آشنایی باآرایی های ادبی وقالب های شعری
آشنایی با آرایه های ادبی و قالب های شعری
((آشنایی با آرايه ها وقا لب هاي شعري))
آشنايي با چند اصطلاح
بيت:كم ترين مقدارشعراست كه ازدومصراع تشكيل مي شود.
((دوش دورازرويت اي جان جانم ازغم تاب داشت ابر چشمم بررخ ازسوادي تو سيلاب داشت))
مصراع:كم ترين مقدار سخن موزون يك مصراع است ونيمه ي يك بيت است.
((ما در هره عشق تو اسيران بلاييم))
قافيه:كلمات هماهنگ پايان مصراع ها.
((سرو چمان من چرا، ميل چمن نمي كند همدم گل نمي شود، ياد سمن نمي كند))
كلمه قافيه :كلمه اي است كه دربردارنده ي حروف قافيه است.
((چمن وسمن ))كلمات قافيه و((-َن))حرف قافيه است.
مُصَرَّع:بيتي است كه قافيه در هر دو مصراعي آن رعايت شده باشد.
((پيش ازينت بيش ازين انديشه ي عشاق بود مهر ورزي تو باما شهره ي آفاق بود))
مقفّا:بيتي كه تنها يك مصراع آن قافيه دارد،((مقفّا))خوانده مي شود.
((كشته ي غمزه ي تو شد حافظ ناشنيده پند تيغ سزاست هركه را درد سخن نمي كند))
رديف:كلماتي كه بعد از قافيه عين هم تكرار مي شوند .
(( ماه فرو ماند از جمال محمّد سرو نباشد به اعتدال محمّد
قدر فلك را كمال ومنزلتي نيست در نظر قدر با كمال محمّد))
مُرَدَّف:شعري است كه رديف داشته باشد.((از ظلمت خود رهايي ام ده بانور خودآشنايي ام ده))
مَطلَع ومَقصَد:بيت نخست غزل وقصيده را((مطلع))وبيت آخررا((مقطع))گويند.
تَخَلُّص:در شعربه دو معني است:
الف)تخلص در غزل:نام شعري يا مستعار شاعر است كه معمولا دربيت آخرذكر مي شودْ،مانند:
((عشقت رسد به فرياد ار خود بسان حافظ قرآن زبر بخواني درچهارده روايت))
ب)تخلص در قصيده:خروج وانتقال يافتن است ازمقدمه به بدنه يا مقصود قصيده.اين كار به وسيله ي بيت ابياتي انجام مي شود كه تخلص ناميده مي شود.
مهم ترين قالب هاي شعري:
1-قصيده:از كهن ترين قالب هاي شعر فارسي است وشعري است كه مصراع اول ومصرا ع هاي زوج آن هم قافيه اندوتعداد ابيات آن معمولا بين15،20تا70،60بيت است.موضوع قصيده متنوع است،مانند:مدح،توصيف،پند،مرثيه وتا حدودي مسايل عرفاني.
هر قصيده شامل چهار بخش است:
الف)تَغَزًّل،تشبيب:مقدمه قصيده است كه براي آماده ساختن ذهن مخاطب بيان مي شود ومعمولا مضاميني چون :عشق،ياد جواني ووصف طبيعت دارد.
ب)تخلص:بيت ياابياتي است كه ازطريق آن از مقدمه به بخش اصلي قصيده وارد مي شوند.
ج)بدنه وتنه ي اصلي:آن بخش ازقصيده كه دربردارنده مقصود اصلي شاعر است با محتوايي چون مدح،رثا،پندواندرز،عرفان،
حكمت و...
د)شريطه ودعا:ابيات پاياني قصيده است كه شاعر با آوردن جملات شرطي به جان ممدوح خويش دعا مي كند.
مشهورترين قصيده سرايان فارسي:
رودكي،عنصري،فرخي،منوچهري،ناصرخسرو،مسعود سعدسلمان،سنايي،انوري،خاقاني،سعدي،قاآني،ملك الشعراي بهار،مهدي حميدي،اميري فيروزكوهي ومهرداد اوستا.
2-غزل:درواقع همان بخش نخست قصيده است كه به صورت مستقل،درآمده است.شماره ي ابيات غزل معمولا ميان 5ت12
بيت است .موضوع اين قالب،بيشترعاشقانه وعارفانه است،اگرچه-خصوصا پس ازمشروطه –در موضوعات سياسي واجتماعي نيز شعرابه سرودن غزل اقدام كرده اند.
نكته:درغزل هربيت مي تواند به موضوعي مستقل بپردازدوارتباط عمودي ميان ابيات لازم نيست.
مشهورترين غزل سرايان:سعدي(عاشقانه)،مولانا(عارفانه)،حافظ(عاشقانه-عارفانه)،عراقي،صائب تبريزي،رهي معيري،شهريار.
3-قطعه:شعري است حداقل دردوبيت كه معمولا مطلع آن مُصَرَّع نيست ومصراع هاي زوج هم قافيه اند.قطعه وحدت موضوع داردوموضوع آن معمولا مطالب اخلاقي،اجتماعي،تعليمي،مدح وهجواست.اين نوع شعردرتمام دوره هاي شعررواج داشته است.
مشهورترين قطعه سرايان:انوري(قرن6)،ابن يمين(قرن8)،وپروين اعتصامي(قرن14).
4-مثنوي:اشعاري است دريك وزن به طوري كه هربيت قافيه ي جداگانه دارد.شماره ي ابيات آن محدود نيست،ازاين روبراي نظم درآوردن مسائل تاريخي وداستان هاي بلند ازآن استفاده مي شود.اين قالب شعري از ابداعات ايرانيان است.
مشهورترين مثنوي سرايان:
فردوسي(شاهنامه)،فخرالدين اسعد گرگاني(ويس ورامين)،سنايي(حديقه الحقيقه)،عطار(منطق الطير)،نظامي(خمسه يا پنج گنج)،
سعدي(بوستان)،مولانا(مثنوي معنوي)،جامي(هفت اورنگ).
5-ترجيع بند:مجموعه اي ازچند غزل هم وزن با قافيه هايي متفاوت كه بيت يكسان مُصَرَّعي آنها رابه هم مي پيوندد.به هر غزل يك ((خانه ))وبه بيت تكراري ((ترجيع ))مي گويند.اين قالب خاص شعر فارسي است وموضوع آن بيشترمدح،عشق وعرفان است.
قديمي ترين ترجيع بندازفرخي سيستاني وزيباترين آن هاازسعدي وهاتف اصفهاني است.
6-تركيب بند:مانند ترجيع بند است با اين تفاوت كه بيت((ترجيع))‹‹بيت مصرعي كه بندها رابه هم پيوند مي داد››مختلف است.قديمي ترين تركيب بند در از قطران تبريزي است وجمال الدين عبدالرزاق اصفهاني،محتشم كاشاني ووحشي بافقي از سرايندگان مشهور اين فالب شعري اند.
