلی و حسی دور شده اند.
علت این انحطاط را باید در اوضاع و احوال جوامع گذشته و در پستی بلندی های تاریخ ایران جست و جو کرد .

دکتر محمد جعفر محجوب در جزوه پر ارزش «مطالعه در داستان های عامیانه فارسی» به این نکته اشاره می کند که هر چه قدمت این نوع قصه ها کمتر می شود استدلال موجه برای واقعی جلوه دادن وقایع قصه ها کاهش می یابد و قصه ها، با خیال پردازی ها و اغراق گویی های بی حد و حصر، به انحطاط روی می کند و از واقعیت های ملموس و محسوسات معقول فاصله می گیرد و حوادث خیالی و توهمی و جادوگری در قصه ها فزونی می یابد، بدون آنکه نویسنده قصه ها نیازی حس کند که این حوادث غریب و نامعقول را دست کم به نوعی توجیه کند.به همین جهت دروغ های شاخدار و مبالغه گویی مضحک و اعمال خارق العاده وقهرمان های غیر عادی ومافوق طبیعی از مختصات قصه های جدیدتر است.

هدف قصه ها

هدف قصه ها، به ظاهر خلق قهرمان و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی و سرگرم کردن خواننده یا شنونده است و لذت بخشیدن و مشغول کردن، اما در حقیقت درونمایه و زیربنای فکری و اجتماعی قصه ها ترویج و اشاعه اصول انسانی و برادری و برابری و عدالت اجتماعی است.
قهرمان ها در بند سودای خصوصی و شخصی نیستند و اغلب درگیر مبارزه با پلیدی ها و بی عدالتی ها و ستمگری ها هستند و در این مبارزه خستگی ناپذیرند و هیچ عاملی نمی تواند آن ها را از این راه باز دارد.
البته قصه هایی هم وجود دارد با قهرمان هایی عاطل و باطل و بی هویت و با درونمایه ها و موضوع هایی نازل که هدف جز مشغول کردن و سرگرمی خوانندگان و شنوندگان برای خود نمی شناسند. قصه های متأخرتر اغلب چنین خصوصیتی دارند و در آن ها همت والای جوانمردان و دلیران سستی می گیرد و قصه ها به انحطاط کشانده می شوند. قصه هایی هم وجود دارد که منحط و نازل نیستند اما هدفی جز سرگرمی ندارند و از این نوع هستند اغلب قصه هایی که برای کودکان گفته می شود و پایان خوش آن ها خواب خوشی برای کودکان فراهم می آورد.

مشخصات کلی قصه ها

در قصه کم تر به فضا و محیط معنوی و اجتماعی و خصوصیت ذهنی و روانی و دنیای تأثرات درونی شخصیت ها توجه می شود، در حقیقت در قصه ها قهرمان وجود دارد و در داستان ها، شخصیت اصلی یا به عبارت دیگر، شخصیت تحسین انگیزی که دارای برخی از آرمان های بشری است، قهرمان نامیده می شود، اگر این شخصیت آدمی معمولی و فاقد کیفیت قراردادی قهرمانی (کیفیت هایی نظیر اصیل زادگی، دلاوری، آرمان گرایی و بی نیازی از مال و منال) باشد، ضد قهرمان نامیده می شود. غالباً این شخصیت خنده آور، رقت انگیز، ناامید، منزوی، دست و پاچلفتی و مطرود است. از شخصیت های ضد قهرمان قدیمی، شخصیت نیمه دیوانه و مضحک «دن کیشوت» سروانتس است و از شخصیت های ضد قهرمان رمان های قرن نوزده و بیست، می توان از شخصیت های رمان های «یادداشت های زیر زمینی» نوشته داستایوسکی و «بیگانه» اثر آلبرکامو .
گاه یک قهرمان موضوع قصه است و در محور حوادث قرار می گیرد و گاهی چند قهرمان. این قهرمان ها، اغلب یک بعدی هستند و تمثیلی از خدا و شیطان و خیر و شر؛ از این جهت، ضعف ها و ناتوانی ها و آسیب پذیری های انسان های معمولی را ندارند.

انواع قصه

در یک تقسیم بندی کلی قصه های گذشته را به انواع زیر می توان تقسیم بندی کرد:
1- قصه هایی در فنون و رسوم کشورداری و آیین فرمانروایی مملکت داری لشگرکشی، بازرگانی، علوم رایج زمان، عدل و سیرت نیکو پادشاهان و وزیران و امیران، مانند حکایت های سیاست نامه (سیرالملوک) ی خواجه نظام الملک توسی.

2- قصه هایی در شرح زندگی و کرامات عارفان و بزرگان دینی و مذهبی چون حکایت های اسرارالتوحید.

3- قصه هایی در توضیح و شرح مفاهیم عرفانی، فلسفی و دینی به وجه تمثیلی یا نمادین (سمبلیک) مانند "عقل سرخ" سهروردی و "منطق الطیر" عطار.

4- قصه هایی که جنبه های واقعی و تاریخی و اخلاقی آنها به هم آمیخته است و بیشتر از نظر نثر و شیوه ی نویسندگی به آنها توجه می شود؛ مانند: "مقامات حمیدی" تألیف حمید الدین بلخی و گلستان سعدی.

5- قصه هایی که جنبه تاریخی دارند و اغلب در ضمن وقایع کتاب های تاریخی آمده اند: مانند قصه های "تاریخ بیهقی" تألیف ابوالفضل محمد بیهقی.

6- قصه هایی که از زبان حیوانات روایت می شود و در آنها نویسنده اعمال و احساسات انسان را به حیوانات نسبت می دهد؛ مانند: کلیله و دمنه ی ابوالمعالی نصرالله منشی، در ادبیات خارجی به این نوع قصه ها (افسانه های تمثیلی) فابل می گویند.

7- قصه هایی در زمینه ی تعلیم و تربیت، مانند قصه های "قابوس نامه" اثر عنصرالمعالی کی کاووس بن اسکندر قابوس بن وشمگیر و چهار مقاله ی احمد عروضی سمرقندی.

8- قصه هایی که براساس امثال و حکم فارسی و عربی تنظیم شده اند، مانند جامع التمثیل حبله رودی.

9- قصه هایی که محتوای گوناگون دارند، از معرفت آفریدگار و معجزات پیامبران و کرامات اولیا و تاریخ پادشاهان و احوال شاعران و گروه های مختلف مردم تا شگفتی های دریاها، شهرها و حیوانات. "جوامع الحکایات و لوامع الروایات" عوفی نمونه ای از این کتاب هاست.

10- قصه های عامیانه که حاوی سرگذشت ها و ماجراهای شاهان، بازرگانان و مردان و زنانی کم نامه است که برحسب تصادف، با وقایعی عبرت انگیز و حکمت انگیز و حوادثی شگفت رو به رو شده اند. مانند "سمک عیار" و "هزار و یکشب".




انواع نثر از نظر قالب یا فرم



افسانه

داستان

رمان

داستان کوتاه

حکایت

لطیفه

تمثیل

مقامه

سفرنامه

زندگینامه

نمایشنامه

فیلمنامه

مقاله

سبک ها و مکتبهادر نثر فارسی




مقدمه


نثر، در لغت به معناى پراکندن و افشاندن است و در اصطلاح ادب‏به معنى سخنى مى‏باشد که مقید به وزن و قافیه نبوده و نویسنده به‏وسیله آن‏مکنونات ذهنى خود را به خواننده منتقل مى‏نماید.

معنی لغوی نثر:"پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم" است. در اصطلاح ادب نثر به نوشتار یا گفتاری اطلاق می شود که در قیاس با شعر از نظم و ترتیبی که لازمه کلام منظوم است، یعنی از وزن و قافیه خالی باشد و با بحور عروضی مطابقت نکند.

نثر، چون از قیود وزن و قافیه و بحور عروضی، همچنین در اغلب موارد از تخیلات شاعرانه خالی است، وسعت میدان آن برای بیان هر گونه فکری مناسبتر از کلام منظوم است و شاید به همین دلیل باشد که انواع دانشهای بشری و اندیشه های فلسفی، دینی، سیاسی، تربیتی و اجتماعی در قالب نثر اظهار شده و به رشته تحریر در آمده است.



تصویر
از لحاظ ادبی، نثری ارزشمند و مورد توجه سخن سنجان است که نسبت به سخنان یا نوشته های معمولی زیباتر و از جهت لفظ و معنی فصیح تر و بلیغ تر باشد. مانند نثر کتابهایی چون گلستان، کلیله و دمنه یا بعضی از نوشته های معاصران.

انواع نثر در زبان فارسی

با توجه به شیوه کاربرد واژگان و نوع ابزارهای بیانی که نویسندگان در نوشتن مطالب خود دارند، شاید دقیقتر این باشد که نثر فارسی را به اقسام زیر تقسیم کنیم:

1- نثر مرسل یا ساده


نثرى را گویند که سجع نداشته باشد و کلمات آن آزاد و خالى ازقید خاص باشند. نوشته‏هاى معمولى و از جمله کتبى چون سفرنامه ناصرخسرو وکیمیاى سعادت و تاریخ بیهقى و اسرارالتوحید و تذکرةالاولیاء همه نثر مرسل‏اند.


نثر مرسل یا ساده نوشته ای است که از صنایع لفظی و معنوی و سجع عاری باشد. در این نوع از نثر، نویسنده مقاصد خود را در کمال سادگی و بی پیرایگی می نویسد و از استعمال کلمات و عبارات هماهنگ و واژه ها و اصطلاحات مهجور اجتناب می کند. نمونه های فراوانی از نثر مرسل و ساده را در آثار دوره اول نثر فارسی (قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم)، همچنین در اغلب نوشته های نویسندگان معاصر می توان یافت.

2- نثر مصنوع


که خود به دو نوع تقسیم می شود:

نثر مسجع یا موزون


نثر مسجع نثرى است که جمله‏ها و عباراتى قرینه در آن داراى‏سجع باشند. سجع در نثر به منزله قافیه در شعر است.
سجع نیز خود به‏سه نوع تقسیم مى‏شود، سجع متوازن، سجع مطرف و سجع متوازى.

در این نوع از نثر، نویسنده کلمات هموزنی را به نام سجع- نظیر قوافی اشعار- به کار می برد و جملات نوشته خویش را با قرینه سازی آهنگین می کند.

نظیر عبارات ذیل از مقدمه کنزالسالکین خواجه عبدالله انصاری.

"عقل گفت: گشاینده در فهمم، زداینده رنگ وهمم، پا بسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم.....
عشق گفت: دیوانه جرعه ی ذوقم، بر آرورنده شوقم، زلف محبت را شانه ام و زرع مودت را دانه ام"

نمونه های زیبای نثر مسجع را در آثار خواجه عبدالله انصاری(396- 481هـ) و کتابهایی نظیر، تفسیر کشف الاسرار (سال تالیف 520 هـ) ترجمه ابوالفضل میبدی، اسرار التوحید فی مقامات ابوسعید ابوالخیر، تألیف محمد بن منور (بین 553 تا 559 هـ) کلیله و دمنه بهرامشاهی، ترجمه و تحریر: ابوالمعالی نصرالله بن محمد عبدالحمیدمنشی، تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری، گلستان شیخ مصلح الدین سعدی و غیره، می توان یافت.

از میان کتابهای مزبور، گلستان سعدی از ویژگی خاصی برخوردار است زیرا در آن شیوه مختلطی از نثر مرسل با نثر موزون مسجع به کار رفته است و چون از لحاظ زیبایی و روانی و بلاغت در بیان ممتاز می باشد لذا پس از سعدی مورد تقلید عده ای از نویسندگان قرار می گیرد و آثار متعددی مشابه این کتاب نوشته می شود که مهمترین آنها بهارستان اثر عبدالرحمن جامی، روضه خلد (تألیف 737) نوشته مجد خوافی و پریشان، تألیف میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی و منشآت قائم مقام است.

نثر مرسل نثری است ساده و روشن با جملات کوتاه که از لغات مهجور عربی خالی است. در این نوع نثر از مترادفات استفاده نمی شود. توصیفات کلی و کوتاه است و بیشتر به امور بیرونی معطوف است. به نثر مرسل، نثر سبک خراسانی، نثر بلعمی و نثر دوره ی اول نیز می گویند.

نثر بینابین

نثر منشیان و دبیران عهد غزنوی است که در پایان دوره نثر مرسل و آغاز نثر فنی به فاصله ی نیم قرن ظاهر می سود. این نوع نثر هم سادگی و استواری نثر مرسل را دارد و هم نشانه هایی از آمیختگی نظم و نثر و ورد لغات عربی و آیات و احادیث نثر فنی را به همراه دارد. تاریخ بیهقی، سیاست نامه ی نظام الملک، قابوس نامه ی عنصرالمعالی از این جمله اند.



نثر متکلف یا فنی

این نثر ترکیبى از دو نوع نثر مرسل و مسجّع است که درآن لغات و ترکیبات و مثلهاو روایات و آیات و اصطلاحات و تعبیرات زیادى نیزبه کار رفته است.

در نثر مصنوع، انواع صنایع لفظى و معنوى چون اطناب و سجع و جناس وتضاد و تقابل و تلمیح و استعاره و غیره به کار مى‏رود.
در این نوع از نثر همانگونه که از نام آن پیداست، نویسنده با لفاظی عباراتی مصنوع می نویسد و علاوه بر استفاده از سجع و به کار بردن اشعار و شواهد عربی و فارسی و آیات قرآنی و احادیث و اصطلاحات علمی و لغات مهجور و استعارات و تشبیهات مختلف، کلام خود را به شیوه ای مصنوع با پیرایه ای و ظرایف ادبی و صنایع لفظی می آراید و البته مراد از این صنایع «تفننهایی است که در الفاظ و عبارات می شود و همین تنوعهاست که کلام را در واقع از صورت نثر بیرون می آورد و به جانب شعر که محل هنرنمایی گوینده است، متمایل می سازد. بنابراین اتخاذ چنین شیوه ای در نگارش از آن جهت که نویسنده زحمت اظهار مهارت و بیان تخیلات شعری را به خود می دهد، قابل توجه است و از این جهت که نگارنده مطالب ساده خود را در لباس عبارات متکلف می پوشاند و به جای توجه به مقصود اصلی، به مقاصد فرعی می پردازد، کار او به منزله نقض غرض در امر نویسندگی و مانع ایراد آزادانه معانی تلقی می شود. بعلاوه در شیوه نثر متکلف یا فنی، نویسنده ناگریز است خود را به دامان زبان عربی بیفکند، زیرا زبان فارسی تاب تحمل ایراد صنایع گوناگون خصوصاً استعمال سجع و جناس و ترصیع و ممائله و این گونه صنعتهای لفظی را بیش از اندازه ندارد و به همین جهت مبالغه در این روش،باعث راه یافتن تعداد فراوانی از لغتهای غیر لازم عربی به زبان پارسی است».