7-مُسَمّط:شعري است كه از رشته هاي گوناگون پديد مي آيد.قافيه ي رشته ها متفاوت است ودرهر رشته همه ي مصراع ها به جز مصراع آخرهم قافيه اند.مصراع آخر هر رشته را((بند)) مي گويند.0اين مصراع كه درتمام رشته ها هم قافيه است ،حلقه ي ارتباط تمام رشته ها است.مضامين مسمط همانند قصيده است وبنيان گذار آن منوچهري دامغاني است.قاآني (قرن13)نيز مسمط هاي زيبايي سروده است.
8-رباعي:قالبي است مركب ازدوبيت يا چهارمصراع كه معمولا مصراع سوم آن قافيه ندارد.درون مايه رباعي عارفانه ،عاشقانه وفلسفي است.خيام ،عطار،مولوي وباباافضل كاشاني سرايندگان مشهور رباعي اند.
9-دوبيتي:مانند رباعي داراي چهار مصراع است كه رعايت قافيه در مصراع سوم آن الزامي نيست.اين قالب ميان عامه مردم ،خصوصا روستاييان بسيار رايج است.مضامين آن غالبا عاشقانه وعارفانه است.اين قالب به نام ((فهوليات))نيز مشهور است.بابا طاهر عريان وفايز دشتستاني شاعران دو بيتي گو هستند.
نكته:ساده ترين راه تشخيص رباعي ازدوبيتي آن است كه بدانيم رباعي با يك هجاي بلند (-)ودوبيتي با يك هجاي كوتاه(u)آغاز مي شود.
10-چهار پاره (دوبيتي نو):اين قالب نيز متشكل از دوبيت است ولي معمولا مصراعهاي زوج هم قافيه اند.از نظر وزن هم محدوديتي ندارد. درون مايه اين قالب بيشتر عاشقانه واجتماعي است.اين نوع شعردر دوران معاصر پديد آمده است.توللي ،خانلري،ومشيري از سرايندگان چهارپاره اند.
11-شعر نيمايي:دراين قالب برخي از مصراع ها بلند و برخي كوتاه اند.قافيه ي مشخصي ندارند.عمده ترين مضمون آن ((تجربيات فردي))است،ازاين رو غالبا درك آن دشوار است.مضامين ديگري نظيرعشق وسياست نيز در اين قالب شعري مطرح است.نيما يوشيج،مهدي اخوان ثالث،سهراب سپهري،احمد شاملو،سياوش كسرايي،فروغ فرخ زاداز برگزيدگان شعر نيمايي اند.
|
|
((آرايه هاي ادبي))
((بيان))
بيان:چگونگي اداي معني واحد به روش هاي مختلف كه مجب افزايش تاثير سخن وجذابيت آن مي شودوشامل جهار مبحث است:1-تشبيه2-استعاره3-مجاز4-كنايه
1-تشبيه:ادعاي همانندي ميان دويا چند چيز است.(تشبيه آن است كه كسي يا چيزي را از لحاظ داشتن صفت مشترك به كسي يا چيزديگر مانند كنيم.)
اركان تشبيه :درهر تشبيه چهار ركن وجوددارد:
الف)مشبه:چيزي يا كسي است كه قصدمانند كردن آن راداريم
ب)مشبهٌ به:آن است كه مشبه به آن مانند مي شود.
ج)وجه شبه:ويژگي مشترك ميان مشبه ومشبه به .
د)ادات تشبيه :كلماتي هستند كه به وسيله ي آن ها ميان مشبه ومشبه به رابطه ي تشبيه برقرار مي كنيم.
مهم ترين ادات تشبيه:مانند،همانند،مانا،مثل،مثال،چون،هم چون،بسان،به كردار،پنداري،گفتي،گويي،تو گفتي.
نمونه هايي از تشبيه وبررسي اركان آن ها:
((ايام گل چوعمر به رفتن شتاب كرد ساقي به دور باده ي گلگون شتاب كن))
ايام گل:مشبه عمر:مشبه به چو:ادات تشبيه به رفتن شتاب كرد(زود گذربودن):وجه شبه
((گرت زدست برآيد چونخل باش كريم))
مشبه:تو مشبه به:نخل ادات:چو وجه شبه:كريم وبخشنده بودن
((همچو گلبرگ طري هست وجود تولطيف همچو سرو چمن خلد سراپاي وجود تو خوش))
درمصراع اول((وجود تو))مشبه،((گلبرگ طري))مشبه به،((همچو))ادات تشبيه و((لطيف بودن))وجه شبه است.درمصراع دوم ((سراپاي تو))مشبه،((سرو چمن خلد ))مشبه به،((همچو))ادات تشبيه و((خوش بودن))وجه شبه است.
مشبه ومشبه به راطرفين تشبيه مي نامند.اين دودرتمام تشبيهات حضوردارنداماادات ووجه شبه مي توانند حذف شوند.
تشبيه بليغ:تشبيهي است كه((وجه شبه ))و((ادات تشبيه)) درآن وجود ندارد.اين تشبيه يا به دونوع است:
الف) تركيب اضافي (اضافه ي تشبيهي). مثال براي تركيب اضافي (اضافه ي تشبيهي)
((دمادم شراب الم دركشند وگر تلخ بينند دم در كشند))
شراب :مشبه الم :مشبه به
((گذشت رزگاران بين كه دوران شباب ما در اين سيلاب غم ،دسته گلي شاداب را ماند))
سيلاب:مشبه به غم :مشبه
ب)اسنادي:كه درآن(( مشبه به ))به((مشبه))اسناد داده مي شود.
مثال براي تشبيه بليغ اسنادي:علم نور است. علم:مشبه نور:مشبه به(در عين حال نقش مسند دستوري رادارد)وفعل ربطي((است))نشانه ي مسند بودن آن است.
((قطره تويي،بحر تويي،لطف تويي،قهرتويي قندتويي،زهر تويي،بيش ميازارمرا))
كه دراين بيت شش تشبيه بليغ از نوع اسنادي وجوددارد.(تو قطره هستي................)
تشبيه مفرد:آن است كه ((مشبه ومشبه به)) يك چيزاندووجه شبه ازمشبه به مفرد گرفته مي شودمانند تشبيه(( يوسف)) به ((گل)) و((زليخاي جوان))به((عالم پير))دربيت زير:
صلاي يوسف گل شد جهان گير زليخاي جوان شد عالم پير))
تشبيه مركب:آن است كه مشبه ومشبه به آن ،هر كدام دو يا چند چيز اندووجه شبه از آنها گرفته مي شود.مانند:
((برگل از نم افتاده لالي هم چو عرق بر عذار شاهد غضبان))
مشبه:گل سرخي كه قطره ي شبنم روي آن نشسته است
مشبه به:چهره ي عرق كرده ي زيباروي برافروخته
وجه قرار گرفتن چيزي كوچك دربرابر چيز بزرگ
ادات تشبيه:هم چو
((سر از البرز برزد قرص خورشيد چوخون آلوده دزدي سرزمكمن))
مشبه:طلوع كردن خورشيد از پشت كوه البرز
مشبه به:دزدي كه سر وروي خون آلود (سرخ رنگ)دارد واز كمينگاه خود خارج مي شود.