کتابهایی نظیر مقامات حمیدی تألیف قاضی حمیدالدین بلخی، مرزبان نامه ترجمه و تحریر سعدالدین وراوینی (اوائل قرن هفتم)،التوسل الی الترسل تألیف بهاءالدین محمد بغدادی (اواخر قرن ششم)، تاریخ وصاف نوشته شرف الدین عبدالله شیرازی ملقب به وصاف الخصره (قرن هشتم)، دره نادره تألیف میرزا مهدی خان استرآبادی (قرن دوازدهم) نمونه هایی اعلا از نثر متکلف یا فنی است.
نثر فنی نثری است که می خواهد به شعر نزدیک شود و به این جهت هم از نظر زبان و هم از نظر فکر و هم از نظر ویژگی های ادبی نمی توان آن را نثر دانست بلکه نثری است شعروار که دارای زبان تصویری و سرشار از آرایه های ادبی است. آغازگر این سبک نصرالله منشی است. در این نوع نثر از آیات و احادیث و ضرب المثل های عربی زیاد استفاده می شود و توصیف بر خبر برتری دارد. شعر و نثر با هم آمیخته می شود. کلیله و دمنه نمونه ای از این نوع نثر است.

نثر مصنوع و متکلف نثری است که لبریز از تکلف و کاربرد آرایه های ادبی است به نحوی که گاه معنا تحت تاثیر لفظ قرار می گیرد. تاریخ جهان گشای جوینی، مقامات حمیدی و حبیب السیر خواندمیر نمونه هایی از این نوع نثر هستند.

3- نثر شکسته یا نگارش به شیوه زبان محاوره


نثر شکسته آن است که نوشتار به زبان محاوره و گفتگوی معمولی مردم کوچه و بازار نگاشته می شود و همچنان که کلمات در زبان محاوره عامه مردم مخفف می گردد و برخی از واژه ها در قیاس با صورت مکتوب آنها شکسته می شود در نگارش این نوع نثر که در دوره معاصر بیشتر در داستان نویسی یا نوشتن موضوعات طنزآمیز به کار می رود نویسنده برای نشان دادن چهره طبیعی و واقعی قهرمانان داستانهای خود که غالباً از میان طبقات عامی و عادی اجتماع انتخاب شوند، عین الفاظ، تعبیرات و تکیه کلامهایشان را به لهجه عامیانه در آثار خود می آورد. مبتکر این نوع از نثر در ادبیات معاصر مرحوم علامه علی اکبر دهخدا است که برای اولین بار در مقالات فکاهی و انتقادی خود با عنوان چرند و پرند و به امضای "دخو" در روزنامه صوراسرافیل از تعبیرات عامیانه و واژه های تخفیف یافته و شکسته سود می جوید.

سید محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت و جلال آل احمد نیز از جمله اولین نویسندگانی هستند که اسلوب محاوره و نثر شکسته را در نثر داستانی فارسی معاصر متداول می کنند و پس از آن گروهی دیگر از نویسندگان آثار خود را به نثر شکسته می نویسند.


دوره های نثر فارسی


1- نثر مرسل (معادل سبک خراسانی) قرن سوم و چهارم و نیمه قرن پنجم
2- نثر بینابین، اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم.
3- نثر فنی، در قرن ششم.
4- نثر مصنوع یا صنعتی و نثر ساده در قرن هفتم
5- نثر صنعتی و نثر ساده در قرن هشتم
6- نثر ساده در قرن نهم تا اوایل قرن دهم.
7- نثر ساده معیوب، از قرن دهم تا میانه قرن دوازدهم.
8- نثر قائم مقام و تجدید حیات(نثر دوره قاجار) این نثر ساده و خوب است.
9- نثر مردمی دوره مشروطه (نثر روزنامه).
10- نثر جدید (نثر رمان و نثر دانشگاهی )


در دوره مشروطه نویسندگان از تکلف، دوری و اصل ساده نویسی و حفظ اصالت معنی را رعایت می کنند. نوشته های میرزا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف و حاج زین العابدین مراغه ای نمونه ای از این نوع نثر است.


غبار و چرکی دل از چیست؟

غبار و چرکی دل از چیست؟

آثار زودن گناه

ابزارهای مختلف معرفت و مراحل متفاوت آن، هر یك برای خود شرایط و موانعی خاص دارند. شرایط دیدن، سلامت چشم و حفظ فاصله مناسب و صافی هوا و روشنایی فضا و مانند آن است و موانع آن اموری از قبیل بیماری چشم، گرد و غبار، حجاب، تیرگی، تاریكی است، با بودن شرایط لازم و نبود موانع است كه چشم كار خود را انجام می‌دهد و چیز دیدنی را می‌بیند.

قوه‌ عاقله نیز برای تعقل، نیازمند به فضای صاف و پاك از دام‌های وهمی و خیالی است و پس از ایجاد شرایط و رفع موانع، نیاز به آن است كه سمت نظر و آنچه كه مطلوب است مشخص شده و حد وسط مناسب با آن پیدا شود. با پیدا كردن مقدمات لازم و پرهیز از موانع، شرایط درونی عاقله برای تعقل فراهم می‌گردد.

قلب نیز موانع و شرایطی خاص دارد. كار قلب مشاهده حقایق كلی، به صورت اشخاص خارجی است این مشاهده از طریق صیقل دادن قلب و صاف كردن آن حاصل می‌گردد، قلب علاوه بر صیقل و پاكی از غبار و زنگ‌هایی كه مناسب به آن است همانند آینه نیاز دارد تا سمت و جهت خود را نیز تصحیح كند.

 

قرآن كریم در آیات فراوانی به شرایط و موانع معرفت اشاره كرده است:

الف) تقوای الهی

تقوا، عمده‌ترین شرط معرفت حقایق در قرآن شمرده شده است: «إِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً»(1)، یعنی اگر تقوای الهی پیشه كنید خداوند برای شما فرقان (قوه تمییز حق از باطل) قرار می‌دهد.

محبت دنیا چیزی نیست كه تنها مانع تهذیب علمی انسان باشد، بلكه مانع تصویب علمی انسان شده و دانش او را نیز تباه و فاسد می‌كند.

این آیه شریفه با اطلاقی كه دارد تنها به بیان شرط شهود عرفانی اختصاص نداشته و شرط معرفت برهانی را نیز شامل می‌شود، به این معنا كه تقوا، هم در فهم عقل و هم در شهود قلب مؤثر است، به طوری كه ادراك صحیح مفاهیم ذهنی و دیدن حقایق عینی در پرتو تقوا تأمین می‌گردد.  مفاد آیه فوق را اصل كلی مستفاد از آیه سوره‌ «طلاق» نیز تأیید می‌كند:«وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً.»(2) زیرا معنای آیه آن است كه تقوا در هر كاری، روزی انسان را در همان كار افزایش می‌دهد. یعنی اگر انسان، در معامله كالای مادی، تقوا به خرج دهد و كم نفروشد و غش در معامله نكند، خداوند بر بهره اقتصادی او می‌افزاید و اگر در تأملات نظری، تقوای علمی را ملاحظه كند، یعنی اولاً: مطالب علمی مبتكران را به خود نسبت ندهد و ثانیاً: در نقل آرای صاحب نظران امین باشد و ثالثاً: تا چیزی برای او حل نشده است به تصدیق یا تكذیب آن مبادرت نكند و رابعاً: قبل از هضم مطلب آن را برای دیگران بیان نكند و خامساً: در مناظره اگر چیزی برای او حل شد آن را بپذیرد و به صحت آن اعتراف كند و در قبال رقیب جدل نكند و از هر گونه مغالطه بپرهیزد، در این صورت در مسائل علمی نیز هرگز گرفتار مشكل نمی‌گردد.

شمول این آیه نسبت به بخش دانش شهودی نیز كاملا مشهود است، گرچه برخی خواسته‌اند این آیه را تنها بر بخش شهود قلبی حمل كنند ولی اطلاق آن، هم حصول مفهومی را فرا می‌گیرد و هم حضور عینی را؛ یعنی هم معیار برهان را شامل می‌شود و هم میزان عرفان را.

 

ب) بزرگترین مانع معرفت

همانگونه كه تقوای الهی عمده‌ترین شرط معرفت است، محبت دنیا نیز سخت‌ترین مانع آن محسوب می‌شود، به همین دلیل در روایات آمده است: «حبُّ الدنیا رأس كل خطیئهٍ.»(3) یا به تعبیر دیگر: «رأس كل خطیئه حب الدنیا.»(4) در هر صورت، معنای روایت این است كه اساس تمامی خطاها محبت دنیا است.

برخی از آیات، بعضی چیزهایی را كه موجب زنگار بر دل انسان می‌شود ذكر می‌كند، مانند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللهِ أَنَّى یُصْرَفُونَ»؛ آیا آنان را كه در آیات خداوند مجادله می‌كنند نمی‌نگری كه به كجا باز گردانیده می‌شوند؟

محبت دنیا چیزی نیست كه تنها مانع تهذیب علمی انسان باشد، بلكه مانع تصویب علمی انسان شده و دانش او را نیز تباه و فاسد می‌كند.

 

زنگار دل و عوامل آن

آیات قرآن كریم در موارد بسیاری به موانع معرفت انسان اشاره كرده است. نظیر این آیه: «كَلاَّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا یَكْسِبُونَ»(5)؛ یعنی سرّ این كه آنان حقایق دین را نمی‌بینند این است كه جان آنان را پرده گناه كه همان زنگ دل است فرا گرفته، آنچه كسب كرده‌اند، غبار و چركی است كه صفحه شفاف دل آنها را پوشانده است.

برخی از آیات، بعضی چیزهایی را كه موجب زنگار بر دل انسان می‌شود ذكر می‌كند، مانند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللهِ أَنَّى یُصْرَفُونَ»(6)؛ آیا آنان را كه در آیات خداوند مجادله می‌كنند نمی‌نگری كه به كجا باز گردانیده می‌شوند؟

منظور آن است كه اینها گروهی هستند كه تنها به قصد جدال به حضور پیامبر گرامی می‌آمدند، مشرف می‌شدند تا تنها حرف خود را بزنند نه آن كه سخنی از رسول اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بشنوند.

یا می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ»(7)؛ آنان كه بدون برهان به مجادله در آیات خداوند می‌پردازند در سینه‎هایشان جز كبر، چیز دیگری نیست، آنها هرگز با این بزرگ بینی به جایی نمی‌رسند.

جدل، ناشی از كبر است و كبر چركی است كه صفحه شفاف دل را تیره و تار می‌كند. آیینه اگر غبارآلود شد هرگز چیزی در آن نمی‌تابد و چیزی را نشان نمی‌دهد. حتی اگر آینه توان مشاهده خود را داشته باشد پس از غبار آلود شدن، قدرت دیدن خویش را هم ندارد.

 

زدودن زنگار و تطهیر دل

همانگونه كه زنگار دل مانع شناخت مفاهیم برهانی و حقایق عرفانی است. تطهیر آن از شرایط لازم برای شناخت‌های یاد شده محسوب می‌شود:

جدل، ناشی از كبر است و كبر چركی است كه صفحه شفاف دل را تیره و تار می‌كند. آیینه اگر غبارآلود شد هرگز چیزی در آن نمی‌تابد و چیزی را نشان نمی‌دهد. حتی اگر آینه توان مشاهده خود را داشته باشد پس از غبار آلود شدن، قدرت دیدن خویش را هم ندارد.

ای ایمان آورندگان! چون خواستید به نماز برخیزید صورت‌ها و نیز دست‌ها را تا آرنج بشویید و سر و پاها را تا برآمدگی، مسح كنید و اگر جُنب باشید غسل نموده و پاكیزه شوید، و اگر بیمار بوده و یا مسافر هستید و یا یكی از شما از محل دفع پلیدی آمده است و یا با همسران خود مباشرت كرده و آب نیافتید در این هنگام بر روی زمین پاك، مانند خاك، تیمم كنید و با آن خاك صورت و دست‌های خود را مسح نمایید. خداوند در دین برای شما سختی قرار نداده، لیكن می‌خواهد تا شما را طاهر گرداند و نعمت را بر شما تمام كند، باشد كه شكر او را به جای آورید.(8)

در این آیه پس از بیان حكم وضو، غسل و تیمم، می‌فرماید: این فرمان خداوند برای طهارت شماست.

كلام پایانی آیه یا بیان حكمت تمام احكام آیه است و یا تنها به قسمت اخیر آیه باز می‌گردد، در هر دو صورت تیمم را كه آخرین حكم از احكام مذكور در آیه است، در برمی‌گیرد. بنابراین معنای آیه این است كه خداود تیمم و خاك‎مال نمودن دست و صورت را جهت طهارت و پاكی شما وضع كرده است.

این بیان به خوبی نشان می‌دهد كه ظاهراً منظور از طهارت در این قسمت از آیه پاكیزگی و تطهیر بهداشتی و طبی نیست؛ زیرا تطهیر، پاكیزگی طبی و بهداشتی گرچه شستشوی با آب را شامل می‌شود، اما خاك‎مال كردن دست و صورت را هرگز در برنمی‌گیرد.

سجده را بهترین حالت نماز شمرده‎اند، و برترین اذكار را نیز مختص به آن دانسته‎اند؛ زیرا سجده حالتی است كه انسان به خاك می‌افتد، آدمی هر چه پایین‎تر رود؛ عظمت خداوند را بهتر درك می‌كند، انسان در حالت ركوع به همان اندازه كه خود را می‌شكند خداوند را درك می‌نماید، و ذكر مناسب با این حالت همان تسبیح و ستایش خداوند به بزرگی و عظمت است كه عبارت از ذكر شریف «سبحان ربی العظیم و بحمده» است.

به همین دلیل سجده را بهترین حالت نماز شمرده‎اند، و برترین اذكار را نیز مختص به آن دانسته‎اند؛ زیرا سجده حالتی است كه انسان به خاك می‌افتد، آدمی هر چه پایین‎تر رود؛ عظمت خداوند را بهتر درك می‌كند، انسان در حالت ركوع به همان اندازه كه خود را می‌شكند خداوند را درك می‌نماید، و ذكر مناسب با این حالت همان تسبیح و ستایش خداوند به بزرگی و عظمت است كه عبارت از ذكر شریف «سبحان ربی العظیم و بحمده» است.