وجه شبه:آرامآرام بيرون چيزي از جايي به طور مخفيانه وهمچنين سرخي بسيار
ادات تشبيه:چو
2-استعاره:درلغت به معني به امانت گرفتن است ودر اصطلاح ادبي همان تشبيه است با اين تفاوت كه يكي ازدوركن اصلي تشبيه(مشبه،مشبه به)حذف شده است.دراستعاره برخلاف تشبيه نه ادعاي همانندي بلكه ((ادعاي يكساني))مي شود.
قرينه ي صارفه:لفظ ياحالتي است مربوط به((مشبه يامشبه به))كه ازطريق آن به ((مشبه))يا((مشبه به))محذوف پي مي بريم اگركسي بگويدشيري را ديدم ومقصوداوفردشجاع باشد،شنونده مقصودرادرنخواهديافت،زيرادرجمله ((قرينه ي صارفه)) يعني قرينه اي كه خواننده راازمعني اصلي دوركند،نيست.امااگربگويدشيري رادرجبهه ديدم ،جبهه قرينه است تادريابيم كه شيردرمعناي اصلي خودبه كارنرفته است.
استعاره ي مصرحه:بيان ((مشبه به))واراده ي تمام اركان تشبيه،واز طريق ((قرينه ي صارفه))بدان پي مي بريم.
((سبك تيغ تيز ازميان بر كشيد بر((شير بيدار دل ))بردريد))
مشبه به:شير- قرينه ي صارفه:بيداردل بودن(چون بيداردلي وبصيرت ازخصوصيات انسان است نه شير)درنتيجه مشبه به انسان (سهراب)است.
((شر كه آن ديد ،دشنه باز گشاد پيش آن خاك تشنه رفت چوباد))
مشبه به:خاك قرينه صارفه:تشنه(چو تشنه بودن وتشنگي از نياز هاي انسان است وبا توجه به مفهوم درس داستان ((خير وشر))در مي يابيم كه منظور از خاك تشنه همان ((خير))است.
((هزاران نرگس ازچرخ جهانگرد فروشد تا بر آمد يك گل زرد))
مشبه به :نرگس-قرينه ي صارفه:فرو شدن از چرخ جهان گرد -مشبه :ستارگان
مشبه به :گل زرد –قرينه ي صارفه :برآمدنازچرخ جهانگرد -مشبه:خورشيد
((باز امشب اي ستاره ي تابان نيامدي باز اي سپيده ي شب هجران نيامدي))
باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبراست شمشاد خانه پرور من ازكه كمتر است))
((توراجاي شداي سرو روان دردل من هيچ كس مي نپسندم كه به جاي تو بود))
استعاره ي مكنيه:استعاره اي كه ((مشبه به))آن محذوف باشد؛مانند:
((شبي گيسو فرو هشته به دامن پلاسين معجر وقيرينه گرزن))
شب:مشبه كه به وسيله ي دوقرينه ي صارفه ((گيسو به دامن فرو هشتن))و((پلاسين معجربودن))پي مي بريم كه شب به يك زن تشبيه شده است. زن:مشبه به
((روزگار رفته رابر گردن افكندن كمند عمر باقيمانده را برپانهادن پالهنگ))
مشبه:روزگار رفته قرينه ي صارفه:برگردن افكندن كمند.درنتيجه ((مشبه به))بايد چيزي باشد كه معمولا به گردنش كمند افكنده مي شود،واين موجودي است مانند: اسب. در مصراع دوم نيز استعاره وجود دارد،خودتان آن رابررسي كنيد.
((به صحرا شدم(رفتم)،عشق باريده بود.))
((هركو نكاشت مهرو وزخوبي گلي نچيد در رهگذار باد نگهبان لاله بود))
تشخيص يا انسان نمايي(شخصيت بخشي):استعاره ي مكنيه است كه مشبه به آن انسان باشد.
((هزار نقش برآردزمانه ونبود يكي چنا ن كه درآينه ي تصور ماست))
مشبه :زمانه - قرينه ي صارفه :نقش برآوردن-چون نقاشي كردن عمل انسان است،پس مشبه به انساني است نقاش.
((شب ايستاده است/خيره نگاه او /بر چارچوب پنجره ي من))
مشبه:شب- قرينه ي صارفه:ايستادن وخيره نگاه كردن-چون ايستادن وخيره نگاه كردن كار انسان است پس مشبه به انسان است.
((گل بخنديد وباغ گل شد پدرام اي خوشا اين جهان بدين هنگام))
((جاده نفس نفس ميزند.))
((لاله وگل زخمي خميازه اند عيش اين گلشن خماري بيش نيست))
((اي ديو سپيد پاي دربند اي گنبد گيتي اي دماوند))
((وهنگامي كه مرگ چنگال خود را فرو برد در مي يابي كه هيچ دعايي فايده ندارد))
نكته:هرگاه حرف نداي((اي))براي غير انسان اعم از جاندار وغير جاندار بيايد استعاره ي مصرحه ازنوع تشخيص مي باشد.
((اي ديو سپيد پاي دربند اي گنبد گيتي اي دماوند))
3-حقيقت ومجاز:
حقيقت:به كار بردن لفظي در معناي حقيقي وواقعي خود.ماننند لغت هاي(گنجشك ،شير ،طوطي،روباه،....)
حقيقت اولين ورايج ترين معنايي است كه از يك واژه به ذهن مي رسد.
مجاز :به كار بردن لفظ در غير معني حقيقي خود.مانند به كاربردن لفظ((دست))به جاي((قدرت))درجمله ي: ((دست خدا بالاتر از هر چيز وهر كس است))
قرينه ي مجاز :عاملي است كه مانع در نظر گرفتن معني حقيقي مي شود.قرينه دو نوع است:
الف)لفظي:مانند كلمات((بلاغت ،كارزاروسخاوت))در جمله هاي زير كه معني كلمه ي((يكه تاز ))را تغيير داده اند.
احمد ،يكه تاز ميدان بلاغت است.(يكه تاز :اديب وسخنور)
احمد ،يكه تاز ميدان سخاوت است.(يكه تاز :بخشنده وسخي)
احمد،يكه تاز ميدان كارزار است.(يكه تاز :جنگجو)
ب)معنوي:قرينه اي است كه آن را از چگونگي شرايط مكاني وزماني ومفهوم كلي برداشت مي كنيم.مانند اين كه كسي در ميدان جنگ در تعريف از رزمندهاي مي گويد: ((عجب شيري !))كه از شرايط مكاني فهميده كه مراد از(( شير ))يك انسان است.
علاقه مجاز:عا ملي است كه اجازه مي دهد لفظ رادرمعناي غير حقيقي خود به كار ببريم وميان معناي حقيقي ومجازي ارتباط برقرار مي كند.
مهم ترين علاقه هاي مجاز:
1-جزئيه:به كاربردن جزئي ازيك چيز به جاي كل آن .مانند:
به سوره ي فاتحه ((الحمد))مي گويندحال آن كه الحمد جزوي ازآن است.
((رستم ازاين بيت وغزل اي شه وسلطان ازل ((مفتعلن مفتعلن مفتعلن ))كشت مرا))
مراد از مفتعلن همه ي اركان عروضي ونهايتا عروض است.
((به ياد روي شيرين بيت مي گفت چوآتش تيشه مي زد ،كوه مي سفت))
(‹‹بيت››به معني ‹‹شعر وترانه››به كار رفته است كه رابطه ي جزء وكل است.)
((پيش ديوار آن چه گويي هوش دار تانباشد درپس ديوار گوش))
(‹‹گوش ››در اين بيت به معني‹‹انسان جاسوس››است كه رابطه ي جزء وكل است.)
((من آن نگين سليمان به هيچ نستانم كه گاه گاه برا ودست اهرمن باشد)) نگين به معناي ...........
2-علاقه ي كليه :به كاربردن كل يك چيز است به جاي جزء آن ؛مانند:
سرم درد مي كند:كه مراد جزءي ازسر مثلا شقيقه است.
سرم را تراشيده ام:كه مراد موي سر است.
((آب صافي شده است خون دلم خون تيره شده است آب سرم))كه مراد از آب سر ،آب چشم است.
((سپيد شد چودرخت شكوفه دار سرم وزين درخت همين ميوه يغم است برم))سر به معناي موي سر
(فزون از هزار سر برده بياورندوبر مسلمانان بخشيدند.))دراين عبارت ‹‹سر››به معناي ‹‹نفر وكس››است.
3-علاقه ي محليه :به كار بردن جا ومحل چيزي است به جاي خود آن چيز ؛مانند:شهري به استقبال او رفت :يعني مردم شهر
((جهان انجمن شدبر تخت اوي فرو مانده از فره بخت اوي))دراين بيت ((جهان ))در معني مردم جهان به كار رفته است .
((دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي تو ازاين چه سود داري كه نمي كني مدارا ))يعني دل اهل عالمي
((الجزاير هفت سال جنگيد:يعني مردم الجزاير))
((هر آن كه تخم نيكي كشت وچشم بدي داشت دماغ بيهوده پخت وخيال باطل داشت))
(دماغ به معني مغز است ودر اين بيت به معني انديشه به كار رفته است؛زيرا مغز محل انديشه است)
((در عهد پادشاه خطا بخش وجرم پوش حافظ قرابه كش شد ومفتي پياله نوش ))
((پياپي بكش جام وسرگرم باش بهل گر بگيرند بيكارها ))
4-علاقه ي سببيه:ذكر سبب يا علت چيزي به جاي خود آن چيز .مانند:
او قلم خوبي دارد:قلم سبب نوشتن است يعني خوب مي نويسد.
((اي زخود گشته سير جوع اين است وي دوتا از ندم ركوع اين است))
كلمه ي(( سير))در معني بيزار به كار رفته است چون سيري سبب بيزاري مي شود.
((ديدم كه نفسم در نمي گيرد وآتشم در هيزم تر اثر نمي كند.)) (نفس سبب سخن گفتن است)
((خسروي كار گدايي كي بود اين به بازوي چو مايي كي بود))(بازو :قدرت ؛زيرا بازو سبب قدرت است.)
((كنم با وصل وهجران صبر چنداني كه بتوانم كه باشد صبردرآغاز صبر ونوش درپايان))
((صبر))دوم مصراع دوم در معني ((تلخ))به كاررفته است زيرا ((صبر))دارويي است كه سبب تلخي است.
5-علاقه ي لازميه:چيزي به دليل همراهي هميشگي با چيزي به جاي آن به كار مي رود يا به كار بردن دوچيز لازم وملزوم است به جاي يكديگر.مانند: ((ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند))(خون :قتل وخونريزي،زيرا قتل معمولا با خون همراه است.)
((راه مي بينم در ظلمت ،من پراز فانوسم))يعني من پر از نور وروشني هستم،زيرا روشناي وفانس همراه ولازم وملزوم هم اند.
6-علاقه آليه :به كار بردن ابزار است به جاي كاري كه آن ابزار انجام مي دهد.مانند:فلاني قلم خوبي دارد .(فلاني دستخط خوبي دارد يا فلا ني نويسنده ي خوبي است.قلم وسيله اي است براي نوشتن.)
((شايد پس كارِ خويش بنشستن ليك تنوان دهان مردم بستن))(دهان:سخن گفتن؛ زيرا دهان وسيله ي سخن گفتن است.)
((تلخ ازشيرين لبان خوش مي شود خاراز گلزار دلكش مي شود))(لب:سخن؛تلخ از شيرين سخن، خوش مي شود زيرا لب وسيله ي سخن گفتن است.)
((ما گرفتيم آنچه توانداختي دست حق را ديدي ونشناختي))( دست:كار واعمال قدرت،زيرا دست وسيله ي انجام كار است.)
4-كنايه :به كاربردن لفطظ است در دو معني ظاهري وباطني،به طوري كه معني ظاهري درحكم مثال يا نشانه اي است رباي تفهيم معني باطني مانند: ((آب درهاون كوبيدن كه كنايه اي است براي كار بيهوده ))
((دست به سياه وسفيد نمي زند كنايه اي است براي تنبلي وتن پروري))
((آهن سرد كوفتن وتخم در شوره افشاندن:كاربيهوده كردن))
((نرفتم به محرومي از هيچ كوي چرا از در حق شوم زرد روي))زرد روي:شرمنده شدن
((هنوز از دهن بوي شير آيدش همي راي شمشير وتيرآيدش))(ازدهن بوي شير آمدن :كودك بودن )
((دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي فرشته اتذ به دو دست دعا نگه دارد))(پاي لغزيدن:مرتكب گناه شدن)
بديع
بديع:بخشي ازآرايه هاي ادبي است كه مربوط به آراستن كلام است.
آرايه هاي معنوي:
1-ايهام:آوردن واژه اي با حداقل دو معني كه يكي نزديك به ذهن وديگري دور از ذهن باشد.كه معمولا معني دور مورد نظر است وگاهي هردو معني مورد نظر است؛مانند:
((زگريه مردم چشمم نشسته درخون است ببين كه در طلبت حال مردمان چون است))
((مردم))در مصراع دوم به دو معني است((انسان ومردمك چشم))به كاررفته است ودر هر دو معني با كلمات ديگر تناسب دارد:
الف:در معني ((انسان))با نشستن وحال وطلب مربوط است.