اما در سجود كه نهایت افتادگی و فروتنی انسان است خداوند را در نهایت بزرگی و عظمت می‌بیند، از این رو ذكر مناسب با سجده كه ذكر شریف «سبحان ربی الأعلی و بحمده» است، برتر از ذكر ركوع است؛ زیرا در این ذكر، انسان خداوند را به «اعظم و اعلی» بودن می‌ستاید، تفاوت دو ذكر «اعلی و عظیم» بدان معنا نیست كه خداوند لحظه‌ای قبل بزرگ بود و اینك برتر و بزرگتر شده است، بلكه به همان معناست كه انسان هر چه پایین‎تر رود و فروتن شود خدا را بهتر به بزرگی و عظمت درك كرده و می‌شناسد.

 

تجافی از دار غرور و صعود به سوی نور

با رفع موانع و زدودن حجاب‎ها انسان قدرت قیام و صعود به سوی خداوند را پیدا می‌كند.

اولین شرط در حكمت به سوی خداوند، آمادگی برای پرش و خیز برداشتن است كه از آن به تجافی یاد می‌كند؛ زیرا تجافی، آن حالت نشستن است كه در حین برخاستن به وقوع می‌پیوندد. این كه گفته می‌شود مأموم برای رسیدن به امام سابق، در حال تشهد تجافی كند به این معناست كه نیم‎خیز بنشیند.

امام سیدالساجدین، زین العابدین علی بن حسین (علیهما أفضل صلوات المصلین) در دعای شب بیست و هفتم ماه مبارك رمضان كه تا صبح به خواندن آن ادامه می‌داد از خداوند تقاضا می‌كرد كه: «اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور.»(9)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- سوره انفال، آیه 29.

2- سوره طلاق، آیه 2.

3- كافی، ج 2، ص 130.

4- همان، ص 315.

5- سوره مطففین، آیه 14.

6- سوره غافر، آیه 69.

7- سوره غافر، آیه 56.

8- سوره مائده، آیه 6.

9- بحارالانوار، ج 95، ص 63، ح2؛ مفاتیح الجنان، اعمال شب بیست و هفتم ماه مبارك رمضان.

چرا دعاها مستجاب نمی‎شود؟

دعا و نیایش

یکی از مسائلی که همیشه برای مردم مورد سوال است؛ همین مسئله است که چرا با این که خداوند وعده داده است «اُدعونى أستَجِب لكم» (1)؛ مرا بخوانید تا شما را اجابت كنم، ولی بعضی از دعاها مستجاب نمی‎شود؟

اگر شخصى به فردی گفت: به هنگام برخورد با مشكل به من تلفن كن تا تو را كمك كنم، این جمله لوازم و شرایطى دارد از جمله:

1- رفاقتت را با من حفظ كنى.

2- شماره تلفن مرا گم نكنى و شماره را درست بگیرى.

3- به هنگام بازگو كردن مشكلات، حرف‏هاى بى ربط نزنى و توقّعات نابجا نداشته باشى و به وظیفه خود عمل كرده باشى.

4- آنچه که مى‏خواهی، واقعاً مشكل باشد، نه خیالات و توهّمات.

5 - براى حلّ مشكل خود، انتظار نداشته باشى تمام مقرّرات و نظام را به هم بریزم.

6- حلّ این مشكل، سبب پیدایش مشكل دیگرى براى شما یا دیگران نشود.

7- در بازگو كردن مشكلات، صادق باشى و دروغ نگویى.

آیا زمان دعا و شرایط دیگر را در نظر گرفته‏ایم؟ در اسلام زمان‏هایى براى دعا سفارش شده است، از جمله: شب‏هاى جمعه، سحرها، بعد از نماز، غروب جمعه، بعد از خطبه‏هاى نماز جمعه، هنگام نزول باران و جارى شدن اشك و ... .

آیا ما در دعا و طرح مشكلات خود با خدا، این شرایط را مراعات كرده‏ایم؟

 

آیا رفاقت و بندگى خود را با خدا حفظ كرده‏ایم؟ قرآن مى‏فرماید: «و یَستَجیبُ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات»(2)؛ پاسخ مثبت، به كسانى داده مى‏شود كه با ایمان و عمل شایسته، رابطه خود را با خدا حفظ كرده باشند.

آیا شماره تلفن را درست گرفته‏ایم؟ در روایات مى‏خوانیم: دعا آدابى دارد، از جمله:

ابتدا «بسم الله» بگویید، با وضو و حضور قلب و در مكان مقدّس مثل مسجد باشید، قبل از دعا از خداوند، با صفات و اسماءالحسنى تجلیل كنید، ده مرتبه «یا الله»، و یا «یا ربّ» بگویید، گوشه‏اى از نعمت‏هاى الهى را به زبان آورید، از خداوند تشكر كنید، بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستید، لغزش‏هاى خود را مطرح و استغفار كنید، دعا و خواسته خود را میان دو صلوات مطرح كنید و امیدوار باشید.

آیا در دعاهاى خود توقّعات نابجا نداریم و به وظیفه خود عمل كرده‏ایم؟

دانش‏آموز درس نخوانده، دعا مى‏كند كه قبول شود. مى‏گویند: دانش آموزى به خانه آمد و مشغول دعا شد. به خدا گفت: پروردگارا! كوه هیمالیا را در فلان كشور قرار بده و دریاچه ارومیّه را در نیشابور قرار بده. مادرش گفت: این چه دعایى است كه مى‏كنى؟! گفت: من در امتحان جغرافیا پاسخ سؤالات را اشتباه نوشته‏ام، حالا به خدا مى‏گویم كوه و دریا را جابجا كند تا من نمره بیاورم!

آیا زمان دعا و شرایط دیگر را در نظر گرفته‏ایم؟ در اسلام زمان‏هایى براى دعا سفارش شده است، از جمله: شب‏هاى جمعه، سحرها، بعد از نماز، غروب جمعه، بعد از خطبه‏هاى نماز جمعه، هنگام نزول باران و جارى شدن اشك و ... .

آیا مشكلات ما واقعاً مشكل است یا خیال مى‏كنیم كه مشكل است؟ بسیارى مشكلات، لازمه نظام طبیعت است و رفع آن، به معناى به هم زدن نظام عالم. همچون فقیرى كه سقف خانه‏اش خراب است و باران كه مى‏آید، سقفش چكّه مى‏كند. براى رفع مشكل او، یا باید خداوند باران نفرستد یا بر بام خانه او باران نبارد و یا آب باران در پشت‏بام خانه‏اش نفوذ نكند و یا ... كه هر كدام از اینها به معناى نادیده گرفتن قوانین حاكم بر طبیعت است.(3)

 

پس دریافتیم که خیلی از اوقات تقصیر از خود ما است که دعاهایمان مستجاب نمی‎شود.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- غافر، 60 .

2- شوری، 25 .

ارزش صله رحم با خویشان

ارزش صله رحم با خویشان

صله رحم

خویشاوندان، ارتباط خونى با هم دارند. شاخ و برگ‌هاى یك‏ درختند و گل‌هاى یك بوستان. پس، ارتباطشان هم طبیعى است و قطع‏رابطه میان اقوام، عارضه‏اى ثانوى و یك بیمارى ‏اجتماعى و «آفت ‏خانوادگى‏» به حساب مى‏آید و اگر بى‏دلیل باشد، زشت‏ و نارواست. اگر دلیلى هم داشته باشد، قابل رفع و شایسته تجدید رابطه‏ است.

حضرت على(علیه السلام) مى‏فرماید:

«صلة الرحم توجب المحبة‏»(1)؛ پیوند با خویشاوندان (صله‏رحم) محبت مى‏آورد.

روشن است كه قطع این رابطه هم، سردى و كدورت و جدایى‏ دلها را در پى دارد. در احادیث، از صله‌رحم به عنوان «محبوب‏كننده ‏انسان میان بستگان‏» یاد شده است: «صلة الرحم ... محبتة فى‏الاهل‏.»(2)

سفارش اكید دین، بر این است كه حتى با آنان كه با شما بریده و قطع رابطه كرده‏اند، صله رحم و تجدید رابطه كنید (صل من قطعك) كه‏ این، نوعى ایثار و گذشت فوق‏العاده مى‏طلبد.

محدوده این پیوند نیز گسترده است و هر بهانه را از دست انسان ‏مى‏گیرد. امام ‏صادق(علیه السلام)  مى‏فرماید:

«صل رحمك و لو بشربة من ماء»(3)؛ صله رحم كنید، هر چند در حد خوردن جرعه آبى باشد.

سفارش اكید دین، بر این است كه حتى با آنان كه با شما بریده و قطع رابطه كرده‏اند، صله رحم و تجدید رابطه كنید (صل من قطعك) كه‏ این، نوعى ایثار و گذشت فوق‏العاده مى‏طلبد.

در حدیث معروف دیگرى آمده است:

«صلوا ارحامكم و لو بالسلام‏»؛ هر چند با سلام گفتن، با خویشاوندان پیوند برقرار كنید.

آنچه گاهى مانع رفت و آمدهاى خانوادگى و دیدارهاى ‏خویشاوندان یا دوستان مى‏شود، توقعات بالا، هزینه و مخارج، معطلى ‏رفت و برگشت، وقت نداشتن افراد و ... است. اما اگر به حداقل هم ‏راضى باشیم و لحظه‏اى نشستن و حالى پرسیدن و آبى و چایى خوردن‏ و برخاستن، یا از همان دم در، سلام كردن و جویاى حال شدن و برگشتن هم باشد، «صله رحم‏»ها بیشتر و ارتباطها قوی‌تر خواهد گشت.

 

آثار و نتایج

این نوع پیوند، فواید بسیار و آثار دنیوى و اخروى فراوانى دارد كه ‏از احادیث ‏بسیار آن، تنها به دو نمونه زیر، اكتفا مى‏كنیم:

حضرت امام باقر(علیه السلام) فرموده است:

«صلة الارحام تزكى الاعمال و تنمى الاموال و تدفع البلوى و تیسر الحساب و تنسى‏ء فى الاجل‏»(4)؛ صله ارحام، «اعمال‏» را پاك، «اموال‏» را افزون، بلاها را دفع، حساب‏ را آسان مى‏كند و «اجل‏» را به تاخیر مى‏اندازد.

همچنان كه مى‏بینید، نتایج ‏یاد شده، برخى به امور دنیوى مربوط ‏است، برخى هم نتایج اخروى و پاداش‌هاى خدایى را نسبت ‏به این ‏عمل، بازگو مى‏كند.

حدیث دیگر از امام صادق(علیه السلام) است:

«صلة الارحام تحسن الخلق و تسمح الكف و تطیب النفس و تزید فى الرزق و تنسئ الاجل‏»(5)؛ صله رحم، اخلاق را نیكو، دست را بخشنده، دل و جان را خوش ‏مى‏سازد، رزق را مى‏افزاید و اجل و مرگ را به تاخیر مى‏اندازد.

این كار نیك و ساده، آنقدر سازنده و مفید است و آنچنان مورد رضاى پروردگار، كه گاهى تقدیر الهى به خاطر آن عوض مى‏شود و خداوند به پاداش این عمل نیكو، بر عمر كسى مى‏افزاید. در مقابل، قطع‏ رابطه‏ها و بریدن از خویشاوندان، به حدى شوم و نفرت‏بار و در نظر خداوند، ناپسند است كه عمر را مى‏كاهد.

حضرت امام باقر(علیه السلام) فرموده است:

«صلة الارحام تزكى الاعمال و تنمى الاموال و تدفع البلوى و تیسر الحساب و تنسى‏ء فى الاجل‏»؛ صله ارحام، «اعمال‏» را پاك، «اموال‏» را افزون، بلاها را دفع، حساب‏ را آسان مى‏كند و «اجل‏» را به تاخیر مى‏اندازد.

به این حدیث تكان‏دهنده توجه كنید:

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ما چیزى را جز «صله رحم‏» سراغ نداریم كه عمر را زیاد كند، تا آنجا كه گاهى تا زمان مرگ یك نفر، سه سال مانده است، ولى او اهل ‏صله رحم مى‏شود. آنگاه خداوند، سى سال بر عمرش مى‏افزاید و سى و سه سال ‏دیگر زنده مى‏ماند. و گاهى اجل كسى سى و سه سال است، به خاطر قطع رحم و گسستن رابطه‏هاى خویشاوندى، كاهش مى‏یابد و اجلش سر سه سال فرامى‏رسد.»(6)

 

مرز صله رحم

این ادب معاشرت، اختصاص به بستگان پاك و با تقوا و حزب‏اللهى هم ندارد. یك وظیفه اخلاقى است، حتى نسبت ‏به آنان كه اهل‏ گناهند. چه بسا به بركت رفت و آمدهاى بستگان صالح، فاجران هم راه ‏صلاح پیش گیرند و تاثیر بپذیرند. گاهى ترك مراوده و رفت و آمد، سبب مى‏شود كه بستگان معصیت‏كار، در گناه و بیراهه خود، بیشتر پیشروى كنند، ولى حفظ رابطه، جلوى بدتر شدن آنان را مى‏گیرد. در این صورت، تكلیف، همچنان نگهبانى از این خط ارتباط و پیوند خویشاوندى است.

یكى از شیعیان از امام صادق(علیه السلام) مى‏پرسد: برخى خویشاوندانم‏ خط و تفكر دیگرى دارند، غیر از فكر و مرامى كه من دارم. آیا آنان بر من حقى دارند؟ حضرت فرمود: آرى، حق قرابت و خویشاوندى را چیزى قطع نمى‏كند. اگر با تو همفكر و هم عقیده باشند، دو حق بر تو دارند: یكى حق خویشاوندى، دوم حق اسلام و مسلمانى.(7)

یكى از شیعیان از امام صادق(علیه السلام) مى‏پرسد: برخى خویشاوندانم‏ خط و تفكر دیگرى دارند، غیر از فكر و مرامى كه من دارم. آیا آنان بر من حقى دارند؟ حضرت فرمود: آرى، حق قرابت و خویشاوندى را چیزى قطع نمى‏كند. اگر با تو همفكر و هم عقیده باشند، دو حق بر تو دارند: یكى حق خویشاوندى، دوم حق اسلام و مسلمانى.

حتى اگر بستگان، مایه آزار انسان را هم فراهم كنند، باز حق ‏گسستن پیوند را نداریم. در حدیثی آمده است:

مردى خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و عرض كرد: یا رسول الله! من‏ خویشاوندانى دارم كه با آنان پیوند و رابطه دارم، اما آنان ‏آزارم مى‏دهند. تصمیم گرفته‏ام آنان را ترك كنم. حضرت رسول فرمود: آنگاه، خدا هم تو را ترك مى‏كند! ... گفت: پس چه كنم؟ رسول خدا فرمود: به كسى كه محرومت كرده، عطا كن، با كسى كه از تو بریده، رابطه برقرار ساز، كسى كه بر تو ستم كرده، از او درگذر. هر گاه چنین‏ كردى، خداوند پشتیبان تو خواهد بود.(8)

از حضرت على(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:

«صلوا ارحامكم و ان قطعوكم‏»(9)؛ با خویشاوندانتان پیوند و رفت و آمد داشته باشید، هر چند آنان با شما قطع ‏رابطه ‏كرده ‏باشند.