ب:درمعني((مردمك))با گريه وچشم وخون وديدن مربوط است.
((خانه زندان است وتنهايي ملال هركه چون سعدي گلستانيش نيست))گلستان به دو معني،الف:كتاب گلستان سعدي ب:باغ وبوستان وگلزار
((به راستي كه نه همبازي تو بودم من تو شوخ ديده مگس بين كه مي كند بازي))بازي به دو معني(بازي وشوخي كردن-باز‹‹پرنده ي شكاري ››بودن به كار رفته است ودر هر معنا با كلمات ديگر رابطه دارد:
الف:درمعني بازي وشوخي با همبازي وشوخ تناسب دارد.
ب:در معني باز ‹‹شاهين ››بودن با مگس مربوط است.
((مادرپياله عكس رخ يار ديده ايم اي بي خبر از لذت شرب مدام ما))(مدام:پيوسته –شراب)
((چشم چپ خويش برآرم تا روي نبيندت به جز راست))(راست:چشم راست-درست وپاك)
((به مهلتي كه سپهرت دهد زراه مرو ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان كرد ))دراين هم كلمه ي ((زال))ايهام داردوهم كلمه ي ((دستان)).كلمه ي زال دو معني دارد:الف)نام پدررستم .)پير وپير زن .((دستان ))نيز دو معني دارد:الف)لقب زال پدر رستم. ب)مكر ونيرنگ ومقصود شاعر معني دوم است.
2-ايهام تناسب:آن است كه كلمه دردو معنابه كارمي رودوتنها يك معني آن مورد نظر باشد ومعني ديگر با بخشي ازكلمات عبارت تناسب داشته باشد(مراعات نظير نيز بسازد)مانند:
((ماهم اين هفته برون رفت وبه چشمم سالي است حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي است))
((ماه ))ايهام تناسب داردزيرا به دو معنا است .الف)ماه استعاره از معشوق شاعر است كه در اين بيت همين معنا مورد نظر شاعر است .ب)ماه به معني سي روز سال است.امابدان معنا ي ديگر –سي روز-نيز باواژه هاي((سال))و((هفته ))كه درهمين مصراع به كار رفته است تناسب دارد.
((چنان سايه گستر د بر عالمي كه زالي ننديشد از رستمي))
(زال،در شعر تنها به معني‹‹ پير زن›› است ولي در معناي پدر رستم با رستم تناسب ورابطه ي معنايي دارد)
((هندو به پيش خال تو باشد به چاكري مهر رخ تو راست مه وزهره مشتري))
(مشتري در بيت به معني خريداراست اما از جهت جنس با ،مهر ،مه وزهره نيز تناسب دارد)
((صحبت حورنخواهم كه بود عين قصور باخيال اگربا دگري پردازم))
شنونده نخست تصور مي كند كه كلمه ي ((قصور))به معني قصرها ست وتناسبي با كلمه ي ((حور))دارداما پس ازدقت متوجه
مي شود كه اين كلمه در معني تقصير وكوتاهي به كار رفته است ودراين معني هيچ تناسبي با كلمه ي ((حور))ندارد.
((گر هزار است بلبل اين باغ همه را نغمه وترانه يكي است))
3-مراعات نظير(تناسب):آوردن كلماتي است در نظم يانثركه از جهاتي ازقبيل:جنس،مشابهت،زمان،مكان وهمراهي،با هم متناسب باشند.
جنس:ماه وخورشيد وستاره-سوسن وسرو وسنبل
مشابهت:چشم ونرگس-قد وسرو-دهن وغنچه
زمان:همروآبان-يك شنبه ودوشنبه-روزوهفته وماه وسال
مكان:جواهر ومعدن-مرواريد ودريا-كرمان وزيره-يمن وعقيق
همراهي:خسرو وشيرين-رخش ورستم-تيروكمان-شمع وپروانه
((مزرع سبز فلك ديدم وداس مه نو يادم از كشته خويش آمد هنگام درو))
ميان كلمات((مزرعه))،((داس))،((كشته))و((درو))ازيك سو وكلمات ((فلك))و((ماه))از سوي ديگر تناسب وجود دارد.
((جوردشمن چه كند گرنكشدطالب دوست گنج ومار وگل خار وغم وشادي به همند))
(گنج ومار-گل وخار،ميل نگل وخار تضاد نيز وجود دارد)
((ازاسب پياده برنطع زمين رخ نه زيرپي پيلش بين شه مات شده نعمان ))(تناسب ميان مهره هاي شطرنج واصطلاحي ازاين بازي)
((ابر وباد ومه خورشيد وفلك همه در كارند تا تو ناني به كف آري وبه غفلت نخوري))
((سر من مست جمالت،دل من رام خيالت گهر ديده نثار كف درياي تودارد ))
4-تضاد(طباق):آوردن كلماتي است كه از نظر معني مخالف وضد هم اند؛مانند:
((پير ازو گردد جوان،غمخوار ازاو يابد طرب زو قوي گردد ضعيف وزو غني گردد فقير)) ((رودكي))
((كلمات‹‹پير››با‹‹جوان››.‹‹قوي››با‹‹ضعيف››،‹‹غني››با‹‹فقير››متضاد هستند.
((من عهد تو سخت سست مي دانستم بشكستن آن درست مي دانستم
اين دشمني اي دوست كه با من به جفا آخر كردي ،نخست مي دانستم)) ‹‹مهستي گنجوي يا ابوالفرج روني››
((اگر دشنام فرمايي وگر نفرين ،دعا گويم جواب تلخ مي زبيد لب لعل شكر خارا)) ‹‹حافظ››
((حريف عهد مودت شكست ومن نشكستم حريف بيخ ارادت بريد ومن نبريدم)) ‹‹سعدي››
((دو هفته است كان مه دو هفته نديدم به جان رسيدم از آن تا به خدمتش نرسيدم)) ‹‹سعدي››
((هرچه جز بار غمت بر دل مسكين من است برود از دل من ،وزدل من آن نرود)) ‹‹حافظ››
5-تناقض(متناقض نما-پارادوكس):اين آرايه ،نوعي از تضاد است با اين تفاوت كه معمولا در تناقض ،دو كلمه متناقض ،در كنار هم و به صورت تركيب به كار مي روندودر تناقض هرگز ممكن نيست آن دو كلمه ي متناقض با هم جمع شوند ودر صورت جمع شدن با هم بي معني خواهد بود ؛مانند : ((جيبم پر از خالي است))كه هرگز امكان ندارد كه جيب كسي هم خالي وهم پرباشد.اما در تضاد آن دو كلمه با هم ودر كنار هم نمي آيند مانند : ((سخن ميان دودشمن چنان گوي كه اگر دوست گردند،شرم زده نباشي)دو كلمه ي ‹‹دوست››و‹‹دشمن›› متضاد ومخالف هم اند.
((هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است)) كه امكان ندارد هم دريا باشد وهم آتشين.
((هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي من در ميان جمع ودلم جاي ديگر است)) ‹‹سعدي››
((از تهي سرشار ،جويبار لحظه ها جاري است،چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب و اندر آب بيند سنگ)) ‹‹اخوان ثالث››
((گوش ترحمي كو كز ما نظر نپوشد دست غريق يعني فرياد بي صداييم)) ‹‹بيدل››
((چنين نقل مي دارم ز مردان راه فقيران منعم ،گدايان شاه)) ‹‹سعدي››
((دولت فقر، خدايا به من ارزاني دار كاين كرامت سبب حشمت وتمكين من است)) ‹‹حافظ››
((مي خورم جام غمي هردم به شادي رخت خرم آن كس كاو بدين غم شادماني مي كند)) ‹‹سلمان ساوجي››
6-حس آميزي:درآميختن دو يا چند حس از حواس پنج گانه در كلام،به عبارتي ،آوردن مفاهيمي است كه درك آن ها تنها به وسيله يك حس انجام نمي گيرد؛مانند:خبرتلخ(شنوايي وچشايي)،سخن شيرين(شنوايي وچشايي)،قيافيه ي نمكين،(بينايي وچشايي)
((ببين چه مي گويم.))گفتار را با كدام حس در مي يابيم؟با حس شوايي اما گوينده از شما مي خواهد كه سخن وگفته ي او راببينيد؛يعني به جاي شنيدن ،سخن اوراببينيد.اين آميختن دو حس رابا همديگر ((حس آميزي))مي گويند.
((دراين بي رنگ بي پايان ابري سكوتي جيوه اي افتاده بر ده)) ‹‹رحماندوست››
(سكوت رابا حس شنوايي،وجيوه راكه رنگ است با حس بينايي مي توان دريافت.)
((بوي بهبود زاوضاع جهان مي شنوم شادي آورد گل وبادصبا شادآمد))
((به ترانه هاي شيرين ،به بهانه هاي رنگين بكشيد يوي خانه مه خوب خوش لقا را)) ‹‹مولوي››
((نشاني از غم خاكستري نيست خدارامي توان حس كرد وفهميد
وبرهرچهره يك لبخند آبي است كه بااو مي توان گل گفت وخنديد)) ‹‹رحماندوست››
((از صداي سخن عشق نديدم خوش تر يادگاري كه دراين گنبد دواربماند)) ‹‹حافظ››
((با من بيا به خيابان/تا بشنوي بوي زمستاني كه درباغ رخنه كرده .))(آميختن سه حس باهمديگر) ‹‹سپهري››
7-لف ونشر:آوردن واژه هايي است دربخش نخست كلام كه دربخش دوم با واژه هاي ديگر از قبيل:اسم وصفت وفعل درباره ي آن ها توضيح داده مي شود.چناچه واژه هاي بخش دوم به ترتيب مربوط به واژه هاي بخش نخست باشند،لف ونشر از نوع ((مرتب))است،در غيراين صورت((نا مرتب ))خواهد بود.
نمونه هاي مرتب:
((دوكس دشمن مُلك ودين اند:پادشاه بي حلم وزاهد بي علم.(دشمن ملك لف1 ،دشمن دين لف 2)،(پادشاه بي حلم نشر1،زاهد بي علم نشر 2)
((فرو رفت وبر رفت روز نبرد به ماهي نم خونوبرماه گرد)) ((فردوسي))
(فرورفت لف1،بررفت‹بالا رفت› لف2)،(به ماهي نم خون نشر 1،برماه گرد نشر2)
((به روز نبرد آن يل ارجمند به شمشير وخنجر به گرز وكمند
بريدودريد وشكست وببست يلان راسروسينه وپا ودست))
((چو آينه است وترازو،خموش وگويا،يار زمن رميده كه او خوي گفت و گودارد))
نمونه هاي نامرتب (مشوش):
((روي وچشمي دارم اندر مهر اوي كاين گهر مي ريزد ،آن زر مي زند))(روي لف1،چشم لف2) ،(گهر مي ريزدنشر2،زر
مي زندنشر1)
((به لطف خال وخط ازعارفان ربودي دل لطيفه هاي عجيب زير دام ودانه ي توست))
لف1 لف2 نشر2 نشر1
8-اغراق:ادعاي وجود صفتي در كسي يا چيزي است؛به اندازه اي كه آن صفت در آن كس يا آن چيز بدان حدنباشد(واقيت را از آنچه هست بزرگتر كنيم)
توجه: ((اغراق))حد وسط ميان مبالغه وغلو است كه در كتاب هاي درسي يكسان آمده اند،بنابراين از توضيح آن ها صرف نظر
مي شود.درگفتگوي عادي خود مي گوييم كه:آنق در مطلب را برايش تكرار كردم كه به قول معروف زبانم مو در در آورد.
((شود كوه آهن چودرياي آب اگر بشنو نام افراسياب))
(كوه با آن همه سختي ومحكمي كه هم چون آهن سخت است آيا در عالم واقعي مي تواند در برابر عظمت وبزرگي وشجاعت اسفنديار واز ترس اوبه دريايي از آب تبديل شود وذوب گردد.)
((زسم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش وآسمان گشت هشت))
(به دليل بسياري چهارپايان وحركت آن ها برزمين،يك طبقه از طبقات هفت گانه ي زمين كنده شد-به صورت گرد وغبار درآمد-وبه هفت طبقه از آسمان اضافه گرديد.واضح است كه چنين امري محال است.)
((هرگز كسي نديد بدسنسان نشان ابر گويي كه لقمه اي است زمين در دهان برف )) ‹‹كمال الدين اسماعيل››
((نه آن چنان به تو مشغولم اي بهشتي روي كه ياد خويشتنم در ضمير مي آيد
زديدنت نتوانم كه ديده بر زمين بر دوزم وگر معاينه بينم كه تير مي آيد)) ((سعدي))
((ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است)) ‹‹سعدي››
((مشنو اي دوست كه غير از تو مرا ياري هست يا شب وروز به جز فكر توام كاري هست)) ((سعدي))
((به زيورها بيارايند وقتي خوب ريويان را تو سيمين تن چنان خوبي كه زيورها بيارايي)) ((سعدي))
9-ارسال المثل(ضرب المثل):آن است كه كلام در بردارنده ي ضرب المثل يا مطلبي حكيمانه باشد.
((نابرده رنج گنج ميسر نمي شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد)) ((سعدي))
((غم عشق آمد وغم هاي دگر پاك ببرد سوزني بايد كز پاي برآرد خاري)) ((سعدي))
مي گويد:غم عشق ،غم هاي ديگرراازميان بردواين بدان مي ماند كه با سوزن(غم عشق)،خار(غم هاي ديگر)راازپادرآوريم.