سنت «صله رحم‏»، از نیكوترین برنامه‏هاى دینى در حیطه معاشرت ‏است. گرچه شكل نوین زندگى و مشغله‏هاى زندگی‌هاى امروزى، گاهى‏ فرصت این برنامه را از انسان‌ها گرفته است، ولى حفظ ارزش‌هاى دینى و سنت‌هاى سودمند و ریشه‏دار دینى، از عوامل تحكیم رابطه‏ها در خانواده‏ها است. به ویژه در مناسبت‌هاى ملى، در اعیاد و وفیات و آغاز سال جدید، فرصت طبیعى و مناسبى براى عمل به این «سنت دینى‏» است.

باشد كه بر دستورالعمل‌هاى مكتب در بعد اجتماعى و خانوادگى، وفادار بمانیم و صفاى زندگى را در سراب غربزدگى و تقلید از «فرهنگ‏ بیگانه‏» نبازیم.

 

پى‏نوشت‌ها:

1) غررالحكم.

2) اصول كافى، ج‏2، ص‏151.

3) همان.

4) همان، ص‏150.

5) همان، ص‏150 و 151، حدیث 6 و 12.

6) همان، ص‏152، حدیث‏17.

7) میزان‏الحكمه، ج‏4، ص‏83.

8) بحارالانوار، ج‏71، ص‏100.

9) همان، ص‏92.

عزت نفس چیست؟

عزت نفس چیست؟

عزت نفس

شاید براى شما نیز پیش آمده باشد كه به چیزى «نیاز» داشته‏اید، ولى براى حفظ آبرو و «موقعیت‏» خویش، آن را با كسى مطرح‏ نساخته‏اید. یا گاهى مشكلى برایتان پیدا شده، اما آن را در حدى‏ ندانسته‏اید كه براى چاره‏جویى و حل آن، آن را با كسى در میان ‏بگذارید.

آیا تاكنون شده است كه براى رو به ‏رو نشدن با یك نفر ناباب، راه ‏خود را كج كنید، و براى دهان به دهان نشدن با یك فرد هرزه و هتاك، دندان روى جگر گذاشته، حتى به دفاع از خویش نپرداخته‏اید؟

اینها و نمونه‏هاى دیگرى از این قبیل، شواهدى بر روحیه‏اى ‏متعالى است كه از آن با «عزت نفس‏» یاد مى‏كنیم.

جان آدمى عزیز است و رفاه و برخوردارى دوست داشتنى است؛ اما انسانیت انسان بالاتر از هر چیز است و شخصیت و آبرو قیمتى‏ بسیار بالاتر از مال و اندوخته دارد. «كرامت نفس‏» نیز، ارزشى برتر از معادلات و محاسبات منفعت‏گرایانه و مادى دارد.

وقتى انسان به چیزى طمع مى‏بندد، بخشى از انسانیت والاى‏ خویش را در معرض خطر و تلف شدن قرار مى‏دهد تا آن «خواسته‏» را برآورده سازد. گاهى هم حق و دین و شرف و كرامت نفس، زیر «پا» گذاشته مى‏شود تا آن مطلوب و خواسته به «دست‏» آید. آیا به راستى ‏خواسته‏هاى نفسانى تا این حد مهم است كه در چنین معامله زیانبارى ‏پى‏گیرى شود؟

چگونه مى‏توان به خواسته‏هاى دل، بى‏حساب و بى‏حد و مرز رسید، بى‏آنكه از معنویت و كمال و ارزش، چیزى را فدا كرد و از دست‏ داد؟

صاحبان «عزت نفس‏»، هرگز آبروى خود را به كف نانى ‏نمى‏فروشند و به خاطر «مناعت طبع‏»، هرگز خواسته‏هاى دل را زمینه‏ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى‏كنند.

چگونه مى‏توان به خواسته‏هاى دل، بى‏حساب و بى‏حد و مرز رسید، بى‏آنكه از معنویت و كمال و ارزش، چیزى را فدا كرد و از دست‏ داد؟

صاحبان «عزت نفس‏»، هرگز آبروى خود را به كف نانى ‏نمى‏فروشند و به خاطر «مناعت طبع‏»، هرگز خواسته‏هاى دل را زمینه‏ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى‏كنند.

بهاى وجود

نماد دیگرى از «عزت نفس‏»، آن است كه انسان، پاسدار كرامت ‏وجودى خویش باشد و ارزش فوق مادى خود را با خواسته‏هاى حقیر و هوس‌هاى ناپایدار و درخواست‌هاى ذلت‏بار، لكه‏دار نسازد. «عزت‏» به ‏معناى صلابت و استوارى و نفوذناپذیرى و تسخیر نشدن و فرونپاشیدن و سست نشدن و نبودن است. انسانى عزیز است كه به پستی‌ها و حقارت‌ها راه ندهد كه در زمین دل و جان و زمینه شخصیت او نفوذ كند. كسى عزت نفس دارد كه هویت انسانى خویش را در مقابل ضربه‏هاى‏ خردكننده فسادها و تباهی‌ها حفظ كند و این جز در سایه «خودشناسى‏» و آگاهى به ارزش انسانى و والایى جایگاه معنوى انسان فراهم نمى‏آید.

انسان خود را با چه چیزى مقایسه مى‏كند و به چه چیزى ‏مى‏فروشد و خود را به چه مى‏دهد و چه مى‏گیرد؟ اصلا انسان به چه و چند مى‏ارزد؟

حضرت على(علیه‌السلام) در سخن زیبا و بلند و شیوایى، در بیان جایگاه ‏رفیع انسان و ارزش وجودى او مى‏فرماید: «بدانید كه براى جان‌ها و وجودهاى شما، قیمت و بهایى جز «بهشت‏» نیست. آگاه باشید و خود را جز به ‏بهشت نفروشید»: «انه لیس لانفسكم ثمن الا الجنة، فلا تبیعوها الا بها.»(1)

كسى كه این جایگاه را بشناسد و از آن مراقبت كند، هرگز به پستى ‏و حقارت و طمع و ذلت كشیده نمى‏شود و گوهر خود را به تمنیات ‏نفسانى و خواهش‌هاى مادى نمى‏فروشد. عزت نفس، مانع مى‏شود كه‏ انسان آگاه، خود را ارزان بفروشد.

 

خواستن، پل ذلت

«كیان وجودى‏» انسان، گاهى به خاطر «طلب‏» در هم مى‏شكند. هر كس مى‏كوشد خود را كامل و بى‏نیاز و بزرگوار جلوه دهد و شخصیت‏ خویش را نگهبان باشد. ولى گاهى افراد سست اراده و طماع در برابر «خواستن‏»، آن گوهر را از كف مى‏دهند.

خواستن، سند «احتیاج‏» است و نشانه فقر و نادارى. گاهى یك‏ «آبرو» در گرو یك «درخواست‏» قرار دارد و با گشودن دست نیاز، آن آبرو و حیثیت ‏سالیان دراز، یكباره بر خاك مى‏ریزد و بر باد مى‏رود.

انسان خود را با چه چیزى مقایسه مى‏كند و به چه چیزى ‏مى‏فروشد و خود را به چه مى‏دهد و چه مى‏گیرد؟ اصلا انسان به چه و چند مى‏ارزد؟

امام على(علیه السلام) فرموده است:

«ماء وجهك جامد تقطره السؤال، فانظر عند من تقطره؟»(2)؛ آبروى تو، جامد است و با سؤال و درخواست، قطره قطره ‏مى‏ریزد. بنگر كه قطرات آبرو را پیش چه كسى مى‏ریزى!

و چه زیبا گفته است صائب تبریزى:

دست طلب چو پیش كسى مى‏كنى دراز               پل مى‏كشى كه بگذرى از آبروى خویش

بدترین وضع، آن است كه حرص و طمع و تكاثر و افزون‏طلبى، انسان را به «خواستن‏» وادار سازد و براى دست‏یافتن به آنچه كه ندارد، دست‏ به هر كارى بزند و پیش هر كس و ناكسى كوچك شود و التماس ‏و خواهش كند و كوچك شود، غلام و چاكر این و آن گردد، تا از این ‏رهگذر، چیزى بر «داشته‏»هایش بیفزاید و یا به برخى از «خواسته‏»هایش‏ برسد.

مگر دنیا چه اندازه مى‏ارزد كه انسان، اعتبار و شرف خود را در گرو آن بگذارد؟

مگر پول، چقدر مقدس است كه انسان، عزت نفس خویش را با آن ‏مبادله كند؟

آیا باید به هر خواسته‏اى رسید؟ و هر چه را «دل‏» خواست، باید تامین كرد؟ پس عفاف و كفّ نفس و كنترل غرایز و تمنیات و مهار زدن ‏بر حرص و آز، براى كجا و كى و چه كسانى است؟!

در این داد و ستد، چه مى‏دهیم و چه به دست مى‏آوریم؟

سخنى زیبا از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است:

«و اكرم نفسك عن كل دنیة و ان ساقتك الى الرغائب، فانك لن تعتاض بماتبذل من نفسك عوضا»(3)؛ خویشتن را از هر چه كه پست ‏باشد، والاتر بدان و پرهیز كن. هر چند تو را به خواسته‏ها و آمالت ‏برساند. چرا كه تو هرگز از آنچه كه از«خویش‏» مى‏دهى، چیزى عوض نخواهى یافت.

مگر دنیا چه اندازه مى‏ارزد كه انسان، اعتبار و شرف خود را در گرو آن بگذارد؟

مگر پول، چقدر مقدس است كه انسان، عزت نفس خویش را با آن ‏مبادله كند؟

آیا باید به هر خواسته‏اى رسید؟ و هر چه را «دل‏» خواست، باید تامین كرد؟ پس عفاف و كفّ نفس و كنترل غرایز و تمنیات و مهار زدن ‏بر حرص و آز، براى كجا و كى و چه كسانى است؟!

مساله بر سر شرافت و كرامت انسان است. وقتى در این داد و ستد، در مقابل «دنیا» و خواهش‌هاى نفسانى قرار گرفت و بخشى از آن به هدر رفت و تباه شد، دیگر جایگزینى براى آن پیدا نخواهد شد.

چه بسیار عزیزانى كه در چاه «خواستن‏» افتادند و چون با طناب ‏دیگران بیرون آمدند و به خواسته‏هاى نفسانى رسیدند، زیر بار منت‏ دونان ماندند و عزت خویش را در همان چاه وا نهادند و كرامت را با وابستگى به دیگران معامله و مبادله كردند.

نخواه، تا عزیز بمانى. طمع مدار، تا سربلند باشى و قانع باش، تا اسیر نگردى.

این رهنمود مولاى آزادگان حضرت علی(علیه السلام) است كه فرمود: «القناعة تؤدى الى العز»(4)؛ قناعت، عزت مى‏آورد. و نیز سخن او است كه: «العز مع الیاس‏»(5)؛ عزت، همراه با ناامیدى از دست مردم است. به آنچه‏ دارى قانع باش و به داشته‏هایت ‏بساز، تا عزیز باشى.

 

حفظ گوهر عزت

نگهبانى از گوهر عزت و كرامت، وظیفه است. نباید خود را در معرض تحقیر و توهین قرار داد. انسان باید از كارى كه به‏ معذرت‏خواهى وادار شود پرهیز كند، تا از این طریق هم، وجهه و آبرو و اعتبارش صدمه نبیند. معاشرت بزرگوارانه، براى مصون ماندن از تعرض و دشنام نااهلان، نگهبانى از عزت نفس است. رسیدن به این ‏هدف، تنظیم خاصى را در روابط انسان با دیگران مى‏طلبد، رابطه‏اى بر مبناى هوشیارى و حفظ عزت و مناعت و زیر پا گذاشتن طمع‌ها و خواهش‌ها.

باید چنان زیست كه به پرداخت جریمه، مجبور نشد،

سخنى زیبا از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است:

«و اكرم نفسك عن كل دنیة و ان ساقتك الى الرغائب، فانك لن تعتاض بماتبذل من نفسك عوضا»؛ خویشتن را از هر چه كه پست ‏باشد، والاتر بدان و پرهیز كن. هر چند تو را به خواسته‏ها و آمالت ‏برساند. چرا كه تو هرگز از آنچه كه از«خویش‏» مى‏دهى، چیزى عوض نخواهى یافت.

باید چنان كار كرد، كه مورد توبیخ و ملامت قرار نگرفت،

باید آنگونه رفتار كرد كه از سوى دیگران، توهینى به انسان‏ صورت نگیرد. حداقل، بخشى از اینها به دست ماست. البته نه به این‏ معنا كه انسان از انجام وظیفه گفتارى و كردارى و موضع‏گیرى در جاى‏ مناسب، شانه خالى كند، بلكه موجبات وهن و توهین نسبت ‏به خویش‏ و تحقیر شدن در حضور جمع را فراهم نیاورد.

هم در برخورد با قدرتمندان باید «عزت دینى‏» خود را پاسدار باشیم، هم در مواجهه و معاشرت با پولداران، از رفتار ذلیلانه و حقیرانه‏ پرهیز كنیم. اینگونه مى‏توان موساى عزت را در برابر فرعون قدرت، سربلند نگه داشت. اگر كسى ثروتمندى را به خاطر پولش احترام كند، دین و شرافت‏ خود را زیر پاهاى خویش، له كرده است. به تعبیر حضرت على(علیه السلام):

«من اتى غنیا فتواضع له لغناه، ذهب ثلثا دینه‏»(6)؛ هر كس نزد ثروتمندى رود و به خاطر توانگرى و ثروتش در مقابل او كرنش و فروتنى كند، دو سوم دینش رفته است!

شگفتا كه آیین یك انسان، از كجاها لطمه مى‏خورد كه به خیال هم ‏نمى‏رسد.

این منش و رفتار را باید به كودكان هم آموخت، تا با عزت نفس بار آیند و در مقابل «دارایان‏»، احساس حقارت و كوچكى و ذلت نكنند.

اگر نسل نوجوان ما، مفهوم كرامت انسان و مناعت طبع و عزت‏ نفس را در نیابد، با روح كوچك و همت محدود و چشمى همیشه‏ گرسنه، اسیر دنیاداران مى‏شود. بزرگترین خدمت‏ به فرزندان، تعالى ‏بخشیدن به همت‌ها و غنا بخشیدن به شخصیت وجودى آنهاست. در سایه چنین تربیتى، صاحبان روح‌هاى بلند و وارسته، اینگونه طلب‌ها را تلخ و دشوار مى‏یابند و به آن تن نمى‏دهند.

در دیوان منسوب به ‏حضرت على(علیه السلام) شعرى است‏ با این مضمون:

«جا به جا كردن صخره‏ها از قله كوهها، نزد من از تحمل منت مردم محبوب‏تر است. من تلخى همه اشیاء را چشیده‏ام. هیچ چیز، تلخ‌تر از «سؤال‏» و درخواست ‏نیست.» (7)

و به قول ناصرخسرو:

به آب روى، اگر بى‏نان بمانم                                         بسى به زان كه خواهم نان ز دونان

 

پى‏نوشت‌ها:

1- نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 456.

2- همان، حكمت 346.

3- همان، نامه 31.

4- غررالحكم.

5- همان.

6- نهج‏البلاغه، حكمت 228.

7- لنقل الصخر من قلل الجبال                 احب الى من منن الرجال

و ذقت مرارة الاشیاء طرا                         فما طعم امر من السؤال

در "قبر" چه می‌گذرد؟!

در "قبر" چه می‌گذرد؟!

قبرستان

یكى از منازل هولناك سفر آخرت ، قبر است كه در هر روز مى‌گوید: انا بیت الغربة، انا بیت الوحشة ، انا بیت الدود (یعنى) منم خانه غربت و تنهایی، منم خانه وحشت، منم خانه كِرم .

عقبه اول وحشت قبر است:

در كتاب "من لا یحضره الفقیه" آمده است كه چون میت را به نزدیك قبر آورند فوراً او را داخل قبر نكنند زیرا براى قبر هول‌هاى بزرگی است، و زمینی که قبر را در بر می‌گیرد از هول آنچه اتفاق خواهد افتاد به خداوند پناه برد؛ بنابراین خوب است که پیکر مرده را نزدیك قبر بگذارند و اندكى صبر كنند تا آماده ورود به منزلگاه ابدی و سختی‌های قبر شود ، پس اندكى او را پیشتر برند و اندكى صبر كنند. آنگاه او را به كنار قبر برند.

علامه محمد تقی مجلسى(اول) در  حوادث قبر گفته است: هر چند روح از بدن مفارقت كرده است و روح حیوانى مرده است اما نفس ناطقه زنده است و تعلق او از بدن كاملا زایل نشده و از بین نرفته است، و خوف ضغطه(1) قبر و سؤال منكر و نكیر و رومان فتّان قبور (2)، و عذاب برزخ هست تا آنكه براى دیگران عبرت باشد و تا همه بیندیشند كه چنین حادثه‌اى در پیش دارند...

و در حدیثی که گویا از  حسن بصری، از یونس آمده، منقول است كه گفت حدیثى از حضرت امام موسى كاظم(علیه‌السلام) شنیدم كه فرمودند: چون مرده را به كنار قبر مى‌برید، ساعتى او را مهلت دهید تا استعداد و آمادگی پرسش منكر و نكیر بیابد.

شیخ بهائى نقل كرده كه بعضى از حكما را دیدند كه در وقت مرگ خود دریغ و حسرت مى‌خورد. به او گفتند كه این چه حالى است كه از تو مشاهده مى‌شود؟ گفت چه گمان مى‌برید به كسى كه به سفرى طولانى مى‌رود و بدون مونس به قبر وحشتناكى وارد مى‌شود و به حضور حاكم عادلى مى‌رود كه برای کردار خود در نزد وی حجتى ندارد؟

و روایت شده از جناب "براء بن عازب" كه یكى از معروفین صحابه پیامبر است كه ما در خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بودیم كه نظرش به جماعتى افتاد كه در محلى جمع گشته بودند. پرسیدند: براى چه مردم اجتماع كرده‌اند؟ گفتند براى كندن قبر جمع شده‌اند. براء بن عازب گفت: چون حضرت اسم قبر را شنید در رفتن به سوى آن شتاب كرد تا خود را به قبر رسانید پس كنار قبر به زانو نشست و من از طرف دیگر مقابل آن حضرت رفتم تا ببینم چه كار مى‌كنند، دیدم به شدت گریستند و آنگاه رو به ما كردند و فرمودند: "اخوانى لمثل هذا فاعدوا" یعنى اى برادران من، براى چنین حادثه‌ای خود را آماده کنید.

شیخ بهائى نقل كرده كه بعضى از حكما را دیدند كه در وقت مرگ خود دریغ و حسرت مى‌خورد. به او گفتند كه این چه حالى است كه از تو مشاهده مى‌شود؟ گفت چه گمان مى‌برید به كسى كه به سفرى طولانى مى‌رود و بدون مونس به قبر وحشتناكى وارد مى‌شود و به حضور حاكم عادلى مى‌رود كه برای کردار خود در نزد وی حجتى ندارد؟

و قطب راوندى روایت كرده كه حضرت عیسى(علیه‌السلام) پس از مرگ مادر خود مریم، او را صدا زد و گفت: اى مادر! با من سخن بگو؛ آیا مى‌خواهى كه به دنیا برگردى؟ گفت: بلى براى آنكه در شب بسیار سرد، براى خدا نماز گزارم و در روز بسیار گرم، و روزه بگیرم. اى پسر جان ! این راه بسیار خطرناك است .

و روایت شده كه حضرت فاطمه(صلوات الله علیها) در وصیت خود به امیرالمؤمنین(صلوات الله علیه) گفت: چون من وفات كردم خودت مرا غسل بده و تجهیز كن و نماز گزار و مرا داخل قبر كن و در لحد (قبر) بسپار و خاك بر روى من بریز و نزد سر من مقابل صورتم بنشین، و قرآن و دعا براى من بسیار بخوان؛ زیرا كه "آن سعادت" وقتى است كه مرده محتاج به انس گرفتن با زنده است (و زنده با قرآن و ذکر با او نجوا می‌کند) .

و سید بن طاووس (رحمة الله علیه) از حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: ساعتى سخت‌تر از شب اول قبر بر میت نمى‌گذرد پس با صدقه دادن، به مرده خود رحم كنید و اگر چیزى نیافتید كه صدقه دهید، پس دو ركعت نماز گزارید و در ركعت اول آن نماز سوره "فاتحة الكتاب" (حمد) را یك مرتبه بخوانید و سوره توحید را دو مرتبه بخوانید و در ركعت دوم "فاتحه" را یك مرتبه و سوره تكاثر را ده مرتبه بخوانید و سلام دهید و بگویید: "اللهم صل على محمد و آل محمد وابعث ثوابها الى قبر ذلك المیت فلان بن فلان" یعنی: خداوندا درود فرست بر محمد و خاندان او و ثواب این نماز را به قبر این مرده جاری ساز و به جای فلان بن فلان، نام مرده را بگوید؛ پس حق تعالى همان ساعت هزار ملك به سوى قبر آن میت مى‌فرستد و با هر ملكى جامه‌اى و حله‌اى (زیور آلات) ، و تنگى قبر او را وسعت مى‌دهد تا روزی که اسرافیل بر صور بدمد و قیامت کبرا آغاز شود و به نمازگزار به عدد آنچه در آفتاب بر آن مى‌تابد حسنات مى دهد و چهل درجه مقامش را بالا مى برد.

قبرستان

 

نماز دیگر برای راحتی کوچیدن مردگان به سوی قبر

براى برطرف كردن وحشت قبر از مرده مستحب است نمازگزار دو ركعت نماز گزارد و در ركعت اول سوره حمد و "آیة الكرسى"(4) و در ركعت دوم سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر را بخواند و چون سلام دهد بگوید: اللهم صل على محمد و آل محمد وابعث ثوابها الى قبر فلان به جان فلان، یعنی: خداوندا درود فرست بر محمد و خاندان او و ثواب این نماز را به قبر این مرده جاری ساز و به جای فلان بن فلان، نام مرده را بگوید.

از كارهایى كه براى وحشت قبر سودمند است کامل نمودن ركوع نماز است، چنانكه از حضرت امام محمد باقر(علیه‌السلام) روایت شده كه كسى كه ركوع نماز خود را تمام كند گرفتار وحشت قبر نمى‌شود.

حكایت

حاجی نورى که خداوند قبر او را نورانی کند در کتاب "دارالسلام" از استاد خود ملا فتحعلى سلطان آبادى که خدای بزرگ، قبر او را عطر آگین کند؛ نقل كرده كه فرمود: عادت و روش من بر آن بود كه هر كس از دوستان اهل بیت(علیهم‌السلام) كه خبر فوتش را مى‌شنیدم در شب دفن او برایش دو ركعت نماز مى‌خواندم، چه میت را بشناسم یا نشناسم و هیچ كس بر این كار من مطلع نبود تا آنكه روزى یكى از دوستان، مرا در راهى ملاقات كرد و گفت: دیشب خواب دیدم فلان شخص را كه در این ایام وفات كرده و از حال او و آنچه بعد از مرگ بر او گذشته پرسیدم گفت: من در سختى و بلا بودم تا آنكه "مرحوم سلطان آبادی" برایم دو ركعت نماز خواند و اسم شما را برد و آن دو ركعت نماز، مرا از عذاب نجات داد؛ به خاطر این احسانى كه به من كرد خدا پدرش را رحمت كند. مرحوم حاج ملا فتحعلى فرمود آن شخص از من پرسید كه آن نماز چه نمازى بود؟ پس من ، او را از كار دائمى خود براى اموات خبر دادم .

و نیز از كارهایى كه براى وحشت قبر سودمند است کامل نمودن ركوع نماز است، چنانكه از حضرت امام محمد باقر(علیه‌السلام) روایت شده كه كسى كه ركوع نماز خود را تمام كند گرفتار وحشت قبر نمى‌شود.

و نیز آنكه در هر روز صد مرتبه بگوید: "لا اله الا الله الملك الحق المبین" همواره برای اوست امان از فقر و از وحشت قبر و او به سوى خود توانگرى مالی را بكشد و گشوده شود درهاى بهشت بسوی او چنانكه در احادیث و اخبار وارد شده است .

و نیز آنكه بخواند سوره یس را هر شب پیش از آنكه بخوابد، و آنكه بخواند نماز لیلة الرغائب(5) را. و هر كه عیادت كند مریضى را حق تعالى بر او فرشته‌ای مى‌گمارد كه او را در قبر تا روز ورودش به محشر عیادت كند.

در كتاب "من لا یحضره الفقیه" آمده است كه چون میت را به نزدیك قبر آورند فوراً او را داخل قبر نكنند زیرا براى قبر هول‌هاى بزرگی است، و زمینی که قبر را در بر می‌گیرد از هول آنچه اتفاق خواهد افتاد به خداوند پناه برد؛ بنابراین خوب است که پیکر مرده را نزدیك قبر بگذارند و اندكى صبر كنند تا آماده ورود به منزلگاه ابدی و سختی‌های قبر شود ، پس اندكى او را پیشتر برند و اندكى صبر كنند. آنگاه او را به كنار قبر برند.

و از ابوسعید خدرى منقول است كه گفت: شنیدم كه حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) به مولای متقیان على (علیه‌السلام) مى‌فرمود: یا على شاد شو و مژده بده كه براى شیعه تو وقت مردن نه حسرتى است و نه وحشت قبر و نه اندوهى در روز قیامت.

 

حکایت

حضرت آیة الله العظمی شبیری زنجانی"دام ظله العالی" نقل می‌فرمودند در سال‌های میانی حیات مرحوم والدم آیة الله العظمی حاج آقا احمد زنجانی "رحمة الله"، بانوی محترمی بود به نام "احتجاب السلطنه" که از آشنایان بوده و مورد احترام همه بود، پس از فوت  او  والد ارجمندم هر شب جمعه برای او سوره یس قرائت می‌فرمود و این عمل نیکو تا سالها ادامه داشت، یکی از شب های جمعه غفلت عارض شده و پدر فراموش می‌کنند که برای آن مرحومه سوره یس بخوانند. شب که می‌خوابند در عالم رویا آن مرحومه را می‌بینند که در منزلشان نان می‌پزند و آن مرحومه به اطرافیانش می‌گوید این دو نان را بگیرید و به منزل آقای زنجانی ببرید چرا که ایشان نیز برای ما نان می‌فرستند گر چه این بار یادشان رفته است.

برگرفته از کتاب منازل الاخرة

پـیـــامــــــک

________________________________________________________________________________________

اگه دردی تو پاهات حس کردی، اگه احساس میکنی خیــلـی خسته ایـی به خاطر اینه که روزی 1000 بار تو خاطرم میای و میری

________________________________________________________________________________________

عقل گفت که دل منزل و مأوای من است *** عــشــق خندید که یا جای تو یا جای من است

________________________________________________________________________________________

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند، و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم؛ شاید این است دلیل تنهایی ما ...

________________________________________________________________________________________

مرا شمع و تو را پروانه کردند * به جرم عاشقی دیوانه کردند

گذر کردم ز قبرستان زمانی * رسیدم بر سر قبر جوانی

به زیر خاک مینالید و میگفت * رفیقان قدر یکدیگر بدانید

________________________________________________________________________________________

نگاهم یاد باران کرده امشب * مرا سر در گریبان کرده امشب

غم وفریاد من از این و آن نیست * دلم یاد رفیقان کرده امشب

________________________________________________________________________________________

الهی مورچه گازت بگیره

الهی شامپو بره تو چشات

الهی مگس بره تو دهنت

الهی بادوم بخوری تلخ باشــه

اگه فراموشم کنی و دوستم نداشته باشی

________________________________________________________________________________________

انواع چیپس چی توز :

1. ساده مثل دلت

2. نمکی مثل خودت

3. تنوری مثل ماچت(MACHAT)

4. فلفلی مثل چشات

5. گوجه ای مثل لبات

________________________________________________________________________________________

"فه" به زبون آلمانی یعنی :"بوس" ؛ حالا بگو ببینم فهــــمیـدی یه نه؟

________________________________________________________________________________________

علم ثابت کرده که شکر در آب حل میشود. پس هیچوقت زیر بارون راه نرو، چون شیرین ترین دوستمو از دست میدم !

________________________________________________________________________________________

گر چه از دوری فاصله ها مأیوسم * از همین فاصله دور تو را میبوسم

________________________________________________________________________________________

دیگه نه به این شماره زنگ بزن، نه اس ام اس بده؛ میخوام خــط رو بـفـروشم دلـتـو بـخـرم !

________________________________________________________________________________________

به پروانه نگاه نکن که تا هر گلی میبینه روش میشینه، وفــا رو از ماهـی یـاد بـگـیر که تا از آّب جدا میشه، میمیره !

________________________________________________________________________________________

خوب رویان را بدیدی عـاشــق حسنش مباش * نقش او بر دل نگه دار عـاشــق نقاش باش

________________________________________________________________________________________

هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی، نترس و ناامید نشو؛ چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیـوار میگذاشتن !