((من اگر نيكم اگر بد توبرو خود راباش هر كسي آن درود عاقبت كار كه گشت)) ‹‹حافظ››
مي گويد:خوبي وبدي هر كسي به دست خود اوست وبه او به برگشت داده خواهد شد،همان طور كه در وفت برداشت هر كسي كاشته ي خود رابرداشت مي كند.
((با بدان بد باش وبا نيكان نكو جاي گل گل باش وجاي خار،خار)) ‹‹سعدي››
((كند با جنس خود هر جنس پرواز كبوتر با كبوتر باز با باز)) ‹‹نظامي››
10-تلميح:آن است كه در ضمن كلام به صورت پوشيده ولطيف به آيه،حديث ياماجرايي مشهور اعم ازتاريخي يا اساطيري اشاره شود.
توجه:نظر به اينكه درك تلميح منوط به اطلاع نسبتا وسيع از مسائل ديني وتاريخي است،بهتر است دانش آموزان عزيزبراي يادگيري اين آرايه تنها به كتاب هاي درسي خودوبه ويژه به توضيحات پايان درس ها دقت كنند.
((صديق ومصطفي به حريفي ،درون غار برغار عنكبوت تنيدن گرفت باز))(اشاره به ماجراي هجرت پيامبر وبه همراهي حضرت ابوبكربه مكه وپناه بردن آن ها به غار )
((يوسف گم گشته باز آيد به كنعان،غم مخور كلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور))
(اشاره به داستان حضرت يوسف وحضرت يعقوب)
((برماجراي خسرو وشيرين قلم كشد شوري كه درميان من است وميان دوست) ((سعدي))
((بيستون برسر راه است مباد ازشيرين خبري گقته وغمگين دل فرهاد كنيد)) ((بهار))
((چوگل گر خرده اي داري خداراصرف عشرت كن كه قارون را غلط ها دادسوداي زراندوزي)) ((حافظ))
((به تولاي تو درآتش محنت چوخليل گوييادرچمن لاله وريحان بودم)) ‹‹سعدي››
11-تضمين:آوردن آيه ،حديث،مصراع يابيتي ازشاعري ديگر دراثناي كلام؛عبارت تضمين شده معمولا درداخل علامت گيومه(( ))قرار دارد.
زينهار ازقرين بد زينهار (( وَقِناربًّناعذاب النّار))
مصراع دوم آيه اي ازقرآن كريم است
چه خوش گفت فردوسي پاك باز كه رحمت برآن تربت پاك باد
((ميازار موري كه دانه كش است كه جان دارد وجان شيرين خوش است))
بيت دوم از فردوسي است وسعدي آن راتضمين كرده است.
چه زنم چوناي هر دم زنواي شوق او دم كه لسان الغيب خوشتر بنوازد اين نوا را
((همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنارا)) ( (شهريار))
(بيت دوم از حافظ است وشهريار آن راتضمين كرده ودر شعر خود آورده است.
درويش بي معرت نيارامد تا فقرش به كفر انجامد؛((كادالفقر ان يكون كفرا))جمله ي پاياني حديثي از پيامبر(ص)است.
12-حسن تعليل:آن است كه براي امري علتي ادبي ولطيف اما غير واقعي ذكر شود.
((پيش دهنت،پسته زتنگي زده لاف زان است كه هركس دهنش پاره كند)) ((همايي))
(شاعر براي شكستن پسته علتي غير واقي وزيبا مبني برادعاي پسته در‹‹كوچك بودن دهان››دربرابر دهان معشوق ذكر كرده است.)
((هنگام سپده دم خروس سحري داني كه چرا كند همي نوحه گري
يعني كه نمودند در آيينه ي صبح از عمر شبي گذشت وتو بي خبري )) ‹‹خيام››
شاعر براي آواز خواني خروس در هنگام صبح زود وسپيده دمان علتي خيالي وادبي آورده است.اومي گويد كه خروس بدان سبب مي نالدكه درآيينه ي صبح حقيقتي رامي بيند وآن اين است كه از عمر ما روزي ديگر گذشته وهم چنان در بي خبري وغفلت هستيم.
((بنالدجامه چون از هم بدري بگريد رزچو شاخ او ببري))
(صداي دريده شدن لباس ناشي از درد دريده شدن دانسته وآبي كه به هنگام بريده شدن شاخه مو‹انگور›از آن مي ريزدگريه ي ناشي ازدرد است.)
((رسم بد عهدي ايام چوديد ابر بهار گريه اش برسمن وسنبل ونسرين آمد))
((دلم خانه ي مهر يار است وبس از مي نگنجد درآن كين كس)) ((سعدي))
((باران همه بر جاي عرق مي چكد ازابر پيداست كه ازروي لطيف توحيا كرد)) ((سنايي))
آرايه هاي لفظي بديع
1-واج آرايي(نغمه ي حروف):تكرار يك واج (صامت يا مصوت)است در كلمه هاي يك مصراع يابيت؛به گونه اي كه آفريننده موسيقي دروني باشدوبرتاثير شعر بيفزايد.
((شب است وشاهد وشمع وشراب وشيريني غنيمت چنين شبي كه دوستان بيني))(تكرار حرف‹‹ش››)
((خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد كه تا زخال تو خاكم شود عبير آميز))
((فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب جنان بردن صبر از دل كه تركان خوان يغمارا))
((جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد هر كس كه اين نداردحقا كه آن ندارد ))
((خوابِ نوشينِ بامدادِ رحيل باز دارد پياده رااز سبيل))
((خيزيد وخز آريد كه هنگام خزان است وان باد خنك از جانب خوارزم وزان است))
2-سجع:درلغت به معني آواز كبوتراست امادراصطلاح ادبي آوردن كلمات هم وزن ياهماهنگ پايان جملات درپايان جمله ها راسجع گويند.آرايه سجع دركلامي ديده مي شودكه حداقل دوجمله باشد؛زيراسجع ها بايددرپايان دوجمله بيايندتا آرايه ي سجع آفريده شود.
توانگري به هنر است نه به مال وبزرگي به عقل است نه به سال.
انواع سجع:
الف)سجع مطرف:آن است كه كلمات آخر جمله ها درحرف آخر يكسان باشند ودر وزن مختلف.مانند:كار –شكار،سير-دلير،
((خبري كه داني دلي بيازارد،توخاموش تاديگري بيارد.))
((متكلم راتاكسي عيب نگيرد،سخنش صلاح نپذيرد))
((دوران باخبر درحضورونزديكان بي بصردور))
((هرچه درديده فروآيد؛درديده نكونمايد))
ب)سجع متوازن:آن است كه كلمات پايان جمله دروزن يكسان ودرحرف آخر مختلف باشند.مانند؛بام،بار-نهار،نهال-دام،دار
((ملك بي دين باطل است ودين بي ملك،ضايع.))