________________________________________________________________________________________

میخواستم اسمتو خال بکوبم توی تنم اما جای خالی ندیدم، فقط چشام خالی مونده که اونا هم انتظار دیدنتو دارن !

________________________________________________________________________________________

ضربان قلب من :

با تو : /\_/\_/\_/\

دور از تو : /_/ _/ _/

بدون تو : _ _ _ _

________________________________________________________________________________________

دیشب دفترچه قسطام رو ورق میزدم، تمومی نداره ...

تا آخر عمر بدهکار مهربونیاتم !!!

________________________________________________________________________________________

همه چیز در نقطه پایان خوب است؛ اگر خوب نباشد بدانید که هنوز ب نقطه پایان نرسیده است !

_______________________________________________________________________________________

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه؛ هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه، و اگر رفتی جای پاهات برای همیشه به جا میمونه !!!

________________________________________________________________________________________

گفت : فرق رؤیا با آرزو چیست؟

گفتم : آرزو یه حقیقت نزدیک است ولی رؤیا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی !!

گفت : من رؤیا هستم یا آرزو ؟

گفتم : رؤیایی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است !!!

________________________________________________________________________________________

وقتی کوچیک بودیم دلامون بزرگ بود، ولـی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم؛ کاش کوچیک میموندیم تا حرفامونو از رو نگاهمون بفهمن !

________________________________________________________________________________________

میگن یه ماه تو آسمونه، یه فرشته تو زمین؛ عزیزم خسته نمیشی دو شیفته کار میکنی؟

________________________________________________________________________________________

شماره کفشت رو بفرست که بزنم رو پیشونیم، تا همه بدونن خـــاک پــاتــم !!!

________________________________________________________________________________________

من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم * که برای تو و تصویر دلت میمیرم

________________________________________________________________________________________

شاد باش که از شادی تو دلشادم * تا تو شادی از غم هر دو جهان آزادم

لذت زندگی من همه خرسندی توست * بی وفایم که وفایت برود از یادم

صحبت ما و تو همچون صحبت خار و گل است * بی تو ما را خوش نباشد گر تو را بی ما خوش است

________________________________________________________________________________________

خوشت بیاد، خوشت نیاد

اشک غم از چشات بیاد

اون سر دنیا که بری این دل من باهات میاد !!!

________________________________________________________________________________________

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم * عـشـق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم

دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم * دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

________________________________________________________________________________________

عاشقی یعنی تحمل، نه شکایت نه گله * حتی اگه بین ما باشه هزار تا فاصله

________________________________________________________________________________________

عـاقــل به آن دلیل عـاقــل است که عــاشــق است ...

و احـمــق به آن دلیل احـمــق است که فکر میکند میتواند عــشــق را درک کند ...

________________________________________________________________________________________

کاش بودی تا دلم تنها نبود ، تا اسیر غصه فردا نبود ، کاش بودی تا برای قــلــب من زندگی اینگونه بی معنا نبود ، کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیـبا نبود

________________________________________________________________________________________

امیدوارم بــاک دلــت هرگز از بنزین عــشــق خـالـی نشه، حتی اگه محبت سهمیه بندی شه ! (منم : بنزین فروش)

________________________________________________________________________________________

اگه این اس ام اس رو :

بخونی دوستم داری ،

پاک کنی عاشقمی ،

جواب بدی دیوونمی ،

جواب ندی منو میخوای و برات اهمیت دارم ،

میس کال بندازی من بهترین دوستتم .

حالا چی کار میکنی ؟؟!؟؟!!؟

________________________________________________________________________________________

مهـم نیـست فردا چی میشه مهـم ایـنه که امروز دوستت دارم

مهـم نیـست فردا کجا میری مهـم ایـنه که هر جا باشی دوستت دارم

مهـم نیـست تا ابد با هم باشیم مهـم ایـنه که تا ابد دوستت دارم

مهـم نیـست قسمت چیـه مهـم ایـنه که قسمت شد دوستت دارم

________________________________________________________________________________________

شبها چراغ دلت رو روشن بزار تا فرشته ها راه پاکی رو گم نکنن !!!

________________________________________________________________________________________

زندگی دو چیز به من آموخت :

آرزوی مـــرگ و مـــرگ آرزو

________________________________________________________________________________________

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند، هر چقدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد !!!

________________________________________________________________________________________

جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم !

خرس گفت: الان وقت خوابه، بعدا فکر میکنم.

خرس به خواب زمستونی رفت؛ اون نمیدونست که عمر جیرجیرک سـه روزه ...

________________________________________________________________________________________

برای هزارمین بار پرسید: تا حالا شده دلت رو بشکنم؟

منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم: نــه! هیچ وقت ...

تا مبادا دلــش بشـکنـد !!!

________________________________________________________________________________________

آنان که رنگ پریدگی پایـیز را دوست ندارند، نمیفهمند که پایـیز همان بهاری است که عــاشــق شده است !

________________________________________________________________________________________

دیروز که داد زدی: "دوستت دارم"، گفتم: "بلندتر نمیشنوم."

امروزکه آروم گفتی: "دیگه دوستت ندارم"، گفتم: "هیــس!، چرا داد میزنی ؟؟!؟ "

________________________________________________________________________________________

عــشــق با روح شقلیق زیباست

عــشــق با حسرت عاشق زیباست

عــشــق با نبض دقایق زیباست

عــشــق با زهر حقایق زیباست

عــشــق با حسرت در دیدار تو بودن زیباست !!!

________________________________________________________________________________________

اگه دستاتو گرفتی زیر بارونـو احساس کردی به اندازه قطره هایی که کف دستت میباره دوســتـم داری ...

خواستم بهت بگم که یه نفر هست که به اندازه قطره هایی که کف دستت نمیبارند دوســتـت داره !!!

________________________________________________________________________________________

دیروز را سوزاندیم برای امروز؛ امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی است دیگر !!!

این است بازی پــوچ ما انسانها ...

________________________________________________________________________________________

ابر چشمم به هوای رخ تو بارانیست * مثل دریای دلت دیده من طوفانیست

یک نظر کردی و دل گشت اسیرت * اینک پشت مژگان دو چشمت دل من زندانیست

________________________________________________________________________________________

نگاهی آشنا بر یــاس کردم * تو را در برگ گل احساس کردم

خلاصه در کلاس ناز چشمت * دو واحد عـاشــقی را پاس کردم

________________________________________________________________________________________

این جمله همیشه یادت باشه: "زندگی گل سرخی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش واقعی است"

________________________________________________________________________________________

خوبرویان جهان رحم ندارن دلشان * باید از جان گذرد هر که شود مایلشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان * سنگی اندر گلشان بود، همان شد دلشان

________________________________________________________________________________________

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند؛ حاضرم تمام هستیم رو بدم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند ...

________________________________________________________________________________________

کاش میشد تو روزگارت، تو بهار موندگارت، میون این همه یارت؛ من باشم دار و ندارت !!!

________________________________________________________________________________________

تازگیا طلا شدی ، کم شدی کیمیا شدی ، دیگه زنگ هم نمیزنی! مثل غریبه ها شدی !

________________________________________________________________________________________

تصویر چشمان تو را در رؤیا ها کشیدم * باغ گلی از جنس مریم ها کشیدم

تو گم شدی در جاده های ساکت و دور * من هم به دنبال نفسهایت دویدم ...

________________________________________________________________________________________

تنهایی ، این واژه را بلندترین درخت خوب مبفهمد !

________________________________________________________________________________________

به نام خدا خالق انسان

به نام انسان خالق غم ها

به نام غم ها بوجود آورنده اشــک ها

به نام اشــک ها تسکین دهنده قــلــب ها

به نام قــلــب ها ایجاد گر عــشــق

و به نام عــشــق زیباترین خطای انـســان

________________________________________________________________________________________

میدونی فلسفه اختراع سرسره واسه بچه ها چیه ؟

میخوان از بچگی به آدم یاد بدن که صــعـود چقدر سـخـت و ســقـوط چقدر آســونـه !

________________________________________________________________________________________

منتظر باش امـــا معطل نشو

تحمل کن امـــا توقف نکن

قاطع باش امـــا لجباز نباش

صریح باش امـــا گستاخ نباش

بگو آره امـــا نگو حتـمـا

بگو نـه امـــا نگو ابــدا

________________________________________________________________________________________

وقتی زندگی واست خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه !

________________________________________________________________________________________

هیچگاه فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ممکن است آزاد باشد، امـا راه به جایی نخواهد برد !

________________________________________________________________________________________

بخشی از بزرگترین نعمتهای خدا برای انسـان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوســت.

________________________________________________________________________________________

کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه میندازیم؛ ما گریه میکنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن؛ و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمیکنن !

________________________________________________________________________________________

بگذارکه در حسرت دیدار بمیرم * در حسرت دیدار تو بگذار که بمیرم

دشوار بودن مردن و روی تو ندیدن * بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب * در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم * بگذار که ای دوست وفادار بمیرم

________________________________________________________________________________________

به سنگ ها گفتند لحظه ایی انسان باشید ، گفتند هنوز به قدر کفایت سخت نشده ایم

________________________________________________________________________________________

تو مرا میفهمی ، من تو را میخواهم ...و همین ساده ترین قصه یک انسان است !

تو مرا میخوانی ، نمن تو را ناب ترین شهر زمان میدانم ... و تو هم میدانی تا ابد در دلم خواهی ماند !

________________________________________________________________________________________

دگر حس شقایق را نداری ، دگر قــلــب عــاشــق را نداری ، و از چشمان تو پیداست که شور عشق سابق را نداری !

________________________________________________________________________________________

๑۩۞۩๑ باران عشق ๑۩۞۩๑

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم
دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نه یی لایق این خانه نه یی
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه یی رو که از این دست نه یی
رفتم و سرمست شدم وز طرب اکنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چون که زدی بر سر من مست و گدازنده شدم

شور کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

 

 

 

یادم باشدحرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز بر وفق مراد است
وتنها.....تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشداز چشمه؛درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ....

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل سنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن

به دنیا آمدم...... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبان که بسوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد میتوان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده
و از اینجا رفته اند .... باید سنجاقک ها را پیدا کنم

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد که زنده ام

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد ، سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم

 

 

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو

 دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو

 روزي که دلت به ديگري مايل شد

 کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو.

 

هروقت تونستي برف را سياه كني... پر كلاغ رو سفيد كني.... آتش رو بوس كني... توي آب يه نفس عميق بكشي...

اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم

 

 

غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند

 

 

نگو بار گران بوديمو رفتيم.

نگو نامهربون بوديمو رفتيم.

 آخه اينها دليل محکمي نيست.

 بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

 

سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

 

 

عاشق هــــرکس شدم او شد نصيب ديگري
دل به هـــــرکس دادم او هــــــم زد به قلبم خنجري
من سخاوت ديــــــده ام دل را بــــــــه هرکس مي دهم
شــــــرم دارم پــــــس بـــــــــگيرم آنچه را بخشيده ام

 

دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند....

 

 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت.....

 

 

در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايس

 

 

 

می نویسم " د ی د ا ر "

تو اگر بی من و دلتنگ منی

یک به یک فاصله ها را بردار

 

 

 

 

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن ، آدمهای خوب و مهربون دروغ می گن  ، اونا که می گن تا همیشه دیوونتن ، بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن ، اونا که میان به این بهونه ها ، از توی شهر قشنگ قصه ها ، دروغ می گن ، اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ میگن ، اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن

 

 

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم می دیــدم
اطلسی های عاشقــو از گـل لبهـــات می چیدم
تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تری
دست منو می گیری و با خود به ابرها می بری
هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو می شماری
ماهو میاری رو زمین جاش منو اونجا می ذاری
چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا می ذاری
بیدار می شم تو می ری و باز منو تنها می ذاری
تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگیر
تو جون بخواه منم می دم ، خوابمو از چشام نگیر
تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم می دیدم
اطلسی های عاشقــو از گل لبهــات می چیدم

 

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 

 

دير گاهيست كه تنها شده ام

 قصه غربت صحرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است

 بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

 من كه بي تاب شقايق بودم

 همدم سردي يخ ها شده ام

 كاش چشمان مرا خاك كنيد

 تا نبينم كه چه تنها شده ام....

 

 

سر گشته ام از این همه راهی که ندارم

 گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم

من مانده ام و لایق تیغی که نبودم

من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم

 فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم

 کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟

 و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 

 

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند و لي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد....

هوالحق

سخناني  زيبا و دلنشين وآموزنده از امام علي (ع):


1.  از ويژگيهاي انسان در شگفتي مانيد، که: با پاره اي " پي " مي نگرد،و با " گوشت" سخن مي گويد ، و با" استخوان " مي شنود، و از " شکافي" نفس مي کشد!!


2 .ترس با نا اميدي ،و شرم با محروميت همراه است ،و فرصت ها چون ابرها مي گذرند ،پس فرصت هاي نيک را غنيمت شماريد.


3 . خوشا به حال کسي که به ياد معاد باشد ،براي حسابرسي قيامت کار کند  ،باقناعت زندگي کند، و از خدا راضي باشد                                            


 4 .سينه خردمند صندوق راز اوست، و  خوشرويي وسيله دوست يابي ،و شکيبايي ، گورستان پوشاننده عيبهاست.


.6دانش ، ميراثي گرانبها ، و آداب، زيورهاي هميشه تازه، و انديشه، آيينه اي شفاف است


7 .هشدار!هشدار!به خدا سوگند ،چنان پرده پوشي کرده که پنداري تو را بخشيده است!


8 .بخشنده باش اما زياده روي نکن،در زندگي حسابگر باش اما سخت گير مباش.


9. ثروتمندي در غربت ، چون در وطن بودن ، و تهيدستي در وطن ،غربت است


10 . عمل مستحب انسان را به خدا نزديک نمي گرداند ، اگر به واجب زيان رساند


 11 .اگر بر دشمنت دست يافتي، بخشيدن او را شکرانه پيروزي قرار بده.


12. آن کس که در پي آرزوهاي خويش تازد،مرگ او را از پاي در در آورد.


13. زبان تربيت نشده ،درنده اي است که اگر رهايش کني مي گزد!


14 .از دست دادن حاجت بهتر از در خواست کردن از نا اهل است.


15 .از بخشش اندک شرم مدار که محروم کردن ، از آن کمتر است.


16.  هر فريب خوردهاي را نمي شود سرزنش کرد.


17 .با درد خود بساز،چنان که با تو سازگار است.


18 .قلب احمق در دهان او ،و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.


19. آن که تو را هشدار داد ، چون کسي است که مژده داد.


20همانا ارزشمندترين، بي نيازي عقل است.


21. گرامي ترين ارزش خانوادگي ،اخلاق نيکوست.


22 .برترين زهد ،پنهان داشتن زهد است!


23صدقه دادن دارويي ثمر بخش است    


24 .بهترين بي نيازي ترک آرزوهاست.


25قناعت ثروتي است پايان ناپذير                                                                      


  ?? ترسناکترين تنهايي خودپسندي است.


27 .ثروت ريشه شهوت هاست.


28 .بزرگترين فقر بي خردي است.



دشمن در مقابل حاج همت‌ها تسلیم شد

شهید همت

مسئول بهداری گردان مقداد گفت: بعد از خبر شهادت حاج محمد ابراهیم همت، جبهه آرام شد و آتش نیروی دشمن و خودی خاموش شد گویی در جبهه آرامش ابدی حاكم است و دشمن در مقابل همت و حاج همت‌ها تسلیم شد.

محمود احمدی در گفت‌وگو با خبرنگار ایثار و شهادت خبرگزاری فارس افزود: اسفند سال 62 در محور طلائیه، 11 تیپ و لشكر در محاصره دشمن بودند كه این محاصره به شكل نعل اسب بود و اگر از دو طرف به رزمندگان اسلام حمله می‌شد، همه نیروها شهید می‌شدند.

وی ادامه داد: ما به فرماندهی شهید محمد ابراهیم همت به همراه گردان مقداد محمد رسول‌الله (ص) و لشكر امام حسین (ع) اصفهان به منطقه جزیره مجنون می‌رفتیم و از پهلوی چپ و راست و جلو پیشروی می‌كردیم تا بتوانیم محاصره دشمن را بشكنیم.

احمدی اضافه كرد: شهید همت قبل از شروع عملیات برای رزمندگان سخنرانی كرد و گفت «امروز عاشوراست، اینجا كربلاست پس همه نیروها مجاهدت كنند تا امشب بتوانیم آتش را از روی بچه‌های تحت محاصره برداریم» و بچه‌ها مبارزه را با ندای «یارسول الله» شروع كردند.

وی تصریح كرد: بعد از مرحله نخست عملیات، گردان برای تجدید سازماندهی و جایگزینی نیروهای رزمنده به جای شهدا و مجروحان ایستاد؛ در كنار جزیره مجنون ایستاده بودیم كه هواپیمای عراق، گردان ما را بمباران كرد و تعدادی از عزیزان به شهادت رسیدند. در این زمان بود كه پس از حمله سنگین دشمن، شهید همت مجدد با صحبت‌های خود به رزمندگان روحیه داد.

مسئول بهداری گردان مقداد با اشاره به آمادگی نیروها برای مرحله بعد رزم بیان كرد: طی این مراحل به جایی رسیدیم كه رزمندگان از آتش دشمن دور شدند و تقریباً محاصره شكسته شد؛ شهید همت به همراه رزمندگان شجاعانه می‌جنگید. مثلا خودش آرپی‌جی را برداشت و رو در رو با دشمن مبارزه كرد.

 

شهید همت

حاج همت به رزمنده بسیجی گفت «آب در قمقه داری؟»، رزمنده بسیجی گفت «بله دارم»، حاج همت گفت «پوتین خود را در بیاور و داخل آن آب بریز» بسیجی پوتین خود را در آورد و داخل آن آب ریخت؛ حاج همت پوتین را برداشت و آب را خورد و گفت «آب متعفن پای بسیجی كه با اخلاص برای دفاع از وطن اسلامی خود آمده است، خوردن دارد؛ مبادا كسی جلوی چشم من بسیجی را تنبیه كند.»

احمدی افزود: قبل از شهادت حاج همت، خبر دادند كه ارتباط با تمام نیروها قطع شد و حتی نمی‌توانستیم پیك بفرستیم؛ سه روز بود كه شهید همت چیزی نخورده بود و در آن حال زیر آتش دشمن، 15 تا از قمقه بچه‌ها را گرفت و آب آورد.

وی در ادامه اظهار داشت: با اصابت گلوله به سر و گردن، سر او از بدن جدا شد و همان طور كه آن شهید بزرگوار خودش می‌خواست با لبی تشنه و حسین‌وار به مقام رفیع شهادت نایل شد.

مسئول بهداری گردان مقداد به شخصیت والای حاج همت و علاقه خاص وی نسبت به بسیجیان اشاره كرد و افزود: یكی از بسیجیان رزمنده در گروهان، شیطنت جوانی كرد و فرمانده گروهان می‌خواست او را تنبیه كند. در همان زمان حاج همت از راه رسید و پس از پرس و جوی ماجرا رزمنده بسیجی را صدا كرد؛ همه منتظر بودند كه حاج همت چطور رزمنده بسیجی را تنبیه می‌كند.

وی اضافه كرد: حاج همت به رزمنده بسیجی گفت «آب در قمقه داری؟»، رزمنده بسیجی گفت «بله دارم»، حاج همت گفت «پوتین خود را در بیاور و داخل آن آب بریز» بسیجی پوتین خود را در آورد و داخل آن آب ریخت؛ حاج همت پوتین را برداشت و آب را خورد و گفت «آب متعفن پای بسیجی كه با اخلاص برای دفاع از وطن اسلامی خود آمده است، خوردن دارد؛ مبادا كسی جلوی چشم من بسیجی را تنبیه كند.»

احمدی اظهار داشت: حاج همت، معلم جبهه و جنگ بود و درس اخلاص دیگری را به رزمندگان اسلام آموخت. وی معلم بود در جبهه و جنگ هم معلم اخلاق بود و روحیه ایثار و فداكاری والایی داشت.

وی ادامه داد: الگوی شهید همت در تمام كارهایش امام حسین (ع) بود و جسم بی سرش به شوق زیارت حرم شش گوشه بر خاك كربلای ایران باقی ماند.

بازگشت ادبی  



بازگشت ادبی

 


بازگشت ادبی شیوه و سبک خاصی نیست بلکه نوعی تقلید از گذشته است.

این نهضت از اواخر قرن دوازدهم هجری شروع شد و در اول مرکز اولیه آن اصفهان بود.

علت ظهور این نهضت نه تنها تاسیس دولت قاجاریه و تشویق و علاقه پادشاهان و شاهزادگان قاجاریه به مدیحه و شعر درباری است بلکه بنا به قول ملک الشعرای بهار غالب شاعران این دوره به علت ابتذالی که در شیوه هندی راه یافته بود، از آن شیوه خسته شده بودند و به احیای شعر گذشته ایران رو آوردند.

این نهضت ابتدا در اصفهان آغاز می شد و شاعرانی مانند سید محمد شعله اصفهانی، میر سید علی مشتاق، لطفعلی بیگ آذربیگدلی و سید احمد هاتف اصفهانی به مخالفت با شیوه هندی، دست به سرودن اشعاری به شیوه شاعران متقدم مانندسعدی و حافظ می زدند. سپس در زمان سلطنت آغامحمدخان قاجار، عبدالوهاب نشاط اصفهانی انجمن ادبی در همان شهر تشکیل می داد و شاعران را به سرودن اشعاری به شیوه قدما خاصه به سبک عراقی تشویق کرد.


تصویر


چندی بعد در زمان فتحعلی شاه "نشاط" به تهران می آمد و به دستور او انجمنی ادبی تشکیل می داد به نام "انجمن خاقان" که زیر نظر خود فتحعلی شاه کار می کرد.

این انجمن در واقع در جایی برای جمع شدن شاعران درباری و تجدید حیات شعر درباری بود.

هدف شاعران در این انجمن احیای شعر کهن، یعنی سبک خراسانی و عراقی بود.

شاعرانی مانند صبا، نشاط، مجمر، سحاب، وصال شیرازی غالباً به شیوه گذشته شعر می سرودند و به مدح فتحعلی شاه و شاهزادگان و تقلید از انواع و قالب های مختلف شعر پیشینیان سرگرم شدند و به این ترتیب روند شعر فارسی در تمام قرن سیزدهم یعنی تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه با این رویه پیش می رود.

از معروف ترین شاعرانی که در قرن سیزدهم و قسمتی از قرن چهاردهم بدین شیوه شعر سروده اند می توان به فروغی بسطامی، قاآنی شیرازی، سروش اصفهانی و ملک الشعرای بهار اشاره کرد.

این شاعران هر چند گه گاه اشعار نسبتاً خوبی هم دارند اما بیشتر نیروی خود را صرف محکوم کردن شیوه هندی کرده و اکثراً از پیشینیان تقلید کرده اند.


 

شعر و جنون

اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند.

حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امانتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟

در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است.

عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

 

عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟

کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است:

 

مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم

به دستی جام و دستی شیشه دیرُم

اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو

من از حوا و آدم ریشه دیرُم

 

کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟

دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.

راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛

1.    ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. »

اینجا چه جای کُره است؟

و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟

حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد.

غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته پیوست تازه شد جانش

کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم

که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

 

و گاه فریاد هوهوی آتش فشان:

این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین

از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین

بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این

یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین

 

... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل.

فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟

می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزا

اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند.

حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امانتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟

در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است.

عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

 

عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟

کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است:

 

مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم

به دستی جام و دستی شیشه دیرُم

اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو

من از حوا و آدم ریشه دیرُم

 

کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟

دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.

راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛

1.    ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. »

اینجا چه جای کُره است؟

و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟

حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد.

غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته پیوست تازه شد جانش

کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم

که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

 

و گاه فریاد هوهوی آتش فشان:

این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین

از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین

بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این

یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین

 

... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل.

فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟

می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند.

آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان.

 

ن است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند.

آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان.

 

سبک هندی  



سبک هندی

 

 


سبک هندی یا اصفهانی که مقدمات آن از دوره مفعول فراهم شده بود با ظهور دولت "صفویه" در ایران و "بابریه" در هند و نیز بر اثر بعضی عوامل اجتماعی و سیاسی و دینی به وجود آمد.

پادشاهان صفوی برای حفظ استقلال ایران و تشکیل حکومت ملی، مذهب شیعه را به عنوان یک مذهب ملی و رسمی در سراسر ایران رواج می دادند و برای اشاعه آن تبلیغات دامنه داری را آغاز کردند و همین امر روال مذهبی و سنتی گذشته را تغییر داد.

توجه شدید پادشاهان صفوی به تشیع و علاقه فراوان آنان به خاندان نبوت و اهل بیت باعث شد که شعر در خدمت مذهب و تبلیغ مذهبی قرار گیرد.

پادشاهان صفوی به مدح و اغراقات آن چندان علاقه ای نشان نمی دهند. غالباً شعر در نظر آنان جز مناقب و مراثی امامان و اهل بیت چیزی نیست و شاعران مدیحه سرا که جز اغراق و تملق چیزی برای ارائه کردن نداشتند مورد بی اعتنایی قرار می گرفتند.

برخی از شاعران به دربار بابریه رفتند و بسیاری به شعر مذهبی خاص مرثیه روی آورند.


تصویر


از آنجا که دربار ایران به شاعران روی خوش نشان نمی داد، قصیده سرایی و سرودن خاصه مدیحه از رونق افتاد و همین موضوع امر باعث می شد که شعر از دربار خارج شود و به دست مردم و طبقات مختلف بیفتد.

مدرسه هایی که در دوره سلجوقیان رونقی گرفته بودند، به تدریج از میان رفتند و شاعران که غالباً اهل حرفه و کسب و کار بودند از مدرسه و علوم مدرسه فاصله گرفتند.

از این رو، از یک طرف سنتهای درباری و از طرف دیگر علوم مدرسه ای در شعر فارسی فراموش شد و به جای این دو، سنتهای مذهبی خاصه تشیع و حکمت عامیانه وارد شعر شد.

به این ترتیب معانی و بافت کلام در شعر به تدریج تغییر کرد و سبک هندی یا اصفهانی آغاز گردید.

از موضوعات شعری که در این سبک مورد توجه است می توان به مرثیه اشاره کرد در مرثیه ها شاعران غالباً به مناسبت خوشایند پادشاهان و یا بنا به اعتقاد خودشان گرایشی به این معنی پیدا کردند.

در کتاب عالم آرای عباسی در شرح حال شاه طهماسب صفوی آمده است که چون شاعری وی را مدح کرد او در جواب او گفت:

"من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند بلکه باید قصاید در شأن شاه ولایت و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند وصله، اول از ارواح مقدسه حضرات و بعد از آن، از ما توقع نمایند."

این طرز فکر البته منحصر به شاه طهماسب نبود و غالب پادشاهان خاندان صفوی نیز همین اندیشه را داشتند.

از همین رو اکثر شاعران این عصر به مرثیه روی آوردند و محتشم کاشانی آن را به اوج کمال می رساند.

غزل از مهم ترین قالب های شعری سبک هندی است. جوهر اصلی غزل در این دوره عشق است.عشق با نوعی لاابالیگری و رندی و فساد و بی بند و باری همراه با مبالغات مربوط به سوز و گداز عاشقانه اظهار تواضع بیش از حد نسبت به معشوق بیان می شوند.

با این همه نوعی واقع گویی و بیان واقعیات زندگی نیز در شعر این دوره به چشم می خورد. مثلاً با وقت در ادبیات زیر می توان فهمید که چگونه شاعر از تجارب واقعی زندگی عاشقانه خود سخن می گوید:

به هر مجلس که جا سازم حدیث نیکوان پرسم ----- که حرف آن مه نامهربان را در میان پرسم

مرهم ناز مکن بر دل ریشم ضایع ----- که جگر سوخته داغ نهان دگرم

جلوه ی قد توام زود ز پا می افکند----- گر نمی برد ز جا سرو روان دگرم

اما این واقع گرایی در عشق به تدریج در پرده ای از خیال پردازی فرو رفت و نوعی پیچیدگی و ابهام در آن به وجود آیِد و نه تنها شور و هیجان را از غزل گرفت بلکه درک آن را محتاج فکر و دقت فراوان کرد.

مثلاً در این بیت که آن را بیدل راجع به تبسم معشوق گفته است، این ابهام به چشم می خورد.

تبسم که به خون بهار تیغ کشید؟------ که خنده بر لب گل نیم بسمل افتاده است

شاعر می خواهد بگوید تبسم معشوق چنان زیباست که خنده گل در مقابل آن هیچ جلوه ای ندارد.

در بیت زیر پیچیدگی شعر لطف آن را از میان برده است.