((فلان را اصلي است پاك وطينتي است صاف ،داراي گوهري است شريف وصاحب طبعي است كريم.))
ج)سجع متوازي:تركيبي است ازدونوع سجع قبلي،يعني:هم حرف آخردو كلمه وهم وزنشان يكسان است؛مانند:كار،بار-سال،مال-
((فصلي درهمان روز اتفاق بياض افتاددرحسن معاشرت وآداب محاورت،درلباسي كه متكلمان رابه كارآيدومترسلان رابلاغت افزايد.))
((الهي دانايي ده كه از راه نيفتيم وبينايي ده كه درچاه نيفتيم.))
((منت خداي را عز وجل كه طاعتش موجب قربت است وبه شكر اندرش مزيد نعمت))
((الهي اگر كاسني تلخ است ازبوستان است واگرعبداله مجرم است ازدوستان است.))
((من زسلام گرم او شدم آب زشرم او وز سخنان نرم اوآب شوند سنگ ها))
نكته: ((سجع))درشعر-برخلاف نثر-لازم نيست درپايان جمله ها بيايند.
تضمين المزدوج:آوردن كلمات مسجع دركنارهم ودريك جمله؛مانند:
((به گوش هوش نيوش ازمن وبه عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد))
((فلان رفيق شفيق است واديب اريب))
((نابرده رنج گنج ميسر نمي شود مزد آن گرفت جان برادركه كار كرد))
موزنه وترصيع:
هرگاه دوجمله يا دو مصراع در برابر يكديگر،داراي سجع(مطرف-متوازن-متوازي) باشند،آن راموازنه مي گويند.
((دل به اميد روي او همدم جان نمي شود
جان به هواي كوي تو خدمت تن نمي كند))
متوازن متوازن متوازي متوازي متوازن مطرف متوازي
((در دام تو محبوسم
در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم
در وصف تو حيرانم))
ترصيع:هرگاه دو جمله يا دو مصراع دربرابر يكديگر داري سجع متوازي باشند،آن را ترصيع مي گويند.
((ما چو ناييم و نوا در ما ز توست
ما چو كوهيم و صدا در ما زتوست))
كل بيت داراي سجع متوازي مي باشد پس اين بيت يك بيت ترصيع است.
((برگ بي برگي بود مارا نوال
مرگ بي مرگي بود مارا حلال))
كل بيت داراي سجع متوازي مي باشد وبيت داري آرايه ترصيع است.
((بر ظاهرش عيب نمي بينم
ودر باطنش غيب نمي دانم.))
((ما برون را ننگريم وقال را
ما درون را بنگريم وحال را))
((جمله معشوق است وعاشق پرده اي زنده معشوق است وعاشق مرده اي))
جناس:آوردن كلماتي است درنظم يانثر كه از نظر حروف يا حركات به نوعي هم جنس اند.
الف)جناس تام:آن است كه دو كلمه هم از حيث حروف وهم از حيث حركات(صامت ها ومصوت ها)كاملا يكسانند؛مانند:
((خرامان بشد سوي آب روان چنان چون شده باز جويد روان))(روان:جاري-روان:روح وجان)
((نالم زدل چوناي من اندرحصارناي پستي گرفت همت زين بلند جاي))
(ناي:ساز موسيقي - ناي:اسم قلعه اي است كه مسعود سعد در آن زنداني بود)
((پيش رويت دگران صورت بر ديوارند نه چنين صورت ومعني كه توداري دارند))
(صورت اول به معني نقش وصورت وصورت دوم به معني چهره وصورت معشوق است.)
((برادر كه دربند خويش است ،نه برادر نه خويش است.))
(خويش اول به معني خود است وخويش دوم به معني قوم وفاميل نزديك)
ب)جناس ناقص حركتي:آن است كه دو كلمه در حركات با هم مختلف ودر حروف يكسان باشند.
((مكن تا تواني دل خلق ريش كه گر مي كُني، مي كَني بيخ خويش))
((شكر كند چرخ فلك ،از مَلِك ومُلك ومَلَك كز كرم وبخشش او ،روشن وبخشنده شدم ))
((گَرَم باز آمدي محبوب سيم اندام سنگين دل گُل از خارم برآوردي وخار از پاي وپا ازگِل))
اي گدايان خرابا ت خدا يار شماست چشم اَنعام مداريد زاِنعامي چند))
ج)جناس ناقص اختلافي:آن است كه دو كلمه در حرف نخست ،وسط يا پاياني با هم اختلاف داشته باشند.
((هرتير كه در كيش است گربردل ريش آيد ما نيز يكي باشيم از جمله ي قربان ها ))
((اين بوي روح پرور از آن خوي دلبر است وين آب زندگاني از آن جوي كوثر است))
((هنگام تنگدستي در عيش كوش ومستي كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را))
((ساقي به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما ))
د)جناس ناقص افزايشي:آن است كه يكي از دو كلمه ي جناس حرفي بر ديگري اضافه داشته باشد،اين حرف مي توان در آغاز ، وسط يا پايان واژه قرار گيرد.
((شرف مرد به جود است وكرامت به سجود هركه اين هر دو ندارد عدمش به ز وجود))
((دلا زرنج حسودان مرنج وواثق باش كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد))
((بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است بيار باده كه بنياد عمر برباد است))
((سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند))
اشتقاق(هم خانواده):از فروع آرايه جناس است به اين ترتيب كه :دو كلمه جناس،داراي چند حرف مشترك هستندكه نشان دهنده ي هم ريشگي واقعي يا غيرواقعي آن دواست.در اشتقاق اختلاف حروف بيشتر از يكي است.
((ستارهاي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس ومونس شد))
((لب ميالاي به شعري كه ندارد شوري شاعري قدر توداندكه شعوري دارد))
((سايه ي معشوق اگر افتاد برعاشق چه شد ما به او محتاج بوديم اوبه ما مشتاق بود))
((ي دليل دل گم گشته ،خدارا مددي كه غريب ار نبرد ره ،به دلالت برود))
تكرار :آن است كه واژه اي چند بار دربيت به صورت نا منظم تكرار شود.
((غم خوار به جز درد ووفادار به جز درد جز درد كه داند كه اين مرد چه مردي است))
((گفتي زخاك بيشترند اهل عشق من از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم))
((ازدردرآمدي ومن از خود به در شدم گويي كزين جهان به جهان دگر شدم ))
تصدير:آن است كه واژه اي در آغاز وپايان بيت تكرار شود.
((چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را كه كس آهوي وحشي را از اين خوش تر نمي گيرد))
((آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمي))
((گل ،آن جهاني است نگنجد در اين جهان در عالم خيال چه گنجد خيال گل))
دفتر خاطرات اعمالمان را روز قیامت باید باز خوانی کنیم بیایید از همین حالا خوب بنویسیم.