دهان تنگش از من چشمه حیوان نهان می داشت --- خطش سر زد ز لب کای تشنه جان من خضر این را هم

اما در غزل به غیر از مضامین عاشقانه، موضوعاتی چون عرفان و فلسفه و اخلاق نیز وجود داشت و مثلاً در شعر شاعری مانند صائب فلسفه با عرفان به هم می آمیزد و شاعر که مثل صوفی از استدلال می گریزد، مثل واعظ به تمثیل می پردازد.

در سبک هندی قالب غزل بیش از قالب های دیگر اهمیت یافت و شعرای بزرگ این مکتب مانند صائب تبریزی، نظیری نیشابوری، کلیم کاشانی، عرفی شیرازی و بیدل آن توجه فراوان کردند.

اگر چه در قالب های دیگر مانند مثنوی و قضیده نیز شاعران چون محتشم، کلیم، عرفی و ... شعر می سرودند ولی جز مرثیه چیزی ارائه نکردند.

به طور کلی خصایص اصلی سبک هندی عبارتند از:

- اجتناب از سادگی بیان

- سعی در رقت فکر و خیال

- رعایت ایجاز و کوتاهی در کلام و جست و جوی در مضامین پیچیده و تعبیرات بی سابقه

- آوردن ترکیبات و کلمات نامأنوس و دور از ذهن و مضمون آفرینی

- آفرینش خیال و توجه به تمثیلات و ارسال المثل ها بر مبنای استفاده از تجارب روزمره تا حدی که نشان دهنده تاثیر محیط زندگی در شعر باشد

علاوه بر این ها توجه به اوهام و خرافات و رواج حکمت عامیانه، بیان احوال شخصی و عواطف مربوط به زن و فرزند و خویشان نیز از خصوصیات این سبک به شمار می رود.

مضمون آفرینی و به جست و جوی مضامین بکر و ناگفته و نشناخته رفتن چنان که قبلاً هم اشاره شد چندان در سبک هندی رواج می یابد که کار به ابتذال می کشد.

مثلاً محمد طاهر غنی کشمیری از این که ساقه نرگس مانند قلم تهی است و از زمین آب می گیرد و کسی که درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه معشوق و رقابت نرگس با آن، و سیلی خوردن وی از دست صبا، چنین مضمون عجیبی می سازد:

نرگس از چشم تو دم زد، بر دهانش زد صبا----- درد دندان دارد اکنون می خورد آب از قلم

یا شوکت بخاری از سایه مژه چشم مور، قلمو می سازد و به دست نقاش می دهد تا دهان تنگ یار را به آن تصویر کند:

ز سایه ی مژه ی چشم مور بست قلم----- چو می کشید مصور دهان تنگ تو را

پرگویی نیز از خصایص شعر سبک هندی است.

شاعران این عصر غالباً در تمام مدت عمر به شعر گویی یا به عبارت دیگر شعر بافی سرگرم بودند.

مثلاً شاعری به نام عواصی یزدی، روزی پانصد بیت شعر می گفته است و نود سال عمر کرده است.

وی در چهل سال پیش از مرگش گفته است:

ز شعرم آنچه اکنون در حساب است ----- هزار و نهصد و پنجه کتاب است

حتی شاعری بزرگ مثل صائب تبریزی ظاهراً تا دویست هزار بیت شعر گفته است. این موضوع اما در میان این اشعار سست و ناهنجار بعضی ابیات زیبا و لطیف و هنرمندانه نیز به وجود آمده است که غالباً شهرت یافته است.

از این روست که گاه تک بیت های در شعر شاعران این سبک یافت می شود که مایه شهرت آنهاست.

این مفردات غالباً دارای نکات و لطایف هنری است و مانند امثال زبان زد است.


 

 

سبک عراقی



سبک عراقی

 

 


سبک عراقی با ظهور سلجوقیان در خراسان و اتابکان در عراق و آذربایجان به وجود آمد و به تدریج شعر "دری" که مرکز اصلی آن در خراسان و ماوراءالنهر است، به عراق و آذربایجان راه یافت.

از طرفی در این دوران بر اثر سیاست سلجوقیان، مدارس مختلف دینی تأسیس شد و معارف اسلامی مانند تفسیر و منطق و حکمت و علوم بلاغی و ادبیات عرب در این مدارس تدریس می شد و ترویج علوم و معارف اسلامی باعث شد که شاعران و ادیبان نیز با علوم رایج زمان آشنا شوند.

در این دوره علوم مدرسه ای در شعر تأثیر فراوان گذارد تا آنجا که فرا گرفتن علوم از لوازم شاعری شد و مایه تفاخر و مباهات شاعران.

رواج شعر دری در عراق و آذربایجان و تاثیر علوم اسلامی و ادبیات عرب در آن سبب شد که در شعر فارسی تحولی اساسی به وجود آید.


تصویر


این تحول هر چند در شعر شاعران آذربایجان و عراق مشهودتر است اما می توان آن را قبل از همه در شعر"انوری"و "ظهیر فاریابی" مشاهده کرد.

"انوری" نخستین کسی است که این شیوه جدید را ارائه می دهد و از یک طرف قصاید و مدایح اغراق آمیز و پرصنعت را وارد شعر رهایش کرد و از طرف دیگر غزلهای لطیف و پرشور سرود.

در آذربایجان "خاقانی " و "نظامی " پرچم دار شیوه تازه شدند و در عراق "جمال الدین اصفهانی" و پسرش "کمال الدین" و این شیوه را برگزیده و در ادامه ی این روند "سعدی " و "حافظ" آن را به اوج می رساندند.

معانی شعری در این شیوه تازه گذشته از مدح که با اغراق و خضوع و خشوع فراوان نسبت به ممدوح همراه است دارای هجو و هزل نیز هست اگر بعضی از شاعران این دوره مانند "انوری" و "سوزنی سمرقندی" هجوهای تند و هزل هایی (مطالب طنز گونه) زشت دارند ولی دیگر شاعران این سبک مانند "خاقانی" نیز سرودن در مایه های هجو و هزل را آزموده اند.

عرفان و اخلاق و زهد از معانی رایج در شعر این دوره است.

غزل که ابتدا انوری آن را به صورت یک نوع جدید ارائه می دهد، در شعر غالب شاعران این دوره آزمایش می شود اوج آن در غزل سعدی و حافظ جلوه گر می شود.

عرفان و تصوف نیز در این عصر یک مضمون رایج است که غالباً در شعر کسانی مانند مولوی و عطار و عراقی به چشم می خورد.

اغلب قالبهای شعری مانند قصیده و مثنوی و غزل در این دوره رواج دارند.

در میان شاعران این دوره نظامی گنجوی در "خمسه" نوعی جدید از انواع ادبی را در قالب مثنوی ارائه می دهد. او کلام خود را نو می داند و حتی با فردوسی به چالشگری بر می خیزد.

در این دوره است که سعدی بوستان را می آفریند و امیر خسرو دهلوی و جامی گذشته از مثنوی های داستانی، اخلاق و حکمت را در قالب مثنوی رواج می دهند.

شاعران فارس و اصفهان قالب غزل را بر قالبهای دیگر ترجیح می دهند و "فارس" مرکز غزلسرایی به سبک عراقی می شود و سعدی و حافظ خداوندان غزل، هر یک شیوه تازه ای می آفرینند.

توجه به زیبایی کلمه و سادگی و خوش آهنگی که در واقع سبک خاص سعدی است در غزل تاثیر می گذارد و شاعران بسیاری از او تقلید می کنند ولی با این همه حافظ تحولی بزرگ در غرل فارسی ایجاد می کند و سبکی مستقل و آزاد می آفریند. در سبک عراقی قالب مثنوی و غزل اهمیت بیشتری پیدا می کند و تا دوره های بعد ادامه می یابد.

به طور کلی خصایص شعر سبک عراقی به طور خلاصه عبارتند از:

کثرت لغات و ترکیبات عربی و از میان رفتن لغات دور از ذهن فارسی، رواج اشارات و تلمیح های فراوان مربوط به معانی علوم و اظهار فضل کردن و توجه و گرایش شاعران به حکمت و فلسفه و منطق، تضمین و اشاره به آیات و احادیث و اشعار مشهور عربی و اشاره به اخبار و احوال انبیا و مشایخ رو آوردن به بیان غیرمستقیم و استفاده از استعاره و معما و ایهام، استفاده از اغراق و صنایع مختلف بدیع، رواج بیان مسائل مذهبی و کم رنگ شدن حس وطن پرستی و گذشته از اینها توجه به اموال شخصی و زن و فرزند و اظهار بدبینی و تأسف از زندگی و گاه نفرت از شعر و شاعری که غالباً روحیات شاعر را نشان می دهد، از خصایص ممتاز و چشمگیر سبک عراقی به شمار می روند.


 

 

سبک خراسانی

سبک خراسانی

 

 


سبک خراسانی که آن را سبک ترکستانی هم می گویند در واقع طنز و شیوه شاعران خراسان بوده است.

در این شیوه که از اولین دوران های شعر فارسی یعنی اوایل قرن چهارم تا اواسط قرن ششم ادامه داشت.

شاعران و استادان زیادی مانند: رودکی، فرخی، عنصری، فردوسی، منوچهری، ناصرخسرو، سنایی و مسعود سعد سلمان ظهور کرده و شیوه خراسانی را به کمال رساندند.

سبک خراسانی دو مرحله دارد:

دوره سامانی و دوره غزنوی و سلجوقی.


تصویر


در دوره سامانی، سادگی بیان و کهنگی تعبیرات و اصطلاحات به خوبی مشخص است. غلبه کلمات فارسی بر واژه های عربی و توجه به توصیفات طبیعی و ساده و محسوس و عینی از ویژگیهای شعر این دوره محسوب می شود.

موضوعاتی که در شعر این دوره مطرح می شود غالباً یا مدح است و یا هجور و هزل که هر دو ملایم است و معتدل و دور از اغراق. تغزلات عاشقانه و پند و اندرز و حکمت با شیوه ای شاعرانه و نه عالمانه نیز از مشخصات شعر این دوره به شمار می رود.

از قالبهای مهم در این عصر می توان به قصیده و مثنوی اشاره کرد. در قصیده معمولاً موضوع مدح و هجو و تغزل است و در مثنوی تمثیل و داستان و حماسه بیان می شود.

قالبهای دیگری مانند رباعی و دوبیتی گه گاه در یک دوره دیده می شود و تعداد آن ها بسیار اندک است.

صنایع لفظی و معنوی در شعر این دوره اگر وجود داشته باشد خالی از تکلف و تصنع است در حدی نیست که بتوان به آنها اعتنا کرد.

استفاده از بعضی معلومات علمی و برخی آیات و احادیث نبوی و روایات تاریخی و حماسی هم در شعر این دوره وجود دارد اما همه ی این مواد چنان در کلام به کار رفته است که صفت اصلی شعر این دوره یعنی سادگی بیان همچنان برجا می ماند و از بین نمی رود.

سبک خراسانی در دوره غزنوی و اوایل سلجوقی گذشته از بعضی مختصات لفظی و خصایص دستوری که در واقع مربوط به زبان و لهجه ی منطقه خراسان قدیم می شود، با شعر دوره سامانی تفاوتهایی دارد.

از جمله این که سادگی بیان، جای خود را به استحکام و سنگینی کلام می دهد و شعر تا حدی به پختگی می رسد.

هر چند شعر فرخی با صفت سادگی همراه است، اما پختگی و استحکام کلام در آن کاملاً مشهود است. عنصری و منوچهری و بعدها ناصرخسرو و سنایی به تدریج سادگی طبیعی را از شعر سبک خراسانی دور می سازند و آن را تا حدی از میان می برند.

در سبک این دوره بعضی قالب های تازه مانند ترجیع بند و ترکیب بند و نیز مسمط و قطعه به وجود می آید.

با این همه قصیده و مثنوی از قالب های معتبر این سبک است.

صنایع بدیع اعم از لفظی و معنوی و انواع تشبیهات در شعر این دوره رواج داشته است.

شاعرانی مانند عنصری، منوچهری، ناصرخسرو و سنایی از اصطلاحات فلسفی، نجوم، ریاضیات و بعضی مباحث علوم طبیعی و پزشکی در شعر خود استفاده می کند و به این ترتیب رنگی عالمانه به شعر خود می زدند.

استفاده از احادیث و آیات قرآنی و نیز اشعار عربی در میان شاعران این دوره رواج بیشتری یافت.

مثلاً منوچهری که دیوان اشعار عربی را از برداشت نمی توانست خود را از زیر نفوذ و تاثیر آن خارج سازد و ناصرخسرو و سنایی معلومات و مطالعات دینی خود را در شعر خویش می آوردند.

بیان موضوعاتی مانند مدح و هجو و تغزل و پند و حکمت در شعر این دوره ادامه یافت ولی در این میان اغراق و تا حدی اضافه گویی زیادتر شده و در واقع به نوعی تکامل یافت.

با این همه کسانی مانند ناصر خسرو، مدح اغراق آمیز را به یک سو نهادند و حکمت و دین و اخلاق را به جای آن معنای قرار دادند.

هر چند در ابتدای این سبک روح ملی و حماسی خاصه در دوره سامانی جلوه ای بارز داشت ولی در پایان آن این روحیه تضعیف شده و جای آن را روحیه ی زاهدانه کسانی مثل ناصرخسرو و اخلاق صوفیانه ی شاعرانی چون سنایی پر کرد.

به طور خلاصه می توان گفت شروع این سبک با روحیه حماسی و پایان آن با روحیه صوفیانه.


 

  سبک ها و مکتبها در شعر فارسی

 

سبک ها و مکتبها در شعر فارسی

تازه کردنچاپ

 


سبک شعر، یعنی مجموع کلمات و لغات و طرز ترکیب آنها، از لحاظ قواعد زبان و مفاد معنی هر کلمه در آن عصر، و طرز تخیل و ادای آن تخیلات از لحاظ حالات روحی شاعر، که وابسته به تأثیر محیط و طرز معیشت و علوم و زندگی مادی و معنوی هر دوره باشد، آنچه از این کلیات حاصل می شود آب و رنگی خاص به شعر می دهد که آن را «سبک شعر» می نامیم، و قدما گاهی به جای سبک «طرز» و گاه «طریقه» و گاه «شیوه» استعمال می کردند.


تصویر


1-سبک خراسانی یا ترکستانی

  2-سبک عراقی

  3-سبک هندی

  4-بازگشت ادبی یا سبکهای جدید که منتهی به سبک جدید دوره مشروطه شده است.


شعر چیست؟   

شعر چیست؟

 


شعر چیست؟
بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:


تصویر


"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.
دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگر می نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی بر عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند.

تفاوت های شعر ونثر:

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:

    • 1- هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر.

"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

    • 2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛

"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

    • 3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.

بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

    • 4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
    • 5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
    • 6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
    • 7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.
    • 10- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
    • 11- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